رویای رنگی شاهزاده

پارت 5

یک روز عصر، ا/ت کنار برج ایفل نشسته بود. آسمان خاکستری بود و بوی باران در هوا می‌پیچید. او مشغول کشیدن طرحی از برج ایفل در زیر نورهای شهر بود. قلم مویش با دقت بر کاغذ می‌لغزید و هر خط، بخشی از روح پاریس را به تصویر می‌کشید. غرق در کارش بود که ناگهان اولین قطره‌های باران بر کاغذش چکید. بعد، قطرات بزرگ‌تر و بیشتر شدند و در عرض چند ثانیه، باران شدیدی شروع به باریدن کرد. ا/ت با عجله شروع به جمع کردن وسایلش کرد. مدادها، دفتر طراحی، قلم‌موها... همه را به سرعت در کیفش می‌انداخت.

همین‌طور که کیفش را به دوش می‌انداخت و آماده‌ی دویدن می‌شد، ناگهان متوجه شد که مداد مورد علاقه‌اش، همان مداد کهنه و کوتاهی که سال‌ها با او بود، روی زمین افتاده است. خم شد تا آن را بردارد.
وقتی سرش را بالا آورد، قلبش از سینه کنده شد.


ادامه دارد.........
دیدگاه ها (۰)

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 4 | بارانعصر همان روز، آسمان سئول ناگهان ابری ...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت پنجمچند روز بعد...ا/ت از ساختمان دانش...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | چیزی که دیگر نمی‌شود پنهانش کردچند هفته ا...

💜 پارت دوم | حسادتموسیقی هنوز بلند بود و جمعشان دور همان میز...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

تکپارتی | جونگکوک

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط