فیک : بین راندها

پارت ۱۲۶

دو روز از پایان مسابقات گذشته بود.

باشگاه دوباره به روال عادی برگشته بود.

صدای برخورد دستکش‌ها...

صدای تمرین...

و شوخی‌های همیشگی.

---

آنا وارد سالن شد.

با دیدن چهار نفر از شاگردهای جدید که دور تهیونگ جمع شده بودند، مکث کرد.

یکی از پسرها با هیجان گفت:

ـ «تهیونگ، اون حرکت آخرت تو مسابقه رو دوباره یادمون میدی؟»

تهیونگ خندید.

ـ «اگه اول تمرینای پایه‌تون رو درست انجام بدین، قول میدم یادتون بدم.»

پسرها با ذوق سر تکان دادند.

آنا لبخند زد.

زیر لب گفت:

ـ «حق با استاد بود...»

ـ «همه دوستش دارن.»

---

همان موقع...

جیمین وارد سالن شد.

یکی از شاگردهای جدید با خنده گفت:

ـ «هی تهیونگ!»

ـ «تو که باختی، پس چرا همه دور تو جمع شدن؟»

چند نفر خندیدند.

اما قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگوید...

جیمین جلو آمد.

با همان آرامش همیشگی، روبه‌روی آن پسر ایستاد.

ـ «یه چیزی رو یادت نره.»

پسر ساکت شد.

جیمین ادامه داد:

ـ «اگه مسابقه‌ی تهیونگ رو دیده بودی...»

ـ «می‌فهمیدی که نتیجه، همه‌ی داستان نیست.»

بعد با لبخند به تهیونگ اشاره کرد.

ـ «خیلی از حرکت‌هایی که ما یاد گرفتیم، اولین بار از همین آدم یاد گرفتیم.»

سالن برای چند لحظه ساکت شد.

تهیونگ با تعجب به جیمین نگاه کرد.

جیمین شانه بالا انداخت.

ـ «حقیقت رو گفتم.»

پسر هم سریع خم شد.

ـ «ببخشید... منظوری نداشتم.»

تهیونگ لبخند زد.

ـ «اشکالی نداره.»

بعد دستش را روی شانه‌ی همان پسر گذاشت.

ـ «فقط یه چیز یادت باشه...»

ـ «قبل از قضاوت کردن، همه‌ی مسیر یه آدم رو ببین.»

پسر با احترام سر تکان داد.

---

آنا که همه‌ی صحنه را دیده بود، آرام کنار کوک ایستاد.

ـ «دیدی؟»

کوک لبخند زد.

ـ «چی رو؟»

ـ «جیمین حتی نذاشت تهیونگ خودش جواب بده.»

کوک با افتخار به آن دو نگاه کرد.

ـ «این دوتا همیشه همین بودن.»

---

چند دقیقه بعد...

استراحت تمرین اعلام شد.

تهیونگ بطری آبش را برداشت.

همان موقع جیمین کنارش نشست.

تهیونگ با لبخند گفت:

ـ «مرسی...»

جیمین خودش را به نشنیدن زد.

ـ «برای چی؟»

ـ «برای اینکه پشت من وایسادی.»

جیمین خیلی راحت جواب داد:

ـ «مگه غیر از اینه؟»

ـ «وقتی یکی به رفیقم تیکه بندازه، یعنی به منم تیکه انداخته.»

تهیونگ خندید.

ـ «حالا فهمیدم چرا این‌قدر با هم کنار میایم.»

جیمین با شیطنت گفت:

ـ «البته هنوزم تو از من ضعیف‌تری.»

تهیونگ ابرو بالا انداخت.

ـ «واقعاً؟»

ـ «بریم یه مسابقه‌ی دوستانه همین الان؟»

ـ «قبوله.»

هر دو همزمان از جایشان بلند شدند.

---

کوک از دور سرش را تکان داد.

ـ «باز شروع کردن...»

آنا خندید.

ـ «ولی آخرش هیچ‌کدوم نمی‌ذارن اون یکی ببازه.»

در همان لحظه...

تهیونگ و جیمین وسط تشک ایستادند.

هنوز مسابقه شروع نشده بود که تهیونگ با خنده گفت:

ـ «اگه باختم، میگم پام لیز خورد.»

جیمین جواب داد:

ـ «و اگه بردی هم میگی شانس آوردم.»

هر چهار نفر زدند زیر خنده.

استاد کانگ که از دفتر بیرون آمده بود، با لبخند گفت:

ـ «شما چهار نفر...»

ـ «از روزی که کنار هم قرار گرفتین، باشگاه رو زنده‌تر کردین.»

چهار نفر کنار هم ایستادند.

بدون اینکه چیزی بگویند...

همه می‌دانستند که از این به بعد، اگر یکی از آن‌ها تنها بماند...

سه نفر دیگر کنارش خواهند ایستاد.

#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۵)

پارت یازده

ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهمبعد از مسابقه...آرا هنوز از خوشحالی لبخن...

چندپارتی جونگ کوک

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت ســه 𓆪 🖤🥀صدای قدم‌ها از راهرو نزدیک...

سناریو

شاگرد لوس من

عنوان: فقط مال منی؟تهکوک | حسادت، عاشقانه 💜تهیونگ از وقتی جو...

پارت ۳۲ تهیونگ بعد از برگشتن به خونه، سعی کرد خودش رو با کار...

معامله، p36ماشین از محدوده‌ی شهر خارج شده بود و جاده کم‌کم خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط