{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پریسا با اصرار مرا به اپارتمانشان دعوت کرد نپذیرفتم

پریسا با اصرار مرا به اپارتمانشان دعوت کرد نپذیرفتم
گفت اگر نیایی یعنی هنوز از من ناراحتی و مرا نبخشیده ای
دعوتش را پذیرفتم
از خحالت غرق عرق شدم . پدر و مادر پریسا به گرمی استقبال کردند . پریسا گفت : سیاوش جان  من و مادر به اشپزخانه می رویم  تو کامل برای پدر بگو  که علت دعوا ها چه بود ... من از پدرم چیزی را مخفی نمیکنم
میدانم وقتی من و مادر باشیم   شرم‌ داری دقیق تعریف کنی ...پدر پریسا گفت مایل به شنیدنم . دیروز محبوبی به من زنگ زد و از شما گلایه کرد که اجازه نداده اید کسی از پریسا خاستگاری کند .... به پریسا گفتم هر زمانی را که مناسب  دیدی سیاوش را  دعوت کن باید از زبان خودش بشنوم . تمام انچه بود را با صداقت کامل برای پدر پریسا تعریف کردم ...از روزی که پریسا را دیدم تا وقتی که شنیدم
ازدواح کرده و به سمت ازاده رفتم و ...

شب سخت و سنگینی بود. خجالت و شرم داشتم ولی باید تمام داستان را تعریف میکردم  حتی دو سه موردی که خحالت کشیده بودم برای پریسا بگویم .. ظرفیت و قدرت درک و شعور پدر پریسا و صبر و حوصله اش در شنیدن  برایم اموختنی بود
  رفاقت و اعتمادی که بین پریسا و پدرش بود را حتی در قصه ها هم نخوانده بودم  . 
حرفهایم که تمام شد  پدر پریسا  گفت من از شما تشکر میکنم . و پریسا را صدا زد  پریسا امد
پدر گفت . پریسا موضوع عمیق تر از ان است که سیاوش میگوید من از مازیار نمیگذرم  این پسر یک تهدید برای خانواده ماست ... حالا تو بگو علت اصلی ناراحتیت از سیاوش و احترامت به محبوبی چه بود ؟

پریسا خیلی راحت با صداقت تمام گفت اشتباه کردم زود قضاوت کردم ولی باید اعتراف کنم از یک طرف از عشق و سماجت سیاوش لذت بردم که به خاطر داشتن من اینطور جلوی همه را گرفته و  از طرفی به سختی  ناراحت بودم که  چرا با این کارش حق انتخاب را از من گرفته و نرا محدود کرده است... چرا باید از ترس سیاوش به خاستگاری من نیایند ؟
که در پارک سیاوش یک‌جمله گفت و من قانع شدم
سیاوش گفت
(کسی که از من ترسیده و به خاستگاری تو نیامده عاشق و مرد زندگی نیست ... من بدون انکه تو بفهمی یا بخواهم تو بفهمی با چند نفر دعوا کردم چون هدفشان  ازدواج نبود کیف شب بود... انکه از من ترسبده از من کمتر است ..می امدند از تو خاستگاری میکردند و اگر من مزاحم بودم مرا تنبیه میکردند)

این خرف سیاوش به دلم نشست اگر  کسی مرا دوست داشت می آمد و میگفت دوستت دارم ولی سیاوش اجازه نمیدهد....

من در سباوش نقصی نمی بینم ولی فکر و احساس سلب ازادی و اختیار عذابم داد ... از طرفی من سیاوش را درین مدت به صداقت و پاکی و اراده و رازداری و شهامت و شجاعت و وفاداری امتحان کرده بودم از وابستگی و دلبستگی صد درصدی سیاوش به خودم لذت می برم امروز از حال خرابش هم عذاب کشیدم و هم از اینکه اینقدر نبود من برایش دردناک است لذت بردم  تجربه هایی که تنها عشق به انسان هدیه می دهد
 ولی نمی دانستم قدرت بخشش و گذشتش چگونه است
مخصوص در ارتباط با محبوبی زیاده روی کردم  به حامد گفتم اگر سیاوش سراغ مرا گرفت بگو تمام وقت با محبوبی بوده و در ضمن در مورد محبوبی تحقیق کند قلبم گواهی بد میدهد که این پسر نقشه ای دارد خودم را برای معذرت خواهی اماده کرده بودم بالاترین دلیلم این بود
می خواستم ببینم سباوش چقدر قدرت گذشت دارد ...
امروز سیاوش اثبات کرد که برای من برای رسیدنم به اهدافم کامل ترین مرد و بهتربن بال پر واز است من در انتخاب سیاوش هیچ تردیدی ندارم

پایان فصل دوم
دیدگاه ها (۰)

آقای متقیان،این پایان فصل دوم را با دقت خواندم و به نظرم چند...

اقای متقیان،این صفحه را چند بار خواندم. به نظر من این یکی از...

به نزدبک اکباتان رسیدیم به پریسا گفتم من پیاده میشوم و تا به...

بعد از دوروز پرستاری از پدر راهی دانشگاه شدم  وقتی رسیدم دان...

پدر پریسا گفت  سیاوش جان چند لحظه صبر کن با شما کار دارم . ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط