{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۷

نمی دونم..                    

_______________________________________________________

[فلش‌بک — 2023/12/18، دوشنبه — ساعت 18:34]

پسر بزرگ‌تر دست پسرک کوچک‌تر را در میان دستانش فشرد و او را به دنبال خود کشید

_ «چویی، می‌خوام ببرمت یه جا.»

پسرک موحنایی اخمی کرد.نوک بینی و گونه‌هایش از سرما صورتی شده بودند.البته با دمای منفی هفت درجه، عجیب هم نبود.

+ «ولی هوا خیلی سرده دازاییی!»

پسر مو قهوه‌ای مکثی کرد.انگار ناگهان ایده‌ای درخشان به ذهنش رسیده باشد بعد با همان لحن جدیِ مخصوص خودش با شیطنت گفت:

_ «اگر ببوسمت گرم می‌شی؟!»

روی صورتش خم شدم از بخار نفس‌هایمان می‌شد سرمای گزنده‌ی دسامبر را حس کرد اما چویا کم نیاورد خنده امو کنترل کردم و منتظر به کلمات بعدش اش بهش خیره شدم.

+ «اگر بذاری یه دست درست و حسابی کتکت بزنم گرم می‌شم!!!»

پسر مقابلش چند ثانیه خیره ماند بعد ناگهان بلند خندید خنده‌ای که میان خیابان یخ‌زده پیچید.

_ «خدای من... تو واقعاً غیرقابل پیش‌بینی هستی. آخه کتک؟ این بی‌انصافیه.»

هنوز می‌خندید.

«هی چویی... درختا موهاشونو هم‌رنگ تو کردن.»

+ با تعجب اطراف را نگاه کردم

«اینجا که درختی نیست...»

پسر مو قهوه‌ای دوباره خندید ..دیوونه...شاید اگر روزی بابت نگفتن چیزی پشیمان شوم، همین باشه

اینکه هیچ‌وقت به او نگفتم صدای خنده‌هایش چه بلایی سر دنیای آدم می‌آورد..

اینکه وقتی می‌خندید، انگار تمام هیاهوی شهر برای چند ثانیه خاموش می‌شد.انگار زمستان کمی کمتر سرد بود.انگار انگار ...انگار... لبخندی زدم و با خنده اش خندیدم بی دغدغه خندیدیم صدای خنده هایمان در خیابان ها و فضای اطراف می پیچید سمفونی زیبا ایجاد می کرد

و اگر از من بپرسند زیباترین موسیقی جهان چیست...

نه صدای ویولن است،نه پیانو،نه آواز پرندگان در صبح

فقط خنده‌های اوست.

............................

زمان حال:

+ با ورودم به ساختمون مافیا، طبق معمول سرها یکی‌یکی خم شدند. با اینکه بارها گوشزد کرده بودم نیازی به این کار نیست...منطقی هم نبود.

چرا باید یک انسان برای هم‌جنس خودش تعظیم کند؟!

...

چه زود یادم رفت تک خنده ای کردم اینجا یا خودشون سر خم می‌کنن، یا ما سرشونو رو خم می‌کنیم.بدون اینکه توقفی کنم وارد آسانسور شدم و دکمه‌ی طبقه‌ی مورد نظرم را فشردم

طبقه‌ی 102 متعلق به کویو اوزاکی.

توی این وضعیت، آخرین کسی که دلم می‌خواست ببینم آنه‌-سان بود.تحمل دیدن نگرانی در چهره‌اش رو نداشتم.

صدای آهنگ رو اعصاب آسانسور با صدای آلارم پیامک گوشی ام شکسته شد

فایل‌های مربوط به پرونده از قبل به صورت PDF برام ارسال شده بودند و خوشبختانه نیازی به حمل اون همه کاغذ اضافی نبود 

سَرم سوت می‌کشید واقعا نیاز به همچین بی کلام مزخرفی برای آسانسور بود؟صدای یکنواخت آسانسور در سکوت فضا می‌پیچید.

چند ثانیه بعد بالاخره ایستاد

درهای فلزی با صدایی آرام از هم فاصله گرفتن

و اولین قدمم بیرون از آسانسور، مصادف با برخورد به شخصی شد...عطر زنجیبیل بینی امو قلقلک داد ..صورتم کمی جمع شد از زنجبیل تنفر داشتم البته که بی دلیل نبود.

+ «مرد تو چه دهه ای زندگی می کنی از این مدل عطرا می زنی.»

مرد مقابل اش تک خنده ناباوری کرد.

... : «عطر؟من عطری نزدم»

نگاهم ناخواسته روی چهره‌اش مکث کرد لبخند همیشگی روی صورتش بود.همون لبخندی که آدم رو وادار می‌کرد به همه چیزش شک کند دارم توی پارانویا شیرجه می زنم اه بسه چویا نباید دچار پارانوئید بشی !

... : نگاهی از سر تا پای اش انداختم

از پیراهن سفید گرفته تا کت بلند تیره‌رنگ و موهای سرخی که روی شونه‌اش ریخته بودن.گوشه‌ی لبم کمی بالاتر رفت.

این پسر...واقعاً جذبه‌ی عجیبی داشت.

+ «اگه دید زدنت تموم شده از جلوی در برو کنار.»

بدون اینکه مکث کنم از کنارش عبور کردم اما صدای قدم‌هایش تقریباً بلافاصله پشت سرم بلند شد انگار اصلاً قصد نداشت دست از سرم بردارد تقه به در چوبی تیره مقابل ام زدم و وارد فضای پشت در شدم

کویو پشت میز نشسته بود. فنجان چینی ظریفی میان انگشتانش قرار داشت و بخار نازکی از سطح چای بالا می‌رفت.

کویو : «چویا.»

گوشه لب زن بالا رفت و نگاهش نرم شد از دید چویا حداقل اینطور بود تا زمانی که..

+ «آنه–سان.»

نگاهشو گرفتم و به لیام رسیدم

کویو : « و تو هم اینجایی.»

رد لبخند زن مافیایی محو شد و جای خود رو به نگاهی داد که به وقت شکنجه تن اطرافیان را به لرز می آورد.
دیدگاه ها (۰)

بهار بدون تو

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕𝟒ویو نیا...

پارت سیزدهم شب کنار ساحل نشستیم.سرم رو روی شانه‌ی جونگکوک گذ...

#in_your_eyespart_10۰ویو کایلاچند ثانیه...کوک حتی نفس هم نمی...

پارت ۲۰ سعی کردم دستگیره رو دوباره فشار بدم، ولی انگار قفل ش...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیPart ²ویو میرا نور خورشید از ل...

دید پنهان انفجار اشکار

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۱شب، وقتی به فرودگاه رسیدن، خانواده‌ی ...

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط