دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل سیوچهارم: هماتاقیها
بعد از اینکه همه وارد لابی هتل شدن، معلم فهرست اتاقها رو از کیفش بیرون آورد.
ـ لطفاً خوب گوش بدین! گروه شما هفت نفره و اتاقتون سه اتاق خواب داره. اتاق اول برای ملیسا و ایومی، اتاق دوم برای هانا و رینا و اتاق سوم برای کایزن، سوتا و رن در نظر گرفته شده.
هانا با خوشحالی دست رینا رو گرفت.
ـ عالیه! دو روز کامل با همیم!
رینا خندید.
ـ فقط امیدوارم شب تا دیروقت حرف نزنی!
ـ من؟! اصلاً!
سوتا که پشت سرشون ایستاده بود، رو به رن گفت:
ـ شرط میبندم تا امشب صدای حرف زدنشون از اتاق ما هم شنیده بشه.
رن چمدونش رو برداشت.
ـ من گوشگیر آوردم.
ـ جدی؟! چرا به من نگفتی؟ منم میآوردم!
ـ چون میدونستم یادت میره.
ملیسا لبخند کوچیکی زد و به ایومی نگاه کرد.
ـ فکر کنم قراره دو روز شلوغی داشته باشیم.
ایومی با هیجان سر تکون داد.
ـ مخصوصاً با این دو تا!
بعد نگاهش برای لحظهای به کایزن افتاد که بیسروصدا چمدونش رو کنار خودش نگه داشته بود.
ـ البته بعضیها هم انگار قصد دارن تمام اردو رو ساکت بگذرونن.
کایزن بدون اینکه نگاهش کنه، جواب داد:
ـ مشکلی داری؟
ـ نه، نه! اصلاً!
ایومی سریع رو به ملیسا برگشت و خندهاش رو فرو خورد.
***
چند دقیقه بعد، هفتتایی به سمت اتاقشون رفتن.
اتاق بزرگ و روشن بود؛ یک فضای نشیمن با مبلهای راحتی، پنجرهای رو به جنگل و سه اتاق خواب که در امتداد راهروی کوتاهی قرار داشتن.
هانا بهمحض ورود، خودش رو روی مبل انداخت.
ـ اینجا فوقالعادهست!
رینا چمدونش رو کنار در اتاق خودشون گذاشت.
ـ اول وسایلمون رو مرتب کنیم. بعد میتونیم بریم اطراف رو ببینیم.
ایومی دست ملیسا رو گرفت.
ـ بیا اتاقمون رو انتخاب کنیم!
ملیسا همراهش وارد اتاق اول شد. دو تخت یکنفره کنار هم قرار داشت و پنجره رو به باغ هتل باز میشد.
ایومی یکی از تختها رو انتخاب کرد.
ـ من این رو میخوام!
ملیسا چمدونش رو کنار تخت دیگه گذاشت.
ـ پس این هم مال من.
ایومی روی تخت نشست و با لبخند به او نگاه کرد.
ـ ملیسا، خوشحالم که با هم هماتاقی شدیم.
ملیسا لبخند زد.
ـ منم همینطور. فکر کنم خیلی بهمون خوش بگذره.
وقتی هر دو از اتاق بیرون اومدن، سوتا و رن مشغول بحث دربارهٔ اینکه کدوم تخت رو انتخاب کنن بودن.
ـ من تخت کنار پنجره رو میخوام! ـ سوتا گفت.
رن جواب داد:
ـ من زودتر دیدمش.
ـ ولی من زودتر گفتم!
کایزن که چمدونش رو کنار یکی از تختها گذاشته بود، بدون اینکه وارد بحث بشه گفت:
ـ هر دو تخت خالیان. یکی رو انتخاب کنین و تمومش کنین.
سوتا بهش نگاه کرد.
ـ تو چرا همیشه طوری حرف میزنی که انگار مدیر هتلی؟!
کایزن جواب نداد.
ملیسا که از کنار در رد میشد، نگاه کوتاهی با او ردوبدل کرد. کایزن هم برای لحظهای به او نگاه کرد و بعد دوباره مشغول مرتب کردن وسایلش شد.
***
کمی بعد، هر هفت نفر در فضای نشیمن جمع شدن.
هانا نقشهٔ کوچکی رو که از لابی گرفته بود روی میز پهن کرد.
ـ ببینین! اینجا مسیر جنگلیه که توی اتوبوس دربارهش حرف میزدیم.
ملیسا به نقشه نزدیک شد.
ـ از هتل خیلی دور نیست.
کایزن کنار میز ایستاد و به مسیر اشاره کرد.
ـ اگه صبح زود بریم، احتمالاً خلوتتره.
ملیسا سرش رو بالا آورد.
ـ پس همونطور که گفتیم، میتونیم صبح با هم بریم.
کایزن نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ باشه.
سوتا بین اون دو نگاه کرد.
ـ صبر کنین، شما از قبل دربارهٔ برنامهٔ صبح صحبت کردین؟
ملیسا آرام جواب داد:
ـ توی اتوبوس حرفش شد.
ـ عجب! من سه ساعت کنار رن نشسته بودم و تنها چیزی که شنیدم، شکایتش از موسیقی من بود!
رن بدون اینکه سرش رو بلند کنه، گفت:
ـ چون موسیقیات افتضاح بود.
همه خندیدن.
ملیسا هم لبخند زد و دوباره به نقشه نگاه کرد.
دو روز اردو تازه شروع شده بود و هنوز کلی برنامه در انتظارشون بود.
اما برای ملیسا، یک چیز از همه جالبتر بود؛ اینکه حالا میتونست بدون عجله و بدون اینکه لازم باشه مدام دربارهٔ خودش توضیح بده، کنار آدمهایی باشه که حضورش رو طبیعی میدونستن.
و در میان اونها، پسری بود که هنوز حرف زیادی نمیزد...
ولی کمکم حضورش برای ملیسا اهمیت بیشتری پیدا میکرد.
بعد از اینکه همه وارد لابی هتل شدن، معلم فهرست اتاقها رو از کیفش بیرون آورد.
ـ لطفاً خوب گوش بدین! گروه شما هفت نفره و اتاقتون سه اتاق خواب داره. اتاق اول برای ملیسا و ایومی، اتاق دوم برای هانا و رینا و اتاق سوم برای کایزن، سوتا و رن در نظر گرفته شده.
هانا با خوشحالی دست رینا رو گرفت.
ـ عالیه! دو روز کامل با همیم!
رینا خندید.
ـ فقط امیدوارم شب تا دیروقت حرف نزنی!
ـ من؟! اصلاً!
سوتا که پشت سرشون ایستاده بود، رو به رن گفت:
ـ شرط میبندم تا امشب صدای حرف زدنشون از اتاق ما هم شنیده بشه.
رن چمدونش رو برداشت.
ـ من گوشگیر آوردم.
ـ جدی؟! چرا به من نگفتی؟ منم میآوردم!
ـ چون میدونستم یادت میره.
ملیسا لبخند کوچیکی زد و به ایومی نگاه کرد.
ـ فکر کنم قراره دو روز شلوغی داشته باشیم.
ایومی با هیجان سر تکون داد.
ـ مخصوصاً با این دو تا!
بعد نگاهش برای لحظهای به کایزن افتاد که بیسروصدا چمدونش رو کنار خودش نگه داشته بود.
ـ البته بعضیها هم انگار قصد دارن تمام اردو رو ساکت بگذرونن.
کایزن بدون اینکه نگاهش کنه، جواب داد:
ـ مشکلی داری؟
ـ نه، نه! اصلاً!
ایومی سریع رو به ملیسا برگشت و خندهاش رو فرو خورد.
***
چند دقیقه بعد، هفتتایی به سمت اتاقشون رفتن.
اتاق بزرگ و روشن بود؛ یک فضای نشیمن با مبلهای راحتی، پنجرهای رو به جنگل و سه اتاق خواب که در امتداد راهروی کوتاهی قرار داشتن.
هانا بهمحض ورود، خودش رو روی مبل انداخت.
ـ اینجا فوقالعادهست!
رینا چمدونش رو کنار در اتاق خودشون گذاشت.
ـ اول وسایلمون رو مرتب کنیم. بعد میتونیم بریم اطراف رو ببینیم.
ایومی دست ملیسا رو گرفت.
ـ بیا اتاقمون رو انتخاب کنیم!
ملیسا همراهش وارد اتاق اول شد. دو تخت یکنفره کنار هم قرار داشت و پنجره رو به باغ هتل باز میشد.
ایومی یکی از تختها رو انتخاب کرد.
ـ من این رو میخوام!
ملیسا چمدونش رو کنار تخت دیگه گذاشت.
ـ پس این هم مال من.
ایومی روی تخت نشست و با لبخند به او نگاه کرد.
ـ ملیسا، خوشحالم که با هم هماتاقی شدیم.
ملیسا لبخند زد.
ـ منم همینطور. فکر کنم خیلی بهمون خوش بگذره.
وقتی هر دو از اتاق بیرون اومدن، سوتا و رن مشغول بحث دربارهٔ اینکه کدوم تخت رو انتخاب کنن بودن.
ـ من تخت کنار پنجره رو میخوام! ـ سوتا گفت.
رن جواب داد:
ـ من زودتر دیدمش.
ـ ولی من زودتر گفتم!
کایزن که چمدونش رو کنار یکی از تختها گذاشته بود، بدون اینکه وارد بحث بشه گفت:
ـ هر دو تخت خالیان. یکی رو انتخاب کنین و تمومش کنین.
سوتا بهش نگاه کرد.
ـ تو چرا همیشه طوری حرف میزنی که انگار مدیر هتلی؟!
کایزن جواب نداد.
ملیسا که از کنار در رد میشد، نگاه کوتاهی با او ردوبدل کرد. کایزن هم برای لحظهای به او نگاه کرد و بعد دوباره مشغول مرتب کردن وسایلش شد.
***
کمی بعد، هر هفت نفر در فضای نشیمن جمع شدن.
هانا نقشهٔ کوچکی رو که از لابی گرفته بود روی میز پهن کرد.
ـ ببینین! اینجا مسیر جنگلیه که توی اتوبوس دربارهش حرف میزدیم.
ملیسا به نقشه نزدیک شد.
ـ از هتل خیلی دور نیست.
کایزن کنار میز ایستاد و به مسیر اشاره کرد.
ـ اگه صبح زود بریم، احتمالاً خلوتتره.
ملیسا سرش رو بالا آورد.
ـ پس همونطور که گفتیم، میتونیم صبح با هم بریم.
کایزن نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ باشه.
سوتا بین اون دو نگاه کرد.
ـ صبر کنین، شما از قبل دربارهٔ برنامهٔ صبح صحبت کردین؟
ملیسا آرام جواب داد:
ـ توی اتوبوس حرفش شد.
ـ عجب! من سه ساعت کنار رن نشسته بودم و تنها چیزی که شنیدم، شکایتش از موسیقی من بود!
رن بدون اینکه سرش رو بلند کنه، گفت:
ـ چون موسیقیات افتضاح بود.
همه خندیدن.
ملیسا هم لبخند زد و دوباره به نقشه نگاه کرد.
دو روز اردو تازه شروع شده بود و هنوز کلی برنامه در انتظارشون بود.
اما برای ملیسا، یک چیز از همه جالبتر بود؛ اینکه حالا میتونست بدون عجله و بدون اینکه لازم باشه مدام دربارهٔ خودش توضیح بده، کنار آدمهایی باشه که حضورش رو طبیعی میدونستن.
و در میان اونها، پسری بود که هنوز حرف زیادی نمیزد...
ولی کمکم حضورش برای ملیسا اهمیت بیشتری پیدا میکرد.
- ۸۱۹
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط