پارت۳💔
هوپی=جک تو دخالت نکن هستی برای منه منم هر جوری که به صلاحش باشه براش تصمیم میگیرم الانم دارم میگم دیگه حق نداره تورو ببینه...جک=هوپی تا اونجایی که یادمه خیلی هستی رو دوست داشتی چی شده...هوپی=الانم دوسش دارم اما....جک=تو به این میگی عشق الانم برای بار آخر میگم این آخرذین دیدار تو و هستی هست ما میری دستمو کشید و چند قدم برداشت که هوپی گفت هوپی=هستی دیدی درست میگم شما دو نفر با هم قرار میزارید...._هوپی من هیچوقت اینکارو باهات نمیکنم اما الانم نمیتونم بمونم بدجور دلمو شکستی ای بود اون اعتمادت که بهم داشتی جک به هوپی اجازه صحبت نداد منو کشید و از خونه رفتیم بیرون جک منو برد تو خونش خیلی وقت بود خالم رو ندیده بودم وارد که شدم جک بهم گفت جک=هستی اینجا میمونی تا کاملا حالت خوب بشه کمکت میکنم تا هوپی رو فراموش کنی هر کاری میکنم تا بهتر بشی بهت قول میدم دوباره با پدر و مادرت خوب میشی....._جک تو واقعا یه فرشته ای..جک=من که یه دختر خاله بیشتر ندارم..خاله=هستی خودتی با صدای خالم هر دو برکشتیم سمتش...جک=بله مادر خودشه درضمن از هوپی هم جدا شده...خالم=دلم برات تنگ شده بود عزیز خاله ببین چقدر بزرگ شده تقریبا 5 ساله همو بخاطر اون پسری که اصلا لیاقتتو نداشت همو ندیدیم...._خاله جون منم دلم برات تنگ شده منو خالم به طرف هم رفتیم و کلی همو بغل کردیم بعد یک ساعت که یکم از هم سیر شدیم رفتیم رو مبل نشستیم خالم ماجرا رو ازم پرسید منم همشو براش تعریف کردم خاله=دختر خوشگلم از همون اول معلوم بود اما گوش نکردی اما اصلا نگران نباش منو جک همه چیز رو درست میکنیم
- ۴.۱k
- ۲۸ مهر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط