𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 39
جونگکوک کمی جلوتر رفت و دختر رو به آغوش گرفت. چشمهاش رو بست.. حس درد رو توی تک تک سلول هاش حس
میکرد.. جوری که با بغلش کردنش انگار تمام دردهاش با هم آمیخته شده باشه
زیادی اون دختر رو درک میکرد. چونه اش رو روی موهای لیویا گذاشت که لیویا حلقه دستاش رو دور کمر جونگکوک
سفت کرد و هقی زد
جونگکوک ازش جدا شد و کمی فاصله گرفت لب پایینش رو به دندون گرفت و به لیویا که با دستهاش گونه هاش رو پاک میکرد نگاه کرد.
جونگکوک: امشب و این اتفاق رو فراموش کن.. فكر كن كل شبو .. خواب بودی
جونگکوک بلند شد و وارد طبقه بالا شد
لیویا زیر لب گفت: از این غروره لعنتیت که حتی همدردی رو در شان ... خودش نمیبینه متنفرم
~~~~~~~~~
با سردی زیرش تکونی خورد و چشمهاش رو باز کرد. دیشب رو
همینجا و روی سرامیک خوابش برده بود
ساعت ۸ صبح رو نشون میداد
نگاهی به مبلها انداخت و جونگکوک رو دید که توی خودش جمع شده و خوابیده
جک هم توی خواب عمیقی به سر میبرد
سرما توی تمام نقاط بدنش نفوذ کرده بود. استخونهاش درد میکرد
کمی چهره اش رو جمع کرد و از جاش بلند شد
قطعا حالا حالاها اون دو نفر بیدار نمیشدن
وارد اشپرخانه شد و در یخچال رو باز کرد
امیدی به پیدا کردن چیزی نداشت
با دیدن کره بادام زمینی و نون تست کمی امیدوار شد و اونهارو بیرون آورد و سمت اپن برد که دید جک روی مبل نشسته و چشمهاش رو میمالونه
لیویا صداش رو پایین آورد و گفت: ببخشید بیدارت کردم
جک گیج نگاهشو به لیویا داد و و سعی کرد تاری دیدش رو درست کنه
متقابلا با صدای آرومی جوابش رو داد : نه دیشب زود
خوابیدم پس خوابم کامل شده
باشه.. بيا صبحونه بخور -
جک: بزار جونگکوک هم و بیدار کنم
_نه نه نمیخواد بزار بخوابه حتما خوابش تکمیل نشد که اینقدرعمیق خوابیده
جک : اوکی
لقمه ای گرفت و خورد
قهوهی اماده ای برداشت تا کمی استخوان های سردش اروم بگیره
جونگکوک هم در خواب عمیقی بود. مشخص بود تمام شب رو بیدار بوده و دیر خوابیده
لیویا خودش تا دیر وقت بیدار بود و بعد خوابش برد. پس بعد از بخواب رفتن لیویا خوابیده که لیویا ندیدش و .. صدردصد بی خوابی شدیدی داشته
صدای زنگ تلفن جک بلند شد که کل خونه رو گرفت
صورت جونگکوک جمع شد و تکونی خورد
لیویا انگشتش رو با اشاره هیس" بالا آورد و از اشپزخونه خارج شد .. جک تلفنش رو جواب داد و مشغول صحبت شد
بعد از قطع کردن تلفنش جونگکوک عصبی غرید :
+اگه به این فکر کنی که یکنفر اینجا خوابیده و اروم تر با اون تلفن فاكيت حرف بزنی بد نمیشه
جک گفت : اوه بیدارت کردم؟ عیب نداره پاشو بریم کلی خرید داریم
جونگکوک نگاهی به ساعت انداخت که هشت و نیم رو نشون میداد .. با یک حرکت روی مبل نشست و موهاش اشفتش رو مرتب کرد لیویا از دستشویی بیرون اومد و آروم صبح بخیری زیر لب گفت که ...جونگکوک سری تکون داد
جک : خب پاشو
جونگکوک: احمق این ساعت کجا بازه؟
جک : تا آماده شی باز میشه
جونگکوک دستی به صورتش کشید و با چشمهای نیمه بازش گفت : ... ولی من فقط سه ساعت خوابیدم و الان در حد فاکیی خستم
لیویا در حالی که اپن رو تمیز میکرد نگاهش رو از زیر چشم بهجونگکوک که از پشت مبل رد شده بود و سمتت اشپزخونه میومد داد... حدسش درست بود اون کله شب رو بیدار مونده بود
جک : خب میخوای تو استراحت کن منو و لیویا میریم +نمیخواد خودم میام. اصلا خرید تورو قبول ندارم
جک: خیل خب بابا پاشو بیا صبحونه
+نمیتونم معدم سنگینه .
جک متعجب گفت : چرا؟
جونگکوک شونه ای بالا انداخت
+نمیدونم شاید بخاطر بیخوابیه
روی صندلی مقابل جک نشست
لیویا لیوانی برداشت و خطاب به جونگکوک گفت : قهوه میخوری؟
جونگکوک سری به نشونه مثبت تکون داد
لیویا ازشون دور شد و سمت سینک رفت
جونگکوک صداش رو پایین آورد و رو به جک گفت : اینجا کسی و داری که قابل اعتماد باشه؟
جک خودش رو به اون راه زد: برای؟
جونگکوک عصبی زیر لب گفت : خودت میدونی
جک : بارها بهت گفتم جونگکوک ترکش کن نمیتونم با دست خودم عامل نابودیتو بزارم جلوت
+ همینجوری که نمیشه احمق.. باید کم کم ترکش کنم
جک : تو یکساله همینو میگی
جونگکوک چشمهاش رو عصبی بست و شمرده گفت : کسی و
.... سراغ.. داری.. یا .. نه
جک هوف کلافه ای کشید و به چشمهای نیازمند جونگکوک خیره شد. دلش میخواست بمیره وقتی بهترین دوستش رو اینطور عاجز میدید... اونم بخاطر یک مواد
جک : باشه پیدا میکنم ولی قول بده آخرین بار باشه
لیویا خودش رو به بیخیالی زد و قهوه رو جلوی کوک گذاشت اون پسر معتاد بود...!؟
.
۱۰0 لایک
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 39
جونگکوک کمی جلوتر رفت و دختر رو به آغوش گرفت. چشمهاش رو بست.. حس درد رو توی تک تک سلول هاش حس
میکرد.. جوری که با بغلش کردنش انگار تمام دردهاش با هم آمیخته شده باشه
زیادی اون دختر رو درک میکرد. چونه اش رو روی موهای لیویا گذاشت که لیویا حلقه دستاش رو دور کمر جونگکوک
سفت کرد و هقی زد
جونگکوک ازش جدا شد و کمی فاصله گرفت لب پایینش رو به دندون گرفت و به لیویا که با دستهاش گونه هاش رو پاک میکرد نگاه کرد.
جونگکوک: امشب و این اتفاق رو فراموش کن.. فكر كن كل شبو .. خواب بودی
جونگکوک بلند شد و وارد طبقه بالا شد
لیویا زیر لب گفت: از این غروره لعنتیت که حتی همدردی رو در شان ... خودش نمیبینه متنفرم
~~~~~~~~~
با سردی زیرش تکونی خورد و چشمهاش رو باز کرد. دیشب رو
همینجا و روی سرامیک خوابش برده بود
ساعت ۸ صبح رو نشون میداد
نگاهی به مبلها انداخت و جونگکوک رو دید که توی خودش جمع شده و خوابیده
جک هم توی خواب عمیقی به سر میبرد
سرما توی تمام نقاط بدنش نفوذ کرده بود. استخونهاش درد میکرد
کمی چهره اش رو جمع کرد و از جاش بلند شد
قطعا حالا حالاها اون دو نفر بیدار نمیشدن
وارد اشپرخانه شد و در یخچال رو باز کرد
امیدی به پیدا کردن چیزی نداشت
با دیدن کره بادام زمینی و نون تست کمی امیدوار شد و اونهارو بیرون آورد و سمت اپن برد که دید جک روی مبل نشسته و چشمهاش رو میمالونه
لیویا صداش رو پایین آورد و گفت: ببخشید بیدارت کردم
جک گیج نگاهشو به لیویا داد و و سعی کرد تاری دیدش رو درست کنه
متقابلا با صدای آرومی جوابش رو داد : نه دیشب زود
خوابیدم پس خوابم کامل شده
باشه.. بيا صبحونه بخور -
جک: بزار جونگکوک هم و بیدار کنم
_نه نه نمیخواد بزار بخوابه حتما خوابش تکمیل نشد که اینقدرعمیق خوابیده
جک : اوکی
لقمه ای گرفت و خورد
قهوهی اماده ای برداشت تا کمی استخوان های سردش اروم بگیره
جونگکوک هم در خواب عمیقی بود. مشخص بود تمام شب رو بیدار بوده و دیر خوابیده
لیویا خودش تا دیر وقت بیدار بود و بعد خوابش برد. پس بعد از بخواب رفتن لیویا خوابیده که لیویا ندیدش و .. صدردصد بی خوابی شدیدی داشته
صدای زنگ تلفن جک بلند شد که کل خونه رو گرفت
صورت جونگکوک جمع شد و تکونی خورد
لیویا انگشتش رو با اشاره هیس" بالا آورد و از اشپزخونه خارج شد .. جک تلفنش رو جواب داد و مشغول صحبت شد
بعد از قطع کردن تلفنش جونگکوک عصبی غرید :
+اگه به این فکر کنی که یکنفر اینجا خوابیده و اروم تر با اون تلفن فاكيت حرف بزنی بد نمیشه
جک گفت : اوه بیدارت کردم؟ عیب نداره پاشو بریم کلی خرید داریم
جونگکوک نگاهی به ساعت انداخت که هشت و نیم رو نشون میداد .. با یک حرکت روی مبل نشست و موهاش اشفتش رو مرتب کرد لیویا از دستشویی بیرون اومد و آروم صبح بخیری زیر لب گفت که ...جونگکوک سری تکون داد
جک : خب پاشو
جونگکوک: احمق این ساعت کجا بازه؟
جک : تا آماده شی باز میشه
جونگکوک دستی به صورتش کشید و با چشمهای نیمه بازش گفت : ... ولی من فقط سه ساعت خوابیدم و الان در حد فاکیی خستم
لیویا در حالی که اپن رو تمیز میکرد نگاهش رو از زیر چشم بهجونگکوک که از پشت مبل رد شده بود و سمتت اشپزخونه میومد داد... حدسش درست بود اون کله شب رو بیدار مونده بود
جک : خب میخوای تو استراحت کن منو و لیویا میریم +نمیخواد خودم میام. اصلا خرید تورو قبول ندارم
جک: خیل خب بابا پاشو بیا صبحونه
+نمیتونم معدم سنگینه .
جک متعجب گفت : چرا؟
جونگکوک شونه ای بالا انداخت
+نمیدونم شاید بخاطر بیخوابیه
روی صندلی مقابل جک نشست
لیویا لیوانی برداشت و خطاب به جونگکوک گفت : قهوه میخوری؟
جونگکوک سری به نشونه مثبت تکون داد
لیویا ازشون دور شد و سمت سینک رفت
جونگکوک صداش رو پایین آورد و رو به جک گفت : اینجا کسی و داری که قابل اعتماد باشه؟
جک خودش رو به اون راه زد: برای؟
جونگکوک عصبی زیر لب گفت : خودت میدونی
جک : بارها بهت گفتم جونگکوک ترکش کن نمیتونم با دست خودم عامل نابودیتو بزارم جلوت
+ همینجوری که نمیشه احمق.. باید کم کم ترکش کنم
جک : تو یکساله همینو میگی
جونگکوک چشمهاش رو عصبی بست و شمرده گفت : کسی و
.... سراغ.. داری.. یا .. نه
جک هوف کلافه ای کشید و به چشمهای نیازمند جونگکوک خیره شد. دلش میخواست بمیره وقتی بهترین دوستش رو اینطور عاجز میدید... اونم بخاطر یک مواد
جک : باشه پیدا میکنم ولی قول بده آخرین بار باشه
لیویا خودش رو به بیخیالی زد و قهوه رو جلوی کوک گذاشت اون پسر معتاد بود...!؟
.
۱۰0 لایک
- ۴.۴k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط