شوگر ددی منp6

هیون:بس کنید دیگه عه هی هر چی بهشون نمیگیم بلند تر داد میزنن واسه من (آخ تیکه کلام مامان باباها موقع دعواهای خواهر برادری)
ات ویو
همه ساکت بودن. آخی دلم خنک شد ^_^
همه شروع به خوردن صبحونه کردند من هم همینطور
سکوتی بینمون بود که بابام این سکوت شکست

پ. ت:همگی حواستون جمع باشه. شنبه ی هفته ی بعد مراسمی برگزار میشه که همه ی رئیس جمهورا و خانواده هاشون هستن پس خوب حواستون به همه چی باشه
باید مراقب حرفاتون باشید _ مراقب کار هاتون و همه چیز باشید.
ات ویو
تقریبا صبحونمون تموم شده بود و حرف بابامم تقریبا تموم شده بود
بعد از تموم شدن صحبت های بابا همه ی ما باشه ای گفتیم و از سر میز بلند شدیم
که یهو بابا گفت:آها یادم رفت که بهتون بگم درسته که تویه مهمونیه هفته ی بعد تمام خاندان های مهم و افراد پولدار جهان هستن کسایی که همه جوره از ما سر ترن
وشما فکر می‌کنید که مهمونی فقط یه روز و اونم شنبه است اما اینو نمی دونید که
از همین امروز چند تا از مهمونامون به اینجا میان
پس برای پذیرایی ازشون اماده بشید
همه با تعجب به حرف هایه پدر گوش دادیم که گفت
هیون:چرا تعجب کردیدمگه تویه بد ترین شرایط نمی خواستید خانواده ی بروکس کنار هم باشن
خانواده ی بروکس:8 تا رئیس جمهور به همراه خانواده اشون به اینا میگن خانواده ی بروکس
پدرا باهم مادرا باهم پسرا باهم دخترا باهم و منم با هم سن و سالام


هر کی لایک کرد یه کامنت بزاره 🤭
میسی💕✨
بوس بتون💜💜🥲
دیدگاه ها (۱۲)

پارت 41🌙 ویو هیون‌وو:هیون‌وو: بچه‌ها، من حساب کردم... بریم.ه...

پارت 46 رمان عشق مدرسه ای ات: اله هیونجین: باشه پس من برم گر...

پارت 48 رمان عشق مدرسه ای ات: حسود هیونجین : ( خنده) فلیکس: ...

پارت 50 ( اخر ) ویو وقتی که میخواستند عروسی کنن : تقریبا همه...

پارت 36 رمان عشق مدرسه ای که رسید به جای ترسناکش ات نشسته بو...

پارت 37 رمان عشق مدرسه ای و ات هم اومد تو بغل هیون و هیون مح...

پارت 49 رمان عشق مدرسه ای هیونجین: باشه بگو ات: بزار زنگ بزن...

پارت 1 ★(رمان ازدواج اجباری با هوانگ )★ویو ات: یک روز دیگه ب...

پارت 28 رمان عشق مدرسه ایو هیونجین یش ات . ات تو دلش گفت: ات...

پارت 14 رمان💘 عشق مدرسه ای💘فیلیکس: ممنون خانم فعلا خدافظ همگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط