در مرهم سایه
p7
روزها در عمارتِ مشکی گذشت. ا.ت و نابی، با وجودِ حضورِ سنگینِ یونگی، کمکم احساسِ امنیتِ نسبی میکردند. ا.ت تمامِ تلاشش را میکرد تا از ایجادِ دردسر برایِ یونگی و پدربزرگش خودداری کند. او بیشتر وقتش را در کتابخانهیِ بزرگِ عمارت میگذراند، گاهی به نابی نقاشی یاد میداد و سعی میکرد از دنیایِ بیرون و خطراتش دور بماند.
یونگی اما، همچنان فاصلهاش را حفظ میکرد. او در عمارت رفت و آمد داشت، اما برخوردهایش با ا.ت کوتاه و عمدتاً سرد بود. گاهی در راهروها با هم روبرو میشدند و تنها یک نگاهِ گذرا، یا یک کلمهیِ کوتاه کافی بود تا سکوتِ سنگینی بینشان حاکم شود. اما در همین رفت و آمدهایِ کوتاه، ا.ت متوجهِ نگاههایِ دزدانهیِ یونگی میشد؛ نگاههایی که خشمِ اولیه را پشتِ سر گذاشته و حالا کنجکاوی و شاید… تلاشی برایِ درکِ او را نشان میداد.
یک بعدازظهر، ا.ت در باغِ کوچکِ عمارت قدم میزد. باغ، با وجودِ تمِ کلیِ مشکیِ عمارت، با گلهایِ رزِ سیاه و سفید تزئین شده بود و فضایی آرامشبخش داشت. در حالی که مشغولِ تماشایِ گلها بود، صدایِ قدمهایِ یونگی را شنید. او برگشت و یونگی را دید که با فاصلهای چند متر، ایستاده و به او نگاه میکند.
“اینجا چی کار میکنی؟” یونگی پرسید، صدایش کمی نرمتر از همیشه بود.
ا.ت لحظهای مکث کرد. “فقط… داشتم قدم میزدم. هوا خوب بود.”
یونگی به سمتِ یکی از نیمکتهایِ سنگی رفت و نشست. “اینجا خطرناکه.”
“میدونم.” ا.ت جواب داد و به سمتِ نیمکتِ دیگری رفت و کمی دورتر از یونگی نشست. “ولی… وقتی اینجا هستم، احساسِ آرامشِ بیشتری دارم.”
سکوتِ دوبارهای بینشان حاکم شد. سکوتی که دیگر آنقدرها هم سنگین نبود. یونگی به گلهایِ رزِ سیاه نگاه کرد. “این گلها… پدربزرگم کاشته. میگه حتی در تاریکی هم میشه زیبایی پیدا کرد.”
ا.ت با تعجب به یونگی نگاه کرد. این حرف، با تصویری که از او داشت، همخوانی نداشت. “واقعاً؟”
یونگی سری تکان داد. “اون همیشه حرفهایِ عجیبی میزنه.” او مکثی کرد و سپس ادامه داد: “ولی… راست میگه.” نگاهش را به سمتِ ا.ت برگرداند. “گاهی اوقات… حتی تویِ تاریکترین جاها هم… یه نوری پیدا میشه.”
این بار، یونگی مستقیماً به چشمانِ ا.ت نگاه میکرد. دیگر هیچ خشم یا کنایهای در نگاهش نبود. فقط… صداقتی تلخ و اعترافی ناخواسته. ا.ت فهمید که این همان لحظهای است که منتظرش بود. لحظهای که پشتِ پردهیِ تمامِ خشمها و فاصلهها، آن حسِ اولیه یونگی نمایان شد.
یونگی نفسِ عمیقی کشید. “من… اون روز که دیدمت… تو کلینیک… حس کردم…” کلمات به سختی از گلویش خارج میشدند. “یه چیزی فرق داشت. یه چیزی… که نباید حس میکردم.” او سرش را پایین انداخت. “تو اومدی تویِ دنیایِ من. دنیایی که پر از تاریکیه. و من… نمیخواستم تو هم تویِ این تاریکی غرق بشی. به خاطرِ همین عصبانی شدم. به خاطرِ همین خواستم دور باشی.”
او سرش را بلند کرد و با نگاهی پر از آشفتگی و اعتراف به ا.ت خیره شد. “ولی… هر چقدر سعی کردم… نتونستم فراموشت کنم. اون نورِ کوچیک… که تویِ این همه تاریکی پیدا کردم…”
روزها در عمارتِ مشکی گذشت. ا.ت و نابی، با وجودِ حضورِ سنگینِ یونگی، کمکم احساسِ امنیتِ نسبی میکردند. ا.ت تمامِ تلاشش را میکرد تا از ایجادِ دردسر برایِ یونگی و پدربزرگش خودداری کند. او بیشتر وقتش را در کتابخانهیِ بزرگِ عمارت میگذراند، گاهی به نابی نقاشی یاد میداد و سعی میکرد از دنیایِ بیرون و خطراتش دور بماند.
یونگی اما، همچنان فاصلهاش را حفظ میکرد. او در عمارت رفت و آمد داشت، اما برخوردهایش با ا.ت کوتاه و عمدتاً سرد بود. گاهی در راهروها با هم روبرو میشدند و تنها یک نگاهِ گذرا، یا یک کلمهیِ کوتاه کافی بود تا سکوتِ سنگینی بینشان حاکم شود. اما در همین رفت و آمدهایِ کوتاه، ا.ت متوجهِ نگاههایِ دزدانهیِ یونگی میشد؛ نگاههایی که خشمِ اولیه را پشتِ سر گذاشته و حالا کنجکاوی و شاید… تلاشی برایِ درکِ او را نشان میداد.
یک بعدازظهر، ا.ت در باغِ کوچکِ عمارت قدم میزد. باغ، با وجودِ تمِ کلیِ مشکیِ عمارت، با گلهایِ رزِ سیاه و سفید تزئین شده بود و فضایی آرامشبخش داشت. در حالی که مشغولِ تماشایِ گلها بود، صدایِ قدمهایِ یونگی را شنید. او برگشت و یونگی را دید که با فاصلهای چند متر، ایستاده و به او نگاه میکند.
“اینجا چی کار میکنی؟” یونگی پرسید، صدایش کمی نرمتر از همیشه بود.
ا.ت لحظهای مکث کرد. “فقط… داشتم قدم میزدم. هوا خوب بود.”
یونگی به سمتِ یکی از نیمکتهایِ سنگی رفت و نشست. “اینجا خطرناکه.”
“میدونم.” ا.ت جواب داد و به سمتِ نیمکتِ دیگری رفت و کمی دورتر از یونگی نشست. “ولی… وقتی اینجا هستم، احساسِ آرامشِ بیشتری دارم.”
سکوتِ دوبارهای بینشان حاکم شد. سکوتی که دیگر آنقدرها هم سنگین نبود. یونگی به گلهایِ رزِ سیاه نگاه کرد. “این گلها… پدربزرگم کاشته. میگه حتی در تاریکی هم میشه زیبایی پیدا کرد.”
ا.ت با تعجب به یونگی نگاه کرد. این حرف، با تصویری که از او داشت، همخوانی نداشت. “واقعاً؟”
یونگی سری تکان داد. “اون همیشه حرفهایِ عجیبی میزنه.” او مکثی کرد و سپس ادامه داد: “ولی… راست میگه.” نگاهش را به سمتِ ا.ت برگرداند. “گاهی اوقات… حتی تویِ تاریکترین جاها هم… یه نوری پیدا میشه.”
این بار، یونگی مستقیماً به چشمانِ ا.ت نگاه میکرد. دیگر هیچ خشم یا کنایهای در نگاهش نبود. فقط… صداقتی تلخ و اعترافی ناخواسته. ا.ت فهمید که این همان لحظهای است که منتظرش بود. لحظهای که پشتِ پردهیِ تمامِ خشمها و فاصلهها، آن حسِ اولیه یونگی نمایان شد.
یونگی نفسِ عمیقی کشید. “من… اون روز که دیدمت… تو کلینیک… حس کردم…” کلمات به سختی از گلویش خارج میشدند. “یه چیزی فرق داشت. یه چیزی… که نباید حس میکردم.” او سرش را پایین انداخت. “تو اومدی تویِ دنیایِ من. دنیایی که پر از تاریکیه. و من… نمیخواستم تو هم تویِ این تاریکی غرق بشی. به خاطرِ همین عصبانی شدم. به خاطرِ همین خواستم دور باشی.”
او سرش را بلند کرد و با نگاهی پر از آشفتگی و اعتراف به ا.ت خیره شد. “ولی… هر چقدر سعی کردم… نتونستم فراموشت کنم. اون نورِ کوچیک… که تویِ این همه تاریکی پیدا کردم…”
- ۲.۴k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط