پارت ۳۴

ات با صدای زمزمه‌وار عموش از جا بلند شد.
– «وقتشه عزیزم. بیا.»

با مکثی کوتاه، بازوی عموش رو گرفت. صدای آرام قدم‌هاشون روی سرامیک، هم‌زمان با بالا رفتن ضربان قلب ات بود. از کنار مهمونا رد شدن و رسیدن به جایگاه عقد. جونگ‌کوک ایستاده بود، نگاهش روی ات ثابت مونده بود، اما حالتش قابل‌خوندن نبود... نه شوق، نه نگرانی، فقط یه آرامش مرموز.

عاقد با صدایی گرم شروع به خوندن خطبه کرد. صدای خنده‌های پراکنده‌ی مهمونا، فلش دوربین‌ها، و نگاه‌هایی که مثل تیر به قلب ات می‌نشستن... همه محو شدن توی صدای رسمی و کش‌دار عاقد.

خطبه‌ی سوم که تموم شد، صدای تأیید همه بلند شد و بعد...

لحظه‌ی بوسه رسید.

همه نفس‌شون رو حبس کرده بودن.
جونگ‌سو توی دلش ذوق می‌کرد. تهیونگ لبخند نصفه‌ای زده بود. هر دو انتظار داشتن بالاخره اون بوسه‌ی عاشقانه‌ای که شایعه‌اش توی کل مراسم پیچیده بود رو ببینن.

اما...

جونگ‌کوک فقط آروم خم شد، دست ات رو گرفت... و پیشونیش رو بوسید.

یه بوسه‌ی کوتاه، خنثی، اما باوقار.

لبخند از لب‌های جونگ‌سو و تهیونگ پر کشید.
هردو توی دلشون گفتن:
«همین بود... یه قرارداد لعنتی.»

همه‌چی طبق برنامه پیش رفت. مهمونا کم‌کم برای تبریک نزدیک می‌شدن، ولی ات زیر لب به جونگ‌کوک گفت:
– «می‌رم یه دقیقه میکاپمو درست کنم.»

جونگ‌کوک فقط با سر تأیید کرد.

ات به اتاق برگشت. در رو بست. نفسش رو بیرون داد و خودش رو توی آینه نگاه کرد. رژش کمی محو شده بود، اشک توی چشم‌هاش برق می‌زد اما هنوز نریخته بودن. دست برد سمت دستمال‌های آرایشی، اما قبل از اینکه برسه، در با شدت باز شد.

مادر جونگ‌کوک.

چشماش آتیش می‌ریخت. درو پشت سرش بست و گفت:
– «تو واقعاً فکر کردی با یه لباس گرون و میکاپ قشنگ، می‌تونی خودتو توی این خانواده جا بندازی؟»

ات فقط نگاهش کرد. سکوت.

ناگهان...

سیلی محکمی روی صورتش نشست. صدای ضربه توی اتاق پیچید. سر ات به سمت چپ چرخید. نفسش برید. هنوز شوک ضربه بیرون نرفته بود که...

مادر جونگ‌کوک کفش پاشنه‌بلندش رو از پا درآورد. و قبل از اینکه ات بتونه حتی خودش رو عقب بکشه...

ضربه اول.
– «حق تو این نبود.»
ضربه دوم.
– «تو دزدیدی چیزی رو که نباید.»
ضربه سوم.
خون از شقیقه‌ی ات سرازیر شد.

دست‌هاش بالا نرفت. هیچ مقاومتی نکرد.
فقط یه زمزمه‌ی خفه از لای لب‌هاش بیرون اومد:

– «من هیچ‌چی ندزدیدم...»

و بعد... همه‌چی تار شد.
دیدگاه ها (۰)

چندپارتی جونگ کوک

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

قسمت ۷بعد از رفتن جیمین، هوا توی هال حسابی سنگین شده بود. جو...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت پنجم ا.ت پوشه‌ی خاک‌گرفته رو از ر...

*نمیخاستم پارت بزارم ولی طی اتفاقاتی مجبور شدم بزارماون عکس،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط