در جست و جوی حقیقت (پارت 16)

آنچه گذشت:
شدو همراه با یک پلاستیک پر از غذا های حاضری و بیرونی پشت در ایستاده بود. کلاهش را برداشت و جلویش گرفت... نمی تونست در بزنه... هنوز نتوانسته بود این اتفاقات را هضم کند ولی با فکر کردن به"او"به خودش امید داد و گویا هر قطره که از کتش چکه می کرد تکه ای عذابش بود که رهایش میکرد. نفس عمیقی کشید و ارام دستش را روی دستگسره ی طلایی در گذاشت و با باز شدن در صدایش در خانه مانند موجی سرازیر شد: سلام من اومدم.
ادامه داستان: زمان حال:
چند ثانیه مکث کرد ولی پاسخی نیامد. کفش های پر شده از آبش را در آور و وارد خانه شد.خانه حدودا 120 متر بود و در ورودی به پذیرایی که چسبیده آشپزخونه و اپن بود باز میشد.شدو ارام و با خستگی پلاستیک خریدش را روی اپن گذاشت و کت اب کشیده اش را به جالباسی سیاه کنار در آویزان کرد و از شدت خستگی با همان لباس شلوار خیس روی کاناپه ی سفید افتاد و چشم های قرمز شرابی اش را بست و همین کافی بود که چند ثانیه بیهوش شود.شدو با صدای خسته ولی بلند گفت: برای شام نودل موردعلاقت رو گرفتم...الان درست کنم یا بعدا؟ صدایی جز سکوت نیامد و همین باعث نگرانی اش شد. شدو با خستگی از روی کاناپه بلند شد و به کمرش مانند چوب تری کش و قوس داد و زیرلب زمزمه کرد:همیشه با اولین صدا می پرید بغلم. در صورتی که رویش با مداد شمعی زرد و با خط بچه گانه ای نوشته شده بود:"ولود ممنو" برخلاف همیشه مقدار کمی باز بود و نوری قرمز که روی دیوار سفید راهرو پراکنده شده بود توجه شدو را جلب کرد. شدو با دیدن نور قرمز یاد همان نور قرمز تونل افتاد و با خود فکر کزد نکنه بمب گزار اومده؟ یا بدتر...نکنه "اون" رو هم با خودش برده؟
شدو با هزار فکر و ذکر به سمت اتاق دوید و بدون هیچ مکثی در را محکم باز کرد...جوری که دستگیره در دیوار صورتی رنگ را زخم کرد. در اتاق انگار بمبی قرمز را در وسط اتاق منفجر کرده بودند و همزمان زلزله ای امده است...چون اتاق به هم ریخته تر از همیشه بود و کمد صورتی که اکنون قرمز شده بود روی زمین افتاده بود و شیشه هایش بر روی قالی قرمز ریخته شده بود . تنها چراغ و مهتابی اتاق اکنون نور قرمز پخش می کرد و پنجره کوچک کاملا خرد شده بود و باد سرد همراه با باران پرده قرمز خونین اتاق را به رقص گرفته بود.
ولی چیزی که توجه شدو اول به ان جلب شد نه شیشه بود...نه کمد شکسته...نه چراغ های قرمز و نه به هم ریختگی اتاق...بلکه دختری 5 ساله ای با لباس سفید همراه با چند قطره ی قرمز روی ان بود که وسط اتاق و میان این همه هیاهو بی حرکت مثل یک مجسمه ایستاده بود و دست های به رنگ گچش را کنار بدنش اویزان کرده بود و مستقیم به رو به رو نگاه می کرد و پشت به شدو ایستاده بود.
شدو به سمت دخترک دوید و جلویش زانو زد و بازو های کوچک و یخ زده اش را گرفت و به سمت خودش چرخاند و با صدای لرزان و بلند گفت:ماریا چی شده؟ ماریا؟ ماریاااا؟ . ماریا چشمان آبی بلوری اش را بدون هیچ توجه ای به نقطه ی جلویش داده بود و فقط لب هایش تکان می خورد...گویا صدایش را دزدیدند!.شدو بیشتر تکانش داد و با صدایی که بغض به ان امیخته شده بود گفت:ماریا...خواهش میکنم با من حرف بزن. بار تمام ماجرا هایی که از صبح برایش اتفاق افتاده بود لیوان صبرش را لب ریز کرده بود که این حادثه مانند ابشاری ان را سرازیر کرد.
شدو برای اولین بار در تمامی این سال ها قطره ی اشکی از گونه اش جاری شد و می خواست چیزی بگوید که متوجه صدای ضعیف و کم ماریا شد:اون...میکشه....گفت....میخواد...تو رو...از من بگیره

نویسنده: دوست دارم پیش بینی تون رو برای آینده بدونم:)
دیدگاه ها (۳۰)

Part "70"☆ویو راوی☆هوای سرد بیرون انبار با گرمای نفس‌های هان...

Part "73"☆ویو هانا☆فردای اون شب کذایی، رفتارهای ماریا کاملاً...

خیره شده بود به تقویم دیواری اتاق، به همان خط‌خوانی‌های آبی ...

ببخشید دیر شد قول میدم فعلا فقط پارت بدم💗دردسر های سه روزه (...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p92صدا از پشت دست او خفه شد.کای لبخند زد...

### پارت هفتم: «سایه‌ی روی میزِ کار»صبحِ روز بعد، نورِ کم‌رن...

اتاقی که وجود نداشت (part1)باران از عصر شروع شده بود؛ آرام و...

پارت سوم: بازارِ کدهای معلقبازار بزرگ در سکوتی منجمد فرورفته...

•~رمان پشت شیشه‌های مات~•Part ۲💜:فرکانسِ امنبوی قورمه‌سبزیِ ...

پارت پنجم (آخر): فردا، روی صفحه سفیدابردهای خاکستری بالاخره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط