{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فرشته ی من✨🧚‍♂️

فرشته ی من✨🧚‍♂️
p46
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
*ویو رزی*
یهو صدای در اومد
من باز میکنم
رفتم سمت در و بازش کردم با تهیونگ و یه دختر که نمیشناختمش روبه رو شدن
امم سلام بفرمایید داخل
_کیه رزی
اونو پیشم و تهیونگ رک دید و باهاش دست داد نگاهش افتاد به اون دختره بدون اینکه چیزی بهش بگه رفت نه سلامی کرد نه چیزی
_رزی بیا
ننم رفتم و تهیونگ اونم اومدن داخل
به سمت آشپزخونه خونه رفتیم
امم...نمیخواید معرفی کنید
_نیازی نیست
¥چرا خیلی هم نیازه..یعنی واقعا نمیخوای منو معرفی کنی جیمین جونم...خب من اسمم پارک یونجی
اوو...منم رزی هستم خوشبختم
وا چرادجوابدنمیده...چقد غرور داره معلومه از اون آدمایی که اصلا ازشون خوشم نمیاد
یهو یادم اومد وقتی از کسی خوشم نمیاد و بهش نگا میکنم قیافموچجوری میشه خودمو جمع کردم نگاهم رفت سمت لیا که اونم همینطوری داشت نگاش میکرد
بعد به جیمین نگا کردم با حالت که انگار چندشش میشه نگاش میکنه
همه ساکت بودم نگاهم رفت سمت تهبونگ اون بدون هیچ حالی زل زده بود بهش
نه مثل اینکه یه کاری کرده که هیچکس ازش خوشش نمیاد
دیگه زیاد داشتیم ساکت میموندیم
امم...خب بشینید تا یکم میوه بیارم
همه بعد از حرفم نشستن روی صندلی ها منو لیا هم رفیتم سمت میوه ها
بنظرت یکم آبمیوه نگیریم
×افرین فکر خوبیه بیا تو میوه هارو بشور
باشه
رفتم سمت میوه ها و مشغول شستن شون
شدم یهو جیمین اومد پیش منو لای و وسطمون وایساد
×میدونم.....خوشت ازش نمیاد ولی تابلو نکن(روبه جیمین )
امم...خب مگه چیکار کرده
_یه هرزه به تمام معناست معلوم نیست تا الان با چند نفر خوابیده..آمار بگیری با نصف کره بوده‌..من احمق هم یه زمانی باهاش بودم...اون موقع رو نکرده بود چجور ادمیه
توهم زیاد نزدیکش نشو..خوشم نمیاد
(روبه رزی)
عاو...باشه
_بزار کمکت کنم
جیمین هم اومد باهم میوه هارو شستیم
از اون ور لیا داشت آبمیوه می‌گرفت
×خب دیگه کار من تموم شد....وایسا بریزم تو لیوان شماهم بزارید توی ظرف بیارید میوه هارو
_وایسا ظرف بیارم
باشه....ادامه دارد
دیدگاه ها (۱)

فرشته ی من✨🧚‍♂️p47°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°*ویو ...

فرشته ی من✨🧚‍♂️p48°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°*وی...

فرشته ی من✨🧚‍♂️p45°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°*ویو ...

فرشته ی من✨🧚‍♂️p44°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°*...

Part 3<ویو نونا> رفتم ناهار درست کنم تقریبا 40 دقیقه طول کشی...

" ویو کوک "بعد از ناهار همه رفتیم توی اتاقامون لیا اومد تو و...

چند پارتی

وقتی بهت خیانت کرد

برگشتم دیدم یکی از آدمای بابابزرگمه اومد سمتم و تعظیم کرد گ...

رمان دخت من

The Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت ۳۸ ویو لیا ـنور ک...

Part 4نونا: ببینید ارباب براتون یه هدیه ناقابل دارم کوک: احت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط