My Arirang
My Arirang
Part ۱۷.
( صدای باز شدن آروم در ... پیشکار هون که اومده بود برای صرف ناهار شاهزادرو بیدار کنه با دیدن صحنه روبروش و اتفاقی که افتاد خشک شد و تلاش کرد جیغ نزنه ...).
(تهیونگ با شنیدن صدای قدم های یک نفر بلافاصله بیدار شدم و دیدم که شاهزاده هنوز خواب پس در سکوت شمشیرم رو کشیدم و به آرومی به سمت در رفتم ... و قایم شدم که در باز شد پیشکار همین دهیم بار کرد اونو از پشت و از دهان گرفتم ،،، سرم دقیقا در کنار گوشش بود ).
تهیونگ:(زمزمه) چرا اینجایی...
پیشکار هون:(زمزمه) شما چرا داخل اقامتگاه هستین! شاهزاده باید غذا بخورند این وظیفه من ایشون رو بیدار کنم ...
تهیونگ: ( زمزمه) بهت پیشنهاد میکنم زبونت رو در برابر من کنترل کنی! ... تو هیچی ندیدی و نشنیدی ! حالا هم بیرون منتظر بمون و تا اجازه ندادم داخل نشو ،شاهزاده امروز روز سختی داشته بزار یکم بیشتر استراحت کنه .
پیشکار هون: ... میشه رَهام کنی فرمانده کیم
تهیونگ تقریباً مرد رو با خود از داخل اتاق بیرون کشید و بعد رَها کرد ،،، پیشکار پیر با اخم و خشمی واقعی به تهیونگ نگاه کرد
پیشکار: فرمانده ،،، من به وظایف شناسی شما احترام میزارم ولی ما خدمتکار های شاهزاده هستیم به ایشون صدمه نمیزنیم که شما مجبور باشید داخل اتاق ایشون بخوابید ،شما آلفایید این شایسته نیست
تهیونگ خیلی آروم دست به سینه شد و به مرد نگاهی انداخت و گفت
تهیونگ: ممنون از یاد آوریت حالا میتونی بری!
(همون برو گمشو اما محترمانه 👌)
پیشکار هون نفسی عمیق کشید و یک قدم به سمت در برداشت و بلافاصله به وسیله قَلاف شمشیر تهیونگ متوقف شد
پیشکار: غذای ایشون آمادست فرمانده ،ایشون غذای سرد شده نمیخورن پس ...
تهیونگ: دَم در وایمیسی تا نگفتم هم قدم از قدم برنمیدارید پیشکار هون و گرنه متوجه میشید که معمولاً لباس من قرمز رنگ ...
پیشکار:😐
تهیونگ نگاهی ریز و خشن به مرد میانسال انداخت و به آرومی داخل اتاق رفت و در هم بست ...
تهیونگ وقتی سر بالا آورد با یک نفس تمام فرمون های داخل اتاق رو به ریه هایش کشید و چشم هایش برق زد ... به آرومی به جونکوک که با آرامش در خواب بود نزدیک شد و آروم روی بدن او خم شد ...
تهیونگ: ( زمزمه) شاهزاده ...
جونکوک واقعاً در خوابی عمیق بود که
تهیونگ: شاهزاده جونکوک ...
تهیونگ به آرومی دستش رو بالا آورد نمیدونست اجازه داره که گونه شاهزاده روبروش رو لمس کنه یا نه اما عمیقأ میل به انجام اینکار داشت ...
ته یونگ سعی کرد گونه جونکوک رو لمس کنه ولی قبل این کار نگاهی به دست زمخت خودش انداخت و ....تصمیم گرفت با پشت دستش نوازشی به گونه سفید و زیبا اومگا سلطنتی بده
انتظار نداشت چی پیش میاد ولی جونکوک با احساس نوازش یک دست گرم کمی سرش رو مایل کرد و ... ناخداگاه لب هاش رو به پوست داغ دست تهیونگ کشید
تهیونگ در حرکتی غیر منتظره ناگهان عقب کشید و صاف ایستاد و گفت
تهیونگ: شاهزاده جونکوک ...
جونکوک با احساس اینکه کسی کنار تخت ایستاده و روی او سایه کرده آروم آروم بیدار شد و با لطافت یکی از پلک هایش رو مالید و گفت
جونکوک: هووووم ...
تهیونگ : ( لبخند زیر ماسک) بهتری؟
جونکوک: مگه حالم بد بود !؟؟؟؟
تهیونگ خیلی آروم به چشم های کمی سرخ اشاره کرد و گفت
تهیونگ: یادتون نمیاد شما خیلی ...
جونکوک: آه ،،، آره الان یادم اومد ،آره خوبم ممنون که مراقبم بودی ، نمیدونم چرا گریه کردم معمولاً لوس نیستم
تهیونگ: اشک ریختن که لوس نیست ...
جونکوک آروم سر بالا داد و به او نگاه کرد و چند ثانیه فقط به چشم های مایل به طلایی رنگ آلفا نگاه کرد ...
جونکوک: تو حالت آلفاییت هستی؟ چرا
تهیونگ: میخواستم مطمئن شم خوبید ،عذر می خوام ،من میتونم عطرم رو محو کنم
جونکوک: نه عطرت ،،،عطرت یه جوری بوی افیون میده
تهیونگ اولین بار بود این جمله را از کسی میشنید .... تا جایی که یادش بود او عطر تنباکو آتش خورده میداد نه چیزی مثل افیون
جونکوک: نمیدونم چرا ولی عطرت اذیتم نمیکنه و این یه جورایی خوبه میترسیدم با یه محافظ آلفا به مشکل بخورم ولی ظاهراً تو کنترل لازم رو رو خودت داری
تهیونگ (افکار): از کجا مطمئنی من رو خودم کنترل دارم ؟؟؟؟؟؟
تهیونگ: آها ...
جونکوک کمی بدنش رو کش قوس داد تا خستگیش در بشه و ...
اصلاً به نگاه خیره آلفا به کمر باریکش دقت نکرد که ناگهان گفت
جونکوک: چرا بیدارم کردی راستی خواب خیلی خوبی بود
تهیونگ: آه ،بله پیشکار هون دم در منتظر شماست که برای صرف غذا به اتاق ملاقات برید
جونکوک: اون ،چه عجیب عادت داشت خودش بیدارم کنه ...
تهیونگ: از این به بعد من این کار رو میکنم و ورود یا خروج افراد رو بهتون میگم
جونکوک کمی در سکوت به او کاملاً جدی این روند رو توضیح داد نگاه کرد و گفت ...
جونکوک: باشه...
Part ۱۷.
( صدای باز شدن آروم در ... پیشکار هون که اومده بود برای صرف ناهار شاهزادرو بیدار کنه با دیدن صحنه روبروش و اتفاقی که افتاد خشک شد و تلاش کرد جیغ نزنه ...).
(تهیونگ با شنیدن صدای قدم های یک نفر بلافاصله بیدار شدم و دیدم که شاهزاده هنوز خواب پس در سکوت شمشیرم رو کشیدم و به آرومی به سمت در رفتم ... و قایم شدم که در باز شد پیشکار همین دهیم بار کرد اونو از پشت و از دهان گرفتم ،،، سرم دقیقا در کنار گوشش بود ).
تهیونگ:(زمزمه) چرا اینجایی...
پیشکار هون:(زمزمه) شما چرا داخل اقامتگاه هستین! شاهزاده باید غذا بخورند این وظیفه من ایشون رو بیدار کنم ...
تهیونگ: ( زمزمه) بهت پیشنهاد میکنم زبونت رو در برابر من کنترل کنی! ... تو هیچی ندیدی و نشنیدی ! حالا هم بیرون منتظر بمون و تا اجازه ندادم داخل نشو ،شاهزاده امروز روز سختی داشته بزار یکم بیشتر استراحت کنه .
پیشکار هون: ... میشه رَهام کنی فرمانده کیم
تهیونگ تقریباً مرد رو با خود از داخل اتاق بیرون کشید و بعد رَها کرد ،،، پیشکار پیر با اخم و خشمی واقعی به تهیونگ نگاه کرد
پیشکار: فرمانده ،،، من به وظایف شناسی شما احترام میزارم ولی ما خدمتکار های شاهزاده هستیم به ایشون صدمه نمیزنیم که شما مجبور باشید داخل اتاق ایشون بخوابید ،شما آلفایید این شایسته نیست
تهیونگ خیلی آروم دست به سینه شد و به مرد نگاهی انداخت و گفت
تهیونگ: ممنون از یاد آوریت حالا میتونی بری!
(همون برو گمشو اما محترمانه 👌)
پیشکار هون نفسی عمیق کشید و یک قدم به سمت در برداشت و بلافاصله به وسیله قَلاف شمشیر تهیونگ متوقف شد
پیشکار: غذای ایشون آمادست فرمانده ،ایشون غذای سرد شده نمیخورن پس ...
تهیونگ: دَم در وایمیسی تا نگفتم هم قدم از قدم برنمیدارید پیشکار هون و گرنه متوجه میشید که معمولاً لباس من قرمز رنگ ...
پیشکار:😐
تهیونگ نگاهی ریز و خشن به مرد میانسال انداخت و به آرومی داخل اتاق رفت و در هم بست ...
تهیونگ وقتی سر بالا آورد با یک نفس تمام فرمون های داخل اتاق رو به ریه هایش کشید و چشم هایش برق زد ... به آرومی به جونکوک که با آرامش در خواب بود نزدیک شد و آروم روی بدن او خم شد ...
تهیونگ: ( زمزمه) شاهزاده ...
جونکوک واقعاً در خوابی عمیق بود که
تهیونگ: شاهزاده جونکوک ...
تهیونگ به آرومی دستش رو بالا آورد نمیدونست اجازه داره که گونه شاهزاده روبروش رو لمس کنه یا نه اما عمیقأ میل به انجام اینکار داشت ...
ته یونگ سعی کرد گونه جونکوک رو لمس کنه ولی قبل این کار نگاهی به دست زمخت خودش انداخت و ....تصمیم گرفت با پشت دستش نوازشی به گونه سفید و زیبا اومگا سلطنتی بده
انتظار نداشت چی پیش میاد ولی جونکوک با احساس نوازش یک دست گرم کمی سرش رو مایل کرد و ... ناخداگاه لب هاش رو به پوست داغ دست تهیونگ کشید
تهیونگ در حرکتی غیر منتظره ناگهان عقب کشید و صاف ایستاد و گفت
تهیونگ: شاهزاده جونکوک ...
جونکوک با احساس اینکه کسی کنار تخت ایستاده و روی او سایه کرده آروم آروم بیدار شد و با لطافت یکی از پلک هایش رو مالید و گفت
جونکوک: هووووم ...
تهیونگ : ( لبخند زیر ماسک) بهتری؟
جونکوک: مگه حالم بد بود !؟؟؟؟
تهیونگ خیلی آروم به چشم های کمی سرخ اشاره کرد و گفت
تهیونگ: یادتون نمیاد شما خیلی ...
جونکوک: آه ،،، آره الان یادم اومد ،آره خوبم ممنون که مراقبم بودی ، نمیدونم چرا گریه کردم معمولاً لوس نیستم
تهیونگ: اشک ریختن که لوس نیست ...
جونکوک آروم سر بالا داد و به او نگاه کرد و چند ثانیه فقط به چشم های مایل به طلایی رنگ آلفا نگاه کرد ...
جونکوک: تو حالت آلفاییت هستی؟ چرا
تهیونگ: میخواستم مطمئن شم خوبید ،عذر می خوام ،من میتونم عطرم رو محو کنم
جونکوک: نه عطرت ،،،عطرت یه جوری بوی افیون میده
تهیونگ اولین بار بود این جمله را از کسی میشنید .... تا جایی که یادش بود او عطر تنباکو آتش خورده میداد نه چیزی مثل افیون
جونکوک: نمیدونم چرا ولی عطرت اذیتم نمیکنه و این یه جورایی خوبه میترسیدم با یه محافظ آلفا به مشکل بخورم ولی ظاهراً تو کنترل لازم رو رو خودت داری
تهیونگ (افکار): از کجا مطمئنی من رو خودم کنترل دارم ؟؟؟؟؟؟
تهیونگ: آها ...
جونکوک کمی بدنش رو کش قوس داد تا خستگیش در بشه و ...
اصلاً به نگاه خیره آلفا به کمر باریکش دقت نکرد که ناگهان گفت
جونکوک: چرا بیدارم کردی راستی خواب خیلی خوبی بود
تهیونگ: آه ،بله پیشکار هون دم در منتظر شماست که برای صرف غذا به اتاق ملاقات برید
جونکوک: اون ،چه عجیب عادت داشت خودش بیدارم کنه ...
تهیونگ: از این به بعد من این کار رو میکنم و ورود یا خروج افراد رو بهتون میگم
جونکوک کمی در سکوت به او کاملاً جدی این روند رو توضیح داد نگاه کرد و گفت ...
جونکوک: باشه...
- ۲۲۴
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط