عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

ص۲۹
با اعتماد به نفس بیشتری برای ترم جدید به دانشگاه رفتم .
روز  انتخاب واحد پریسا را دیدم که با یکی از پسرهای همکلاسی گرم صحبت بود . برای اولین بار تمام وجودم حسادت و غیرت شد . حس تملک به سراغم امده بود من که  پریسا را ازاد و رها می پسندیدم و فقط و فقط به موفقیت و شادیش فکر میکردم حالا می خواستم پریسا فقط و فقط برای من باشد .فقط من حق داشته باشم لبخندش را ببینم  انقدر ناراحت شدم که نتوانستم با روی باز به پریسا سلام دهم .  پریسا متوجه گرفتگی و اخمم شد !  پرسید سیاوش چرا ناراحتی ؟ نمیدانستم چه بگویم جرات نداشتم حقیقت را بگویم . برای اینکه انجه میگویم نباشد  گفتم  خانواده اصرار دارند ازدواج کنم تمرکزم را از دست داده ام ... پریسا گفت انتخاب واحدت که تمان شد  با هم صحبت میکنیم .

عصر شد هنوز نهار نخورده بودیم برای نهار با پریسا به ساندویچی رفتیم . در ساندویچی برای پریسا  موصوع دختر خاله ام را گفتم . با تعجب گفت چه دردناک !  دخترها در خانواده شما زندگی نمیکنن زجر میکشند
ما پسر خاله و پسر دایی را مثل برادر محرم میدانیم حتما فیلم رقص های کوردی را دیده ای ؟ موی باز چه اشکالی دارد؟ کور شود چشمی که به حرام نگاه کند !  تصور زندگی درین چنین خانواده ی بد دلی  وحشتناک است دختری که پسری از  این خانواده می پسندد یا باید گوش پسر را بگیرد و با خود ببرد یا قرص فراموشی بخورد و قید ان پسر را برای همیشه بزند راه سومی وجود ندارد ...

لبخند زدم و گفتم همه ارزوم این شده  یکی بیاید گوشم را بگیرد و ازین خانواده ببرد پریسا با صدای بلند خندید  هنان صدایی خنده ای که از ذوق و هیجان میخواستم به پایش بیفتم !  که ناگهان ازاده از در وارد شد
آزاده خیلی گرم و صمیمی با من حال و احوال پرسی کرد و گفت ان مشکلی که مرتب میگفتی حل شد و دیگر مانعی نیست 
 پریسا  با تعجب به من نکاه گرد و  ارام گفت فکر میکردم رابطه ت با ازاده تمام شده  نمیدانستم دنبال حل مشکلات هستید و من بی خبرم ...

هاج و واج مانده بودم  ازاده بدون انکه به  پریسا نگاه کند
گفت سیاوش خیلی باهات حرف دارم چی میل داری بگیرم
چند سری فبل که امدیم میگفتی  کباب لقمه بگیر . و به پیش خوان  گفت اقا سه تا کباب لقمه با پپسی و سالاد و زیتون و‌ماست موسیر ...پریسا با ادب تمام گفت ازاده خانم من غذا خوردم  ازاده بدون اعتنا به پریسا گفت سیاوش همیشه دوتا ساندویچ را با هم میخوردی دوتا برای شما و یکی برای خودم سفارش دادم ...

سالها میگذرد و چهره پریسا هنوز عذابم میدهد پریسا در سکوتی تلخ از  ساندویچی بیرون رفت بدون یک‌ کلمه حرف  به دنبالش دویدم صدایش زدم جواب ندادم نزدیک بود تصادف کنم رو برویش ایستادم و گفتم پریسا جان به خدا من بی تقصیرم  نمیدونم چرا اینکارو کرد شوکه شدم
بین من و ازاده چیزی نیست ! پریسا گفت توقع داری باور کنم ؟
گفتم بله کاملا .. توقع دارم باور کنی باید باور کنی مگر من داستان ان ساعت را باور کردم؟ پایت را با احترام از روی ساعت بلند کردم‌ یکبار فکر کن این هم همان شرایط است  پربسا من تاحالا بهت دروغ نگفتم درسته خجالت کشیدم از تعصب خانوادم بگم ولی دروغ نگفتم از اون روزی که فهمیدم مجردی و به شکرانه اش کفشاتو  بوسیدم  تا الان حرف خاصی بین من و ازاده نبوده چند تا سلام ساده به رسم همکلاسی بودن ازاده نامزد داره من از زن شوهر دار وحشت دارم ...
پریسا با  لبخند و گفت یعنی الان همراه من میا یی و برنمیگردی ساندویچی  دوتا ساندویچ کباب لقمه و پپسی و سالاد  و زیتون و ماست موسیر بخوری ؟
که ازاده با صدای بلند صداین کرد و گفت سیاوش سرد شد عجله کن بیا منتظرتم ....
دیدگاه ها (۲)

پارت بیست دوم《Custom kiss》 ×پدرم نیشخن...

True Love②②ا/ت: درست گفت تو واقعا هیچ حسی به من نداری؟ تهیون...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۶: گفت‌وگوی پادشاه با خانواده‌ی سوآپادشاه...

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۳

ابلیس

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

پریسا با اصرار مرا به اپارتمانشان دعوت کرد نپذیرفتم گفت اگر ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

عقریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط