پارت بیست و شیشششششششششششش(خان)
اریان رفت توی کیسه خوابش دراز کشید...بعدشم لیوای کشیدش تو بقل خودش و یه بوسه رو پیشونیش کاشت...و گرفتن خوابیدن...
((صبح))
اریان از خواب بیدار شد ولی لیوای رو ندید...رفت بیرون و دید لیوای داره بچه هارو مرتب میکنه
اریانم رفت رو اسبش نشست
لیوای.سلام خانومی
اریان.سلاممممم(لبخند گرم)
اونا یکم با تایتانا جنگیدن و برگشتن به مقر
اریان.لیوای؟؟
لیوای.جان؟؟
اریان.من میرم حموم..
لیوای.اوکی برو
اریان میره حموم...(فکر بد نکنید هنتای نی)
((۲ ساعت بعد))
از حموم درمیاد و لیوای رو میبینه تو حیاط که داره اسبشو تمیز میکنه...
اریان لباسشو عوض میکنه و میره تو حیاط
اریان.من برگشتم...
لیوای.ماشالا چقدر طولش دادی...۲ ساعته تو حمومی دختر
اریان.ببشید
لیوای.اینو ولش نگا چی برات خریدم...وقتی شما حموم بودی بنده رفتم بازار(یه گردنبند برا اریان خریده بود که خیلی براق و قشنگ بود)
اریان.لیوای من خیلی خیلی ممنونممممممممممم(بعدشم میپره تو بقل لیوای)
لیوای هم متاقبل اریانو بقل میکنه...
بعدشم که از هم جدا میشن لیوای گردنبندو واسه اریان میبینه....
لیوای.خیلی بهت میاد
اریان.خیلی ممنونم...خیلی زیاد(با ذوق)
بعدشم لیوای یه بوسه فرانسوی رو شروع میکنه
هانجی و پترا هم که دارن اون دوتا رو نگاه میکنن
بعدش که جدا شدن هردوشون نفس نفس میزدن
لیوای.لبات خیلی خوشمزن🥲
اریانم قرمز میشه
بعدشم لیوای میگه:نظرت چیه بریم بیرون؟؟
اریان.اوکی
بعدشم دوتایی از مقر میزنن بیرون و باهم قدم میزنن...از کنار یه رستوران رد میشن
لیوای.نظرت راجب شام چیه؟؟
اریان.عالیه بریم
بعدشم میرن تو رستوران میشینن...غذا سفارش میدن و منتظر شدن غذا ها بیان
که یهو تو رستوران یه مرد بزرگ هیکل یه دختر بچه رو بلند میکنه و میخواست ببرتش
اریان.لیوای یه لحظه صبر کن
(اریان کلا ادم رمانتیکیه...ولی خی وقتی ادم بد میبینه انگار ارث باباشو خوردن)
لیوای.اریان نکشیششششششش
اریان.هوی تو گولاخ بچه رو بزار زمین
¥چرا مثلا؟(فرد گولاخ)
لیوای.اریان رعدت قرمز نشه یهو
اریان.بزارش زمین
بعدشم یقه فرد گولاخو میگیره و از رو زمین بلندش میکنه...
اریان.بزارش زمین(عصبی)
لیوای.اریان...رعدت
اریان رعدش قرمز شد...کنترل اعصابشو از دست داد و چشماش قرمز شدن
لیوای.اروم باش خواهش میکنم
که اریان بچرو از دست مرد درمیاره و مردو از رستوران به بیرون شوت میکنه(انگار میگه سیشتیررررر😂😂)
اریان رو زمین میشینه
لیوای.چرا خودتو کنترا نمیکنی اخه دیوونه
میشینه کنارش و تو چشماش نگاه میکنه
لیوای.چشماتم رنگش تغییر کرد...یلحظه خیلی ترسناک شدی
اریان.مطمئنم تو هیچوقت دوست نداری که ادم مورد علاقت یه هیولا باشه...ببخشید که یه هیولام
لیوای.چرا اینطوری فک میکنی؟؟تو یه ادم خیلی قوی با یه نیروی ذاتی قدرتمند...هیولا نیستی
اریان.ولی هیچوقت قدرتم به اندازه تو نیست
لیوای.چون ارکیگر ها ضعیف شده اکرمن ها هستن...و این برام مهم نیست چون خیلی دوستت دارم...دستت داره خون میاد
اریان از چشماش خون میاد که با اشک قاطیه
لیوای.گریه میکنی!؟؟
بعدشم اریانو بغل میکنه و سرشو رو شونش میزاره
◇ازتون ممنونم که بچمونو نجات دادین
لیوای.کار من نبود...نامزدم اینکارو کردن
اریان.خواهش میکنم کاری نکردم که
◇دارین خون گریه میکنین!؟؟بهتون اسیب رسوندن؟؟
اریان.چیزی نیست من همیشه اینجوری ام
بعدشم میشینن رو صندلی و شامشونو میخورن...بعدشم رفتن به مقر و تو اتاق پیش هم خوابیدن
(نظر دادن یادتون نرههههه🤗)
((صبح))
اریان از خواب بیدار شد ولی لیوای رو ندید...رفت بیرون و دید لیوای داره بچه هارو مرتب میکنه
اریانم رفت رو اسبش نشست
لیوای.سلام خانومی
اریان.سلاممممم(لبخند گرم)
اونا یکم با تایتانا جنگیدن و برگشتن به مقر
اریان.لیوای؟؟
لیوای.جان؟؟
اریان.من میرم حموم..
لیوای.اوکی برو
اریان میره حموم...(فکر بد نکنید هنتای نی)
((۲ ساعت بعد))
از حموم درمیاد و لیوای رو میبینه تو حیاط که داره اسبشو تمیز میکنه...
اریان لباسشو عوض میکنه و میره تو حیاط
اریان.من برگشتم...
لیوای.ماشالا چقدر طولش دادی...۲ ساعته تو حمومی دختر
اریان.ببشید
لیوای.اینو ولش نگا چی برات خریدم...وقتی شما حموم بودی بنده رفتم بازار(یه گردنبند برا اریان خریده بود که خیلی براق و قشنگ بود)
اریان.لیوای من خیلی خیلی ممنونممممممممممم(بعدشم میپره تو بقل لیوای)
لیوای هم متاقبل اریانو بقل میکنه...
بعدشم که از هم جدا میشن لیوای گردنبندو واسه اریان میبینه....
لیوای.خیلی بهت میاد
اریان.خیلی ممنونم...خیلی زیاد(با ذوق)
بعدشم لیوای یه بوسه فرانسوی رو شروع میکنه
هانجی و پترا هم که دارن اون دوتا رو نگاه میکنن
بعدش که جدا شدن هردوشون نفس نفس میزدن
لیوای.لبات خیلی خوشمزن🥲
اریانم قرمز میشه
بعدشم لیوای میگه:نظرت چیه بریم بیرون؟؟
اریان.اوکی
بعدشم دوتایی از مقر میزنن بیرون و باهم قدم میزنن...از کنار یه رستوران رد میشن
لیوای.نظرت راجب شام چیه؟؟
اریان.عالیه بریم
بعدشم میرن تو رستوران میشینن...غذا سفارش میدن و منتظر شدن غذا ها بیان
که یهو تو رستوران یه مرد بزرگ هیکل یه دختر بچه رو بلند میکنه و میخواست ببرتش
اریان.لیوای یه لحظه صبر کن
(اریان کلا ادم رمانتیکیه...ولی خی وقتی ادم بد میبینه انگار ارث باباشو خوردن)
لیوای.اریان نکشیششششششش
اریان.هوی تو گولاخ بچه رو بزار زمین
¥چرا مثلا؟(فرد گولاخ)
لیوای.اریان رعدت قرمز نشه یهو
اریان.بزارش زمین
بعدشم یقه فرد گولاخو میگیره و از رو زمین بلندش میکنه...
اریان.بزارش زمین(عصبی)
لیوای.اریان...رعدت
اریان رعدش قرمز شد...کنترل اعصابشو از دست داد و چشماش قرمز شدن
لیوای.اروم باش خواهش میکنم
که اریان بچرو از دست مرد درمیاره و مردو از رستوران به بیرون شوت میکنه(انگار میگه سیشتیررررر😂😂)
اریان رو زمین میشینه
لیوای.چرا خودتو کنترا نمیکنی اخه دیوونه
میشینه کنارش و تو چشماش نگاه میکنه
لیوای.چشماتم رنگش تغییر کرد...یلحظه خیلی ترسناک شدی
اریان.مطمئنم تو هیچوقت دوست نداری که ادم مورد علاقت یه هیولا باشه...ببخشید که یه هیولام
لیوای.چرا اینطوری فک میکنی؟؟تو یه ادم خیلی قوی با یه نیروی ذاتی قدرتمند...هیولا نیستی
اریان.ولی هیچوقت قدرتم به اندازه تو نیست
لیوای.چون ارکیگر ها ضعیف شده اکرمن ها هستن...و این برام مهم نیست چون خیلی دوستت دارم...دستت داره خون میاد
اریان از چشماش خون میاد که با اشک قاطیه
لیوای.گریه میکنی!؟؟
بعدشم اریانو بغل میکنه و سرشو رو شونش میزاره
◇ازتون ممنونم که بچمونو نجات دادین
لیوای.کار من نبود...نامزدم اینکارو کردن
اریان.خواهش میکنم کاری نکردم که
◇دارین خون گریه میکنین!؟؟بهتون اسیب رسوندن؟؟
اریان.چیزی نیست من همیشه اینجوری ام
بعدشم میشینن رو صندلی و شامشونو میخورن...بعدشم رفتن به مقر و تو اتاق پیش هم خوابیدن
(نظر دادن یادتون نرههههه🤗)
- ۱.۷k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط