عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان
بعد از کلاس وقتی پریسا را تنها دیدم سلام دادم اسکناس را نشان دادم و گفتم داستان این چیه ؟
پریسا گفت تو هر روز میری تاتر شهر ؟ کی وقت کردی گیتار یاد بگیری ؟ فکر میکردم کاملا میشناسمت حالا میفهمم نه اشتباه میکردم .. همه کارت ها رو نکردی !
گفتم نه دفعه اول بود !
پرسید پس چرا گفتی تاتر شهر می بینمت ! باورم نمیشد برنامه داشته باشی ! چرا زود رفتی ؟
لحظه سختی بود جرات نداشتم حقیقت را بگویم از دروغ متنفر بودم . البته پریسا این نفرت از دروغ را در من بوجود آورده بود محال بود یک کلمه دروغ بگوید . گفتم حقیت را بگم ناراحت نمیشی ؟
گفت مهم اینه که تو حقیقت را بگی اگر ناراحت شدم دلیلش را بهت میگم تو هم اگر دلیل منو پسندیدی سعی میکنی تکرار نکنی درسته ؟؟
گفتم بله کاملا ..از خجالت .لکنت گرفتم گفتم می خواستم میخواستم هم شما را ببینم هم شما گیتار زدنم را ببینی هم
....
خندید و گفت دیدم و پسندیدم به دوستانم گفتم که همکلاسیم هستی اگر انقدر عجله نمیکردی میشنیدی
پرسیدم پس چرا گفتی عینکم را بردارم
گفت یک لحظه شک کردم با خودم گفتم اگر سیاوش اینقدر بر گیتار مسلط بود به من میگفت وقتی رفتی با نگاهم تعقیبت کردم حامد را دیدم شککم بر طرف شد
راستی هفته دیگر برای پدرم جشن تولد میگیرم زود تر از موعد برای غافلگیری . با مامان و خواهرم صحبت کردم قرار شد از تو دعوت کنم با گیتارت بیایی ...
__من و این همه خوشبختی ؟؟؟ ان لحظه یاد این جمله افتادم که اهل دلی میگفت دعای دلسوخته مستجاب میشود ولی دیرو زود دارد ... روزی که شنیدم پریسا جشن نامزدی داشته اشک در چشمم گشت و گفتم خدا چرا من لیاقت نداشتم ؟ چرا ؟ بودن کنار پریسا جای خود حتی لیاقت شرکت در جشن او راهم نداشتم چرا ؟.... حالا دعایم مستجاب شده بود من قرار بود در خانه پریسا گیتار بزنم ... بعد ها دو رکعت نماز شکر خواندم __
پریسا با صدای بلند گفت سیاوش کجایی ؟ به خودم امدم و گفتم همین جا گفت دعوتم را قبول میکنی ؟ گفتم کور از خدا چی میخواد ... خندید و گفت مرسی و خدا حافظی کرد تا برود پرسیدم کجا ؟ مگه کلاس نداری ؟ گفت با استاد صحبت کردم حاضری میزنه پرسیدم چرا میری ؟ گفت میهمان داریم دیشب تا دیر وقت بیدار بودم تمرکز یادگیری ندارم فردا کلاس ندارم پنج شنبه و جمعه که تعطیل است شنبه هم عید غدیر هم روز بعد تعطیلات هم کلاس ندارم . روز دوشنبه ساعت چهار پدرم به خانه می اید ساعت چهارو نیم بیا و هر زمان گفتم برو نیم ساعت یا یک ساعت بیشتر وقتت را نمیگیرم ! برایت سخت نیست ؟
گفتم نه سخت نیست یعنی تا دوشنبه تو را نمی بینم
گفت بعید میدانم بتوانم بیایم کلاس مهمی ندارم ...
پریسا و رفت و من بی تاقت شدم تصور اینکه نمیتوانم
او را ببینم عذابم میداد خجالت کشیدم بگویم مثل ان روز همراهت می ایم ولی دلم ارام و قرار نداشت و اختیارم را گرفت قید کلاس را زدم و با فاصله پشت سرش راه افتادم به طوری که متوجه نشود نمیخواستم فکر کند تعقیبش میکنم خجالت کشیدم بگویم تا ایستگاه تاکسی همراهت می آیم در راه ... جوانی از کنار پریسا طوری رد شد که شانه اش به شانه پریسا خورد و کیف پریسا افتاد ...
پریسا گفت تو هر روز میری تاتر شهر ؟ کی وقت کردی گیتار یاد بگیری ؟ فکر میکردم کاملا میشناسمت حالا میفهمم نه اشتباه میکردم .. همه کارت ها رو نکردی !
گفتم نه دفعه اول بود !
پرسید پس چرا گفتی تاتر شهر می بینمت ! باورم نمیشد برنامه داشته باشی ! چرا زود رفتی ؟
لحظه سختی بود جرات نداشتم حقیقت را بگویم از دروغ متنفر بودم . البته پریسا این نفرت از دروغ را در من بوجود آورده بود محال بود یک کلمه دروغ بگوید . گفتم حقیت را بگم ناراحت نمیشی ؟
گفت مهم اینه که تو حقیقت را بگی اگر ناراحت شدم دلیلش را بهت میگم تو هم اگر دلیل منو پسندیدی سعی میکنی تکرار نکنی درسته ؟؟
گفتم بله کاملا ..از خجالت .لکنت گرفتم گفتم می خواستم میخواستم هم شما را ببینم هم شما گیتار زدنم را ببینی هم
....
خندید و گفت دیدم و پسندیدم به دوستانم گفتم که همکلاسیم هستی اگر انقدر عجله نمیکردی میشنیدی
پرسیدم پس چرا گفتی عینکم را بردارم
گفت یک لحظه شک کردم با خودم گفتم اگر سیاوش اینقدر بر گیتار مسلط بود به من میگفت وقتی رفتی با نگاهم تعقیبت کردم حامد را دیدم شککم بر طرف شد
راستی هفته دیگر برای پدرم جشن تولد میگیرم زود تر از موعد برای غافلگیری . با مامان و خواهرم صحبت کردم قرار شد از تو دعوت کنم با گیتارت بیایی ...
__من و این همه خوشبختی ؟؟؟ ان لحظه یاد این جمله افتادم که اهل دلی میگفت دعای دلسوخته مستجاب میشود ولی دیرو زود دارد ... روزی که شنیدم پریسا جشن نامزدی داشته اشک در چشمم گشت و گفتم خدا چرا من لیاقت نداشتم ؟ چرا ؟ بودن کنار پریسا جای خود حتی لیاقت شرکت در جشن او راهم نداشتم چرا ؟.... حالا دعایم مستجاب شده بود من قرار بود در خانه پریسا گیتار بزنم ... بعد ها دو رکعت نماز شکر خواندم __
پریسا با صدای بلند گفت سیاوش کجایی ؟ به خودم امدم و گفتم همین جا گفت دعوتم را قبول میکنی ؟ گفتم کور از خدا چی میخواد ... خندید و گفت مرسی و خدا حافظی کرد تا برود پرسیدم کجا ؟ مگه کلاس نداری ؟ گفت با استاد صحبت کردم حاضری میزنه پرسیدم چرا میری ؟ گفت میهمان داریم دیشب تا دیر وقت بیدار بودم تمرکز یادگیری ندارم فردا کلاس ندارم پنج شنبه و جمعه که تعطیل است شنبه هم عید غدیر هم روز بعد تعطیلات هم کلاس ندارم . روز دوشنبه ساعت چهار پدرم به خانه می اید ساعت چهارو نیم بیا و هر زمان گفتم برو نیم ساعت یا یک ساعت بیشتر وقتت را نمیگیرم ! برایت سخت نیست ؟
گفتم نه سخت نیست یعنی تا دوشنبه تو را نمی بینم
گفت بعید میدانم بتوانم بیایم کلاس مهمی ندارم ...
پریسا و رفت و من بی تاقت شدم تصور اینکه نمیتوانم
او را ببینم عذابم میداد خجالت کشیدم بگویم مثل ان روز همراهت می ایم ولی دلم ارام و قرار نداشت و اختیارم را گرفت قید کلاس را زدم و با فاصله پشت سرش راه افتادم به طوری که متوجه نشود نمیخواستم فکر کند تعقیبش میکنم خجالت کشیدم بگویم تا ایستگاه تاکسی همراهت می آیم در راه ... جوانی از کنار پریسا طوری رد شد که شانه اش به شانه پریسا خورد و کیف پریسا افتاد ...
- ۱.۷k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط