آوای دروغین
part17
صبح به محض بیدار شدنم رفتم اتاق کوک پشت در وایساده بودم نمیدونستم چیکار کنم در بزنم یا نه؟
پانزده دقیقه گذشته بود ولی من هنوز اینجا بلاتکلیف وایساده بودم
از طرفی خجالت میکشیدم بعد اتفاق دیشب تو روش نگاه کنم از طرفی هم میترسیدم از دستم عصبانی باشه و از اتاق بندازتم بیرون
یهو صدای قدم شنیدم سرمو برگردوندم و به اونور یه نگاه انداختم شت:/
جین بود ندونستم چیکار کنم هول شدم سریع درو باز کردم و خودم و انداختم داخل اتاق کوک
بعد چند ثانیه نفس راحتی کشیدم ولی تا برگشتم با صحنهای روبرو شدم که خواستم زمین دهن وا کنه من برم توش
کوک با بالاتنهی لخت روی تخت خوابیده بود
حقم داشت تازه صبح ساعت۷ بود انتظارم نداشتم بیدار باشه فقط بخاطر اینکه بقیه بیدار نشن صبح زود اومدم اینجا
رفتم جلو و سعی کردم به سیکس پکاش نگاه نکنم ولی نگاهم هی هرز میرفت
+اههه به خودت بیا ببینم( یه ضربهی آروم به سرش میزنه)
جلوتر رفتم و آروم صداش زدم:
+کوک...جونگکوک...با توام ها
اههه چرا بیدار نمیشه پس
آروم دستمو بردم جلو و تا دستم به بازوی لختش خورد مورمور شدم
واهااییی چرا اینجوری شد
تکونش دادم:
+جونگکوک...کوکیییی
یه لحظه چشماشو باز کرد...یکه خوردم و یه قدم عقب رفتم
دستمو گرفت دروغ چرا....اون لحظه میخواستم دستمو از تو دستش در بیارم و فرار کنم....چند فرسخ دورتر
با چشمای خوابآلود دستشو گذاشت روی تخت و بلند شد ولی دست من هنوز تو دستش بود
به تاج تخت تکیه داد:
_کاری داشتی؟
+اممممم....آره ولی...
اشاره به دستم که هنوز تو حصار انگشتاش قفل بود کردم
_اوههه
و سریع دستم و ول کرد
_ببخشید حواسم نبود
سری تکون دادمو گفتم
+درباره قضیه...اممم...دیشب...
_اوههه..آره
بعد جدی شد و به سمتم خم شد
_چرا اینکارو کردی آروین....اممم الته فکر کنم این اسمم دروغینه مگه نه؟
سری تکون دادم:
+اره...من واقعا متاسفم
_چرا خواستی سرمون کلاه بزاری؟
+خب من دربهدر دنبال کار بودم و ماهان بهم پیشنهاد داد اینجا کار کنم(اینجا یهو یادش میفته نباید از ماهان اسم میبرد چون ممکن بود اونم اخراج کنن) البته قبل از اینم خودمو پسر جا زده بودم
_اممم اسم واقعیت چیه؟
+آوینا...اسم واقعیم آویناست
یکم بهم نگاه کرد:
_اسمت خیلی قشنگه...اون داستانی که ماهان هیونگ دربارت به ما گفته هم دروغه؟
ماهان چه داستانی براشون تعریف کرده؟
+نمیدونم ماهان بهتون چی گفته دربارم ولی...(حال ندارم بنویسم همون چیزایی که اولای رمان گفتم و اینجا میگه)این داستان زندگیمه...
_اوه متاسفم بخاطر مادرت
+چرا تو متاسفی...اون کسایی که مامانمو دق دادن باید شرمنده باشن.....ولی تو...اممم...تو که به پسرا نمیگی؟
یکی از اون خندههای خرگوشیشو زد:
_نه نگران نباش تا تو نخوای به هیچکس نمیگم
لبخندی زدم تا اومدم حرفی بزنم تازه چشمم به بالاتنهی لختش افتاد سریع چشمامو گرفتم:
_اممم...میشه لباستو بپوشی
روم اینور بود ولی میتونستم لبخندشو حس کنم صداشو شنیدم:
_دو ساعته اینجا نشستیم داریم مذاکره میکنیم تازه لباس یادت افتاده
سرخ شدم چرا اینقدر بی پروا حرف میزنه
_برگرد
برگشتم یه تیشرت سیاه با راه راهای سفید پوشیده بود بهش میومد
_فقط تاکی میخوای با این هویت بمونی؟
+نمیدونم...تا هروقت که لازم باشه
خواستم برم که گفت:
_راستی اون لباس خوابه واسه تو بود؟
سرخ شدم و خودمو زدم به کوچه علی چپ:
+کدوم لباس خواب...من که یادم نمیاد
کوک یه لبخند خرگوشی بهم تحویل داد چرا انقدر لبخنداش قشنگه؟
سرمو تکون دادم تا این افکار و از خودم دور کنم اینا چیه بهشون فکر میکنم
با صدای کوک از فکر بیرون اومدم:
_جوابمو گرفتم...میتونی بری
سری تکون دادمو درو باز کردم و خودمو پرت کردم بیرون
چرا هوا آنقدر گرم شد تا چند دقیقه پیش که خوب بود
سریع رفتم اتاق خودم تا پسرا نبینن و نفهمن که من اتاق کوک بودم
صبح به محض بیدار شدنم رفتم اتاق کوک پشت در وایساده بودم نمیدونستم چیکار کنم در بزنم یا نه؟
پانزده دقیقه گذشته بود ولی من هنوز اینجا بلاتکلیف وایساده بودم
از طرفی خجالت میکشیدم بعد اتفاق دیشب تو روش نگاه کنم از طرفی هم میترسیدم از دستم عصبانی باشه و از اتاق بندازتم بیرون
یهو صدای قدم شنیدم سرمو برگردوندم و به اونور یه نگاه انداختم شت:/
جین بود ندونستم چیکار کنم هول شدم سریع درو باز کردم و خودم و انداختم داخل اتاق کوک
بعد چند ثانیه نفس راحتی کشیدم ولی تا برگشتم با صحنهای روبرو شدم که خواستم زمین دهن وا کنه من برم توش
کوک با بالاتنهی لخت روی تخت خوابیده بود
حقم داشت تازه صبح ساعت۷ بود انتظارم نداشتم بیدار باشه فقط بخاطر اینکه بقیه بیدار نشن صبح زود اومدم اینجا
رفتم جلو و سعی کردم به سیکس پکاش نگاه نکنم ولی نگاهم هی هرز میرفت
+اههه به خودت بیا ببینم( یه ضربهی آروم به سرش میزنه)
جلوتر رفتم و آروم صداش زدم:
+کوک...جونگکوک...با توام ها
اههه چرا بیدار نمیشه پس
آروم دستمو بردم جلو و تا دستم به بازوی لختش خورد مورمور شدم
واهااییی چرا اینجوری شد
تکونش دادم:
+جونگکوک...کوکیییی
یه لحظه چشماشو باز کرد...یکه خوردم و یه قدم عقب رفتم
دستمو گرفت دروغ چرا....اون لحظه میخواستم دستمو از تو دستش در بیارم و فرار کنم....چند فرسخ دورتر
با چشمای خوابآلود دستشو گذاشت روی تخت و بلند شد ولی دست من هنوز تو دستش بود
به تاج تخت تکیه داد:
_کاری داشتی؟
+اممممم....آره ولی...
اشاره به دستم که هنوز تو حصار انگشتاش قفل بود کردم
_اوههه
و سریع دستم و ول کرد
_ببخشید حواسم نبود
سری تکون دادمو گفتم
+درباره قضیه...اممم...دیشب...
_اوههه..آره
بعد جدی شد و به سمتم خم شد
_چرا اینکارو کردی آروین....اممم الته فکر کنم این اسمم دروغینه مگه نه؟
سری تکون دادم:
+اره...من واقعا متاسفم
_چرا خواستی سرمون کلاه بزاری؟
+خب من دربهدر دنبال کار بودم و ماهان بهم پیشنهاد داد اینجا کار کنم(اینجا یهو یادش میفته نباید از ماهان اسم میبرد چون ممکن بود اونم اخراج کنن) البته قبل از اینم خودمو پسر جا زده بودم
_اممم اسم واقعیت چیه؟
+آوینا...اسم واقعیم آویناست
یکم بهم نگاه کرد:
_اسمت خیلی قشنگه...اون داستانی که ماهان هیونگ دربارت به ما گفته هم دروغه؟
ماهان چه داستانی براشون تعریف کرده؟
+نمیدونم ماهان بهتون چی گفته دربارم ولی...(حال ندارم بنویسم همون چیزایی که اولای رمان گفتم و اینجا میگه)این داستان زندگیمه...
_اوه متاسفم بخاطر مادرت
+چرا تو متاسفی...اون کسایی که مامانمو دق دادن باید شرمنده باشن.....ولی تو...اممم...تو که به پسرا نمیگی؟
یکی از اون خندههای خرگوشیشو زد:
_نه نگران نباش تا تو نخوای به هیچکس نمیگم
لبخندی زدم تا اومدم حرفی بزنم تازه چشمم به بالاتنهی لختش افتاد سریع چشمامو گرفتم:
_اممم...میشه لباستو بپوشی
روم اینور بود ولی میتونستم لبخندشو حس کنم صداشو شنیدم:
_دو ساعته اینجا نشستیم داریم مذاکره میکنیم تازه لباس یادت افتاده
سرخ شدم چرا اینقدر بی پروا حرف میزنه
_برگرد
برگشتم یه تیشرت سیاه با راه راهای سفید پوشیده بود بهش میومد
_فقط تاکی میخوای با این هویت بمونی؟
+نمیدونم...تا هروقت که لازم باشه
خواستم برم که گفت:
_راستی اون لباس خوابه واسه تو بود؟
سرخ شدم و خودمو زدم به کوچه علی چپ:
+کدوم لباس خواب...من که یادم نمیاد
کوک یه لبخند خرگوشی بهم تحویل داد چرا انقدر لبخنداش قشنگه؟
سرمو تکون دادم تا این افکار و از خودم دور کنم اینا چیه بهشون فکر میکنم
با صدای کوک از فکر بیرون اومدم:
_جوابمو گرفتم...میتونی بری
سری تکون دادمو درو باز کردم و خودمو پرت کردم بیرون
چرا هوا آنقدر گرم شد تا چند دقیقه پیش که خوب بود
سریع رفتم اتاق خودم تا پسرا نبینن و نفهمن که من اتاق کوک بودم
- ۱۰.۱k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط