{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۱۴

پس میوفتادم انداخت و بعد رو به اون گفت: نه!
نیما: قضیه چیه ایمان؟
دست لرزونمو روي قلبم گذاشتم.
ایمان خونسرد به مبل تکیه دادم.
-شنیده بودم بدجوري سرما خورده منم دارم حالشو میپرسم.
انگار یه بار بزرگیو از روم برداشتند که چشمهامو
بستم و نفس آسودهاي کشیدم.
خدا لعنتت نکنه ایمان.
مهردادبا لحنی که سعی میکرد عصبانیتشو پنهان
کنه گفت: خوب خوبم، فقط اون نفري که اینو بهت
گفته پس خیلی باهات راحت بوده.
بازم ترس وجودمو پر کرد که چشمهامو باز کردم.
ایمان: بیشتر از اون چیزي که فکرشو بکنی باهام
راحته.
مهرداد سشتشو به لبش کشید.
-که اینطور! کی هم دیگه رو دیدید؟
نزدیک بود که دیگه بزنم زیر گریه.
کل بدنم یخ کرده بود.
ایمان متفکر گفت: نمیدونم دقیقا کی بود اما یادمه
که بهم گفته بود حتما در این مورد باهم صحبت می
کنیم.
نیما با اخم گفت: گنگ حرف میزنید! اونوقت چرا؟
مهرداد: پس برو بهش بگو که به زودي هم دیگه رو
میبینیم.
لحنش پر از تهدید بود.
بیطاقت بشقاب میوه رو روي میز گذاشتم و بلند
شدم.
با قدمهاي لرزون به سمت در رفتم تا شاید هواي آزاد حالمو بهتر کنه اما با شنیدن صداي مهرداد
سرجام میخکوب شدم.
_چی شده مطهره خانم؟ چرا یه دفعه بلند شدید؟
قلبم روي هزار میزد و بغض بدي به گلوم چنگ
میزد.
میکشتم خدایا.
سعی کردم صدام نلرزه.
-یه کم حالم بده ببخشید.
به سمت در رفتم.
سریع از ساختمون بیرون اومدم و لبهامو محکم
روي هم فشار دادم تا بغضم نشکنه.
چرا اینکار رو کردي ایمان؟ چرا؟
همونجا رو پلهها نشستم و سرمو روي دستهام
گذاشتم.
بغضم شکست که لبمو به دندون گرفتم تا صداي
گریم بلند نشه.
یه دفعه صداي داد ایمان بلند شد که با صورت
خیس از اشک از جا پریدم و با ترس از پلهها بالا
اومدم.
سریع وارد شدم که دیدم نیما ایمانو گرفته.
مهرداد انگشت اشارشو به طرفش گرفت.
-یه بار دیگه نزدیکش ببینمت خونت پاي خودته،
فهمیدي؟
با ترس آروم به سمتشون رفتم.
ایمان خشن گفت: ولش کن وگرنه خودم ازت می
دزدمش.
نیما با عصبانیت به عقب پرتش کرد و بلند گفت:
بسه.
نگاه هر سه تاشون بهم افتاد که سکوت کردند.
با ترس و چشمهاي پر از اشک بهشون نگاه کردم.
رگ شقیقهی مهرداد باد کرده بود.
به سمتم اومد که از ترس سرجام میخکوب شدم.
ایمان سریع جلوش وایساد.
_کوچیکترین آسیبی بهش بزنی با من طرفی.
مهرداد چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم
فشار داد.
بازم این حالت!
بغضم گرفت.
الان یه اتفاقی میوفته.
یه دفعه چشمهاشو باز کرد و مشت محکمی بهش
زد که بدن ایمان کاملا خم شد.
هینی کشیدم و دستهامو روي دهنم گذاشتم.
از عصبانیت به نفس نفس افتاده بود.
-منم اگه ببینم یه قدم بخواي بهش نزدیک بشی با
من طرفی.
ایمان خون کنار لبشو پاك کرد.
-واقعا؟!
یه دفعه به سمتش هجوم برد که جیغ زدم:ایمان؟
دیدگاه ها (۰)

وقتی درسش بد بود و..

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

رومان عشق پنهانی (پارت5)

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 172♡⁠。⁠)⁩با ناز...

چند پارتی کوک╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1«ویو ا.ت»صبح با صدای زنگ گوشیم از خوا...

جهانی میان بیداری و خوابPart 1آملیا داشت می‌دوید.نمی‌دونست ک...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

رمان هکر کوچولوی من پارت اول

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط