رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_46/5
فصل نوزدهم | چیزی که نباید میگفتم
هر دو به سمت ساعت برگشتند.
عقربهی ثانیهشمار حرکت کرد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
برای اولین بار از ابتدای شب، ساعت از روی دوازده عبور کرد.
و درست در همان لحظه، صدای ضبطصوت از راهرو بلند شد.
ـ حقیقت گفته شد.
فلیکس و هیونجین به هم نگاه کردند.
صدای ضبطصوت ادامه داد:
ـ پاسخ ثبت شد.
سپس صدایی که هیچکدام از آنها نمیشناختند، آرام گفت:
ـ بوسهی اول.
لبخند فلیکس خشک شد.
هیونجین دستش را رها نکرد.
صدای ناشناس دوباره به گوش رسید:
ـ دو بوسه باقی مانده.
از پشت در، صدای برخورد چیزی به زمین آمد.
چان در را باز کرد و همراه بقیه وارد اتاق شد.
ـ حالتون خوبه؟ صدای ضبطصوت رو شنیدیم!
هان نگاهی به فلیکس انداخت.
بعد به هیونجین.
بعد دوباره به فلیکس.
چشمهایش گرد شد.
ـ صبر کنید...
چانگبین آهسته گفت:
ـ هان، نه.
ـ من هنوز چیزی نگفتم!
ـ دقیقاً به همین دلیل میگم نه.
اما هان دیگر به حرفش گوش نمیداد.
با لبخندی که هر لحظه بزرگتر میشد، به آن دو اشاره کرد.
ـ شما دوتا...
فلیکس فوراً گفت:
ـ هیچی نگو.
هان لبهایش را محکم روی هم فشرد.
سرش را چند بار تکان داد.
بعد با صدایی که بهوضوح داشت خودش را کنترل میکرد، گفت:
ـ باشه. هیچی نمیگم.
مکث کرد.
ـ فقط میخوام بدونید که من از اول مشکوک بودم.
لینو زیر لب گفت:
ـ از اول به همهچیز مشکوک بودی.
سونگمین خندید.
برای اولین بار، چند نفر از اعضا هم خندیدند.
اما خندهها خیلی زود با صدای دیگری قطع شدند.
صدای کاغذی که از زیر در به داخل اتاق سر خورد.
چان آن را برداشت.
روی کاغذ، با خطی درشت نوشته شده بود:
«یک خاطره برگشت؛ اما یک نفر هنوز دروغ میگوید.»
زیر جمله، نامی نوشته شده بود.
نه نام فلیکس.
نه نام هیونجین.
نام یکی از هفت عضو دیگر.
چان به نوشته خیره شد.
رنگ از صورتش پرید.
فلیکس پرسید:
ـ چان؟ اسم کیه؟
چان کاغذ را آهسته پایین آورد.
و درست پیش از آنکه بتواند جواب بدهد، چراغ اتاق دوباره خاموش شد.
ادامه دارد...
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_46/5
فصل نوزدهم | چیزی که نباید میگفتم
هر دو به سمت ساعت برگشتند.
عقربهی ثانیهشمار حرکت کرد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
برای اولین بار از ابتدای شب، ساعت از روی دوازده عبور کرد.
و درست در همان لحظه، صدای ضبطصوت از راهرو بلند شد.
ـ حقیقت گفته شد.
فلیکس و هیونجین به هم نگاه کردند.
صدای ضبطصوت ادامه داد:
ـ پاسخ ثبت شد.
سپس صدایی که هیچکدام از آنها نمیشناختند، آرام گفت:
ـ بوسهی اول.
لبخند فلیکس خشک شد.
هیونجین دستش را رها نکرد.
صدای ناشناس دوباره به گوش رسید:
ـ دو بوسه باقی مانده.
از پشت در، صدای برخورد چیزی به زمین آمد.
چان در را باز کرد و همراه بقیه وارد اتاق شد.
ـ حالتون خوبه؟ صدای ضبطصوت رو شنیدیم!
هان نگاهی به فلیکس انداخت.
بعد به هیونجین.
بعد دوباره به فلیکس.
چشمهایش گرد شد.
ـ صبر کنید...
چانگبین آهسته گفت:
ـ هان، نه.
ـ من هنوز چیزی نگفتم!
ـ دقیقاً به همین دلیل میگم نه.
اما هان دیگر به حرفش گوش نمیداد.
با لبخندی که هر لحظه بزرگتر میشد، به آن دو اشاره کرد.
ـ شما دوتا...
فلیکس فوراً گفت:
ـ هیچی نگو.
هان لبهایش را محکم روی هم فشرد.
سرش را چند بار تکان داد.
بعد با صدایی که بهوضوح داشت خودش را کنترل میکرد، گفت:
ـ باشه. هیچی نمیگم.
مکث کرد.
ـ فقط میخوام بدونید که من از اول مشکوک بودم.
لینو زیر لب گفت:
ـ از اول به همهچیز مشکوک بودی.
سونگمین خندید.
برای اولین بار، چند نفر از اعضا هم خندیدند.
اما خندهها خیلی زود با صدای دیگری قطع شدند.
صدای کاغذی که از زیر در به داخل اتاق سر خورد.
چان آن را برداشت.
روی کاغذ، با خطی درشت نوشته شده بود:
«یک خاطره برگشت؛ اما یک نفر هنوز دروغ میگوید.»
زیر جمله، نامی نوشته شده بود.
نه نام فلیکس.
نه نام هیونجین.
نام یکی از هفت عضو دیگر.
چان به نوشته خیره شد.
رنگ از صورتش پرید.
فلیکس پرسید:
ـ چان؟ اسم کیه؟
چان کاغذ را آهسته پایین آورد.
و درست پیش از آنکه بتواند جواب بدهد، چراغ اتاق دوباره خاموش شد.
ادامه دارد...
- ۸۹
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط