معامله نهایی

معامله نهایی
پارت ۹

( لباس و مدل موها تو اسلایدای دو و سه هستن



همه چیز عجیبه . خیلی عجیبه . دو ساعت قبل شام خانوادگی هوانگ بهم پیام داد که خیلی خوشگل کنم تا امشب توی چشم باشم . خب اینو خودمم میدونم که هوانگ ها به ظاهر مرتب اهمیت میدن ولی پیامش عجیب بود چون من به عنوان یک فرد خارج از خانواده نباید به چشم بیام . حالا بعد از اون هوانگ خودش اومد دنبالم . حتی با راننده شخصی هم نه ، خودش رانندگی میکنه . الان هم که توی ماشینم مسیری که سمتش رانندگی میکنه شبیه مسیر محله چینی ها به نظر نمیاد ، وارد منطقه پولدار ها شده
یهو دیدم داره میپیچه جلوی در اهنی یه عمارت بزرگ . درحالی که نگهبانا در رو به سختی و کندی باز میکردن پرسیدم « صبر کن صبر کن . هیچی با عقل جور درنمیاد . این یه شام خانوادگی نیست نه ؟ »
« خب ، هست . یه شام خانوادگی بین هوانگ ها با تجملاته »
با عصبانیت گفتم « منظورم اون نیست . ما قرار بود توی یه رستوران چینی باشیم نه یه عمارت که احتمالا فقط دو هکتار حیاط داره »
درحالی که ماشین رو داخل حیاط میبرد گفت « اونها لحظه اخری لوکیشن رو تغییر دادن ، تقصیر من نیست عزیزم »
به راحتی میشد از اون پوزخند خوشگل و عزیزم گفتن کشدارش فهمید که همچین چیزی نیست . خیلی خب بزار همه چیز رو تحلیل کنم...
« نمیخوای پیاده شی خانومی ؟»
به سمت راستم نگاه کردم . این عادی نیست اصلا هم نیست . کدوم رئیسی در ماشین رو برای کارمندش باز میکنه و مثل جنتلمن ها دستش رو دراز میکنه ؟
دستش رو پس زدم و خودم از ماشین پیاده شدم . درحالی که در رو پشت سرم میبست شنیدم که زمزمه میکنه « از همیناش خوشم میاد »
سوئیچ رو به نگهبان تحویل داد تا ماشین رو پارک کنه . سمتم اومد و درحالی که به بازوش اشاره میکرد زمزمه کرد « فقط عادی رفتار کن ، برات توضیح میدم »
اون هوانگ هیونجینه . بعید میدونم تا الان وقتی زنی بازوش رو گرفته اشک شوق نریخته باشه . ولی خب من هم اکاشی رین هم و معلومه که با اکراه گرفتن بازوش برام کار سختی نیست . جوری زمزمه کردم که نگهبانانی که ازمون دور بودن حتی حرکت لبم رو هم نبینن و اروم شروع به راه رفتن کردم « منتظر توضیحم هوانگ »
دیدگاه ها (۸)

پارت پنجم---**پارت پنجم: فرار به سمتِ سایه‌ها**ماشین با ترمز...

Love in the Realm of Shadows. Part 2- نمیتونم ....- خانم دکت...

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_29🍷🎸"عمارت آرمان"از ...

dark life = 45کل روز، ات توی کتابخانه گذروند. سعی کرد خودش ر...

📗 کفشِ پاشنه خوابونده نباش!!یه شب مهمون داشتیم، کفش ها توی ح...

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۲

چند شب به صورت عادی گذشت...اون روز پیش مامان بابای جیمین بود...

پارت ۲۷

۳ پارتی

پارت یک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط