عاشق و معشوق
p⁶
تاریکی...
اولین چیزی بود که حس میکرد.
نه میتوانست چشمهایش را باز کند...
نه بدنش را تکان دهد.
فقط صدای یکنواخت سم اسبها را میشنید.
گاهی هم صدای زرهی سربازها که به هم برخورد میکرد.
همهچیز دور به نظر میرسید...
انگار میان خواب و بیداری گیر افتاده بود.
با زحمت پلکهای سنگینش را کمی بالا داد.
نور آفتاب چشمهایش را سوزاند.
چند بار پلک زد تا تصویرها واضحتر شوند.
آسمان آبی بالای سرش...
شاخههای درختانی که از کنارشان میگذشتند...
و بعد...
متوجه شد روی اسبی نشسته است.
نه...
در آغوش کسی بود.
همان بوی آشنا...
همان عطری که کنار رودخانه حس کرده بود.
آرام سرش را بالا آورد.
چشمهایش صورت آشنایی رو دید .
برای یک لحظه...
همهچیز آرام شد.
اما فقط برای یک لحظه.
ناگهان تمام اتفاقات مثل صاعقه به ذهنش هجوم آورد.
«چشماتو ببند...»
«فقط اعتماد کن...»
پارچه...
بوی دارو...
تاریکی...
بدنش یکباره منقبض شد.
با تمام توان خودش را عقب کشید.
اسب از حرکت ناگهانیاش بیقرار شد.
پسر سریع بازویش را گرفت تا تعادلش را از دست ندهد.
ـ آروم...
کوک با تمام قدرت دستش را پس زد.
ـ بهم دست نزن!
صدایش از شدت ضعف میلرزید.
نفسهایش نامنظم شده بود.
با وحشت به اطراف نگاه کرد.
دهها سرباز...
پرچمهای چین...
اسبهایی که پشت سر هم حرکت میکردند...
و جادهای که هر لحظه او را از کره دورتر میکرد.
رنگ از صورتش پرید.
زیر لب زمزمه کرد:
ـ نه...
نه...
نه...
خواست خودش را از اسب پایین بیندازد.
اما هنوز اثر دارو از بدنش نرفته بود.
همین که کمی خم شد، سرش گیج رفت.
پسر دوباره بازویش را گرفت.
ـ اگه الان بپری، زنده نمیمونی.
کوک با چشمهایی خیس به او خیره شد.
ـ پس... همهی اون روزا...
همهی اون حرفا...
همهی اون خندهها...
فقط برای این بود که منو گیر بندازی؟
پسر چند لحظه سکوت کرد.
انگار هیچ جملهای برای جواب دادن پیدا نمیکرد.
کوک خندهی کوتاهی کرد.
خندهای که بیشتر شبیه گریه بود.
ـ چقدر احمق بودم...
فکر کردم...
بالاخره یه نفر پیدا شده که بدون اینکه چیزی ازم بخواد، کنارم مونده.
پسر آرام گفت:
ـ من...
اما کوک اجازه نداد حرفش را تمام کند.
ـ هیچی نگو...
دیگه هیچ حرفی از تو نمیخوام بشنوم.
سرش را برگرداند و به جاده خیره شد.
اشک، بیصدا روی گونههایش میلغزید.
چند دقیقه، هیچکدام حرفی نزدند.
سکوتی که بینشان افتاده بود، از هر دعوایی سنگینتر بود.
در همین لحظه، یکی از سربازها اسبش را کنار آنها آورد.
سرش را خم کرد و گفت:
ـ شاهزاده، تا قبل از غروب از مرز عبور میکنیم.
کوک با شنیدن آن یک کلمه، خشکش زد.
شاهزاده...؟
آرام سرش را برگرداند.
نگاهش روی صورت پسر ثابت ماند.
پسر چشمهایش را برای لحظهای بست.
دیگر دلیلی برای پنهان کردن حقیقت نبود.
کوک لبخند تلخی زد.
اشک دیگری از گوشهی چشمش پایین افتاد.
ـ پس...
تو حتی یه نجار ساده هم نبودی...
پسر چیزی نگفت.
کوک نگاهش را از او گرفت.
انگار دیگر حتی دیدنش هم برایش سخت بود.
تمام مسیر را در سکوت گذراندند.
فقط صدای سم اسبها میان جاده میپیچید...
و قلبی که برای دومین بار در زندگی کوک، زیر دست کسی که به او اعتماد کرده بود، شکست.
تاریکی...
اولین چیزی بود که حس میکرد.
نه میتوانست چشمهایش را باز کند...
نه بدنش را تکان دهد.
فقط صدای یکنواخت سم اسبها را میشنید.
گاهی هم صدای زرهی سربازها که به هم برخورد میکرد.
همهچیز دور به نظر میرسید...
انگار میان خواب و بیداری گیر افتاده بود.
با زحمت پلکهای سنگینش را کمی بالا داد.
نور آفتاب چشمهایش را سوزاند.
چند بار پلک زد تا تصویرها واضحتر شوند.
آسمان آبی بالای سرش...
شاخههای درختانی که از کنارشان میگذشتند...
و بعد...
متوجه شد روی اسبی نشسته است.
نه...
در آغوش کسی بود.
همان بوی آشنا...
همان عطری که کنار رودخانه حس کرده بود.
آرام سرش را بالا آورد.
چشمهایش صورت آشنایی رو دید .
برای یک لحظه...
همهچیز آرام شد.
اما فقط برای یک لحظه.
ناگهان تمام اتفاقات مثل صاعقه به ذهنش هجوم آورد.
«چشماتو ببند...»
«فقط اعتماد کن...»
پارچه...
بوی دارو...
تاریکی...
بدنش یکباره منقبض شد.
با تمام توان خودش را عقب کشید.
اسب از حرکت ناگهانیاش بیقرار شد.
پسر سریع بازویش را گرفت تا تعادلش را از دست ندهد.
ـ آروم...
کوک با تمام قدرت دستش را پس زد.
ـ بهم دست نزن!
صدایش از شدت ضعف میلرزید.
نفسهایش نامنظم شده بود.
با وحشت به اطراف نگاه کرد.
دهها سرباز...
پرچمهای چین...
اسبهایی که پشت سر هم حرکت میکردند...
و جادهای که هر لحظه او را از کره دورتر میکرد.
رنگ از صورتش پرید.
زیر لب زمزمه کرد:
ـ نه...
نه...
نه...
خواست خودش را از اسب پایین بیندازد.
اما هنوز اثر دارو از بدنش نرفته بود.
همین که کمی خم شد، سرش گیج رفت.
پسر دوباره بازویش را گرفت.
ـ اگه الان بپری، زنده نمیمونی.
کوک با چشمهایی خیس به او خیره شد.
ـ پس... همهی اون روزا...
همهی اون حرفا...
همهی اون خندهها...
فقط برای این بود که منو گیر بندازی؟
پسر چند لحظه سکوت کرد.
انگار هیچ جملهای برای جواب دادن پیدا نمیکرد.
کوک خندهی کوتاهی کرد.
خندهای که بیشتر شبیه گریه بود.
ـ چقدر احمق بودم...
فکر کردم...
بالاخره یه نفر پیدا شده که بدون اینکه چیزی ازم بخواد، کنارم مونده.
پسر آرام گفت:
ـ من...
اما کوک اجازه نداد حرفش را تمام کند.
ـ هیچی نگو...
دیگه هیچ حرفی از تو نمیخوام بشنوم.
سرش را برگرداند و به جاده خیره شد.
اشک، بیصدا روی گونههایش میلغزید.
چند دقیقه، هیچکدام حرفی نزدند.
سکوتی که بینشان افتاده بود، از هر دعوایی سنگینتر بود.
در همین لحظه، یکی از سربازها اسبش را کنار آنها آورد.
سرش را خم کرد و گفت:
ـ شاهزاده، تا قبل از غروب از مرز عبور میکنیم.
کوک با شنیدن آن یک کلمه، خشکش زد.
شاهزاده...؟
آرام سرش را برگرداند.
نگاهش روی صورت پسر ثابت ماند.
پسر چشمهایش را برای لحظهای بست.
دیگر دلیلی برای پنهان کردن حقیقت نبود.
کوک لبخند تلخی زد.
اشک دیگری از گوشهی چشمش پایین افتاد.
ـ پس...
تو حتی یه نجار ساده هم نبودی...
پسر چیزی نگفت.
کوک نگاهش را از او گرفت.
انگار دیگر حتی دیدنش هم برایش سخت بود.
تمام مسیر را در سکوت گذراندند.
فقط صدای سم اسبها میان جاده میپیچید...
و قلبی که برای دومین بار در زندگی کوک، زیر دست کسی که به او اعتماد کرده بود، شکست.
- ۴.۴k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط