MIDNIGHT BET
PART:9
°°°°°°°°°
جونگکوک یک قدم عقب رفت. سرش کمی کج شد. خون از گوشه لبش پایین آمد. اما مشکل این نبود. مشکل این بود که نگاهش… دوباره سمت جمعیت رفت. سمت میکا. میکا خودش هم نفهمیده بود چه زمانی یک قدم جلوتر آمده. دستش روی سینهاش بود و نفسش آرام نمیشد.
بروتو فرصت را دید. مثل گاو وحشی حمله کرد. مشت دوم آمد. اینبار به شکم. صدای برخورد مثل کوبیدن چکش روی فلز بود. بدن جونگکوک کمی خم شد. سورا زیر لب گفت: «لعنتی… این اصلاً شبیه خودش نیست.»
بروتو لبخندش را بزرگتر کرد. یک ضربه دیگر آماده کرد. زانویش بالا آمد و با قدرت به پهلوی جونگکوک خورد. جونگکوک نفسش را با صدای خفهای بیرون داد. لحظهای خم شد. موهایش جلو افتادند و سایه روی چشمانش انداختند. چند قطره خون روی کف رینگ چکید.
و همان لحظه…چیزی در او تغییر کرد. سرش آرام بالا آمد. چشمهایش دیگر خالی نبودند. ان تاریکی قدیمی برگشته بود. همان تمرکز سردی که باعث شده بود اسمش در این کلاب زمزمه شود. بروتو هنوز لبخند میزد.
اشتباه بزرگی بود. جونگکوک یک قدم جلو آمد. حرکتش آنقدر سریع بود که چشم دنبال کردنش سخت میشد. مشت اول. صاف به دندهها. بروتو نفسش برید. مشت دوم. از پایین، مستقیم به چانه. سرش عقب پرت شد. جمعیت یکصدا فریاد کشید. بروتو هنوز تعادل نگرفته بود که ضربه سوم آمد.
بدن عظیمش مثل درختی که بریده باشند روی کف رینگ افتاد. سکوتی کوتاه. بعد انفجار صدا. کلاب از فریاد منفجر شد. داور جلو پرید و شمارش را شروع کرد. بروتو تکان نخورد. دست جونگکوک بالا رفت. اما او اصلاً به جمعیت نگاه نکرد. فقط ایستاد. نفسهایش سنگین بود. خون از ابرویش روی گونهاش میلغزید. پاهایش کمی لرزید. تهیونگ فوراً داخل رینگ پرید و بازویش را گرفت. «کافیه. بیا پایین.»
جونگکوک چیزی نگفت. وقتی از رینگ پایین آمد، نگاهش برای لحظهای کوتاه دوباره سمت میکا رفت. اینبار نگاهش خسته بود. بعد تعادلش کمی به هم خورد. تهیونگ سریع او را گرفت و به سمت راهروی پشت صحنه برد. میکا حتی نفهمید چه زمانی شروع به حرکت کرده. فقط میدانست دارد پشت سرشان میرود.
°°°°°°°°°
جونگکوک یک قدم عقب رفت. سرش کمی کج شد. خون از گوشه لبش پایین آمد. اما مشکل این نبود. مشکل این بود که نگاهش… دوباره سمت جمعیت رفت. سمت میکا. میکا خودش هم نفهمیده بود چه زمانی یک قدم جلوتر آمده. دستش روی سینهاش بود و نفسش آرام نمیشد.
بروتو فرصت را دید. مثل گاو وحشی حمله کرد. مشت دوم آمد. اینبار به شکم. صدای برخورد مثل کوبیدن چکش روی فلز بود. بدن جونگکوک کمی خم شد. سورا زیر لب گفت: «لعنتی… این اصلاً شبیه خودش نیست.»
بروتو لبخندش را بزرگتر کرد. یک ضربه دیگر آماده کرد. زانویش بالا آمد و با قدرت به پهلوی جونگکوک خورد. جونگکوک نفسش را با صدای خفهای بیرون داد. لحظهای خم شد. موهایش جلو افتادند و سایه روی چشمانش انداختند. چند قطره خون روی کف رینگ چکید.
و همان لحظه…چیزی در او تغییر کرد. سرش آرام بالا آمد. چشمهایش دیگر خالی نبودند. ان تاریکی قدیمی برگشته بود. همان تمرکز سردی که باعث شده بود اسمش در این کلاب زمزمه شود. بروتو هنوز لبخند میزد.
اشتباه بزرگی بود. جونگکوک یک قدم جلو آمد. حرکتش آنقدر سریع بود که چشم دنبال کردنش سخت میشد. مشت اول. صاف به دندهها. بروتو نفسش برید. مشت دوم. از پایین، مستقیم به چانه. سرش عقب پرت شد. جمعیت یکصدا فریاد کشید. بروتو هنوز تعادل نگرفته بود که ضربه سوم آمد.
بدن عظیمش مثل درختی که بریده باشند روی کف رینگ افتاد. سکوتی کوتاه. بعد انفجار صدا. کلاب از فریاد منفجر شد. داور جلو پرید و شمارش را شروع کرد. بروتو تکان نخورد. دست جونگکوک بالا رفت. اما او اصلاً به جمعیت نگاه نکرد. فقط ایستاد. نفسهایش سنگین بود. خون از ابرویش روی گونهاش میلغزید. پاهایش کمی لرزید. تهیونگ فوراً داخل رینگ پرید و بازویش را گرفت. «کافیه. بیا پایین.»
جونگکوک چیزی نگفت. وقتی از رینگ پایین آمد، نگاهش برای لحظهای کوتاه دوباره سمت میکا رفت. اینبار نگاهش خسته بود. بعد تعادلش کمی به هم خورد. تهیونگ سریع او را گرفت و به سمت راهروی پشت صحنه برد. میکا حتی نفهمید چه زمانی شروع به حرکت کرده. فقط میدانست دارد پشت سرشان میرود.
- ۱.۷k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط