تکپارتی نامجون.
تکپارتی نامجون.
کتابدار دوست داشتنی.
مثل همیشه صبح ها پاشدم و به سمت محل کارم رفتم،من توی کتابخونه کار میکردم،نه بخاطر حقوقش ،بلکه بخاطر علاقه ای که از بچگی به کتاب و کتابخوانی خوندن داشتم،خواستم وارد اینکار بشم.البته که پولشم هم برام مهم بود،برای کسی که تازه تصمیم گرفته بود مستقل بشه پولش خوب بود و شروع قدرتمندی بود برام.
وارد کتابخونه شدم سریع رفتم به بخش استراحت کارمندا ک وسایلمو گذاشتم توی کمدم و لباسمو با لباس مخصوص کتابداریه کتابخونه عوض کردم سریع به سمت سالن اصلی رفتم و با همکارام سلام و احوالپرسی کردم.
داشتم کتاب های جدیدی که تازه به دستمون رسیده رو توی قفسه های مخصوص خودشون میذاشتم،یکی از کتابا واقعا جایگاهش بالا بود و من دستم نمیرسید بذارم،تا یه دستی روی دستم قرار گرفت و کمکم کرد تا بتونم اونو بذارم.به صاحب دست نگاه کردم،یه مرد مهربون و قد بلند بود،برام جالب بود اوو تابحال بارها و بارها توب کتابخونه دیدم،معمولا روز های زوجمیاد کتابخونه و کتاب میخونه.
+:ممنونم که کمکم کردید(تعظیم)
_:خواهش میکنم(لبخند)
+:من شمارو زیاد اینجا میبینم
_:منم شمارو زیاد اینجا میبینم،میدونید........شاید سرنوشت میخواد......(این نقطه ها به معنی مکثه بخونیدششش)
+:میخواد چی؟
_:میخواد مارو.....چجوری بگم.....کنار هم قرار بده
با حرفیکه زد تعجب کردم اما فقط لبخند زدم و گفتم:
+:امیدوارم بازم ببینمتون اقای...
_:نامجون،کیم نامجون
+:اقای کیم،به امید دیدار
_:به امید دیدار(لبخند)
_:هرجایی هستی مراقب خودت باش.......عزیزم(زیر لب)
تاماممممم💝💝💝💝💝
حمایت یادت نره بانووووو💝💝💝❤️🩹❤️🩹❤️🩹
تا تکپارتی های دیگر خیدافظظظظظظییییییییییییییییی🎀🎀🎀🎀🥳🥳🥳🥳
کتابدار دوست داشتنی.
مثل همیشه صبح ها پاشدم و به سمت محل کارم رفتم،من توی کتابخونه کار میکردم،نه بخاطر حقوقش ،بلکه بخاطر علاقه ای که از بچگی به کتاب و کتابخوانی خوندن داشتم،خواستم وارد اینکار بشم.البته که پولشم هم برام مهم بود،برای کسی که تازه تصمیم گرفته بود مستقل بشه پولش خوب بود و شروع قدرتمندی بود برام.
وارد کتابخونه شدم سریع رفتم به بخش استراحت کارمندا ک وسایلمو گذاشتم توی کمدم و لباسمو با لباس مخصوص کتابداریه کتابخونه عوض کردم سریع به سمت سالن اصلی رفتم و با همکارام سلام و احوالپرسی کردم.
داشتم کتاب های جدیدی که تازه به دستمون رسیده رو توی قفسه های مخصوص خودشون میذاشتم،یکی از کتابا واقعا جایگاهش بالا بود و من دستم نمیرسید بذارم،تا یه دستی روی دستم قرار گرفت و کمکم کرد تا بتونم اونو بذارم.به صاحب دست نگاه کردم،یه مرد مهربون و قد بلند بود،برام جالب بود اوو تابحال بارها و بارها توب کتابخونه دیدم،معمولا روز های زوجمیاد کتابخونه و کتاب میخونه.
+:ممنونم که کمکم کردید(تعظیم)
_:خواهش میکنم(لبخند)
+:من شمارو زیاد اینجا میبینم
_:منم شمارو زیاد اینجا میبینم،میدونید........شاید سرنوشت میخواد......(این نقطه ها به معنی مکثه بخونیدششش)
+:میخواد چی؟
_:میخواد مارو.....چجوری بگم.....کنار هم قرار بده
با حرفیکه زد تعجب کردم اما فقط لبخند زدم و گفتم:
+:امیدوارم بازم ببینمتون اقای...
_:نامجون،کیم نامجون
+:اقای کیم،به امید دیدار
_:به امید دیدار(لبخند)
_:هرجایی هستی مراقب خودت باش.......عزیزم(زیر لب)
تاماممممم💝💝💝💝💝
حمایت یادت نره بانووووو💝💝💝❤️🩹❤️🩹❤️🩹
تا تکپارتی های دیگر خیدافظظظظظظییییییییییییییییی🎀🎀🎀🎀🥳🥳🥳🥳
- ۱۸۵
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط