Ep 4 : mistiralkit stoty
لی، با آرامشی خونسرد و بیاحساس، لب دستمال جیبی ابریشمیاش را روی انگشتانش کشید. بدون آنکه حتی نگاهی بیندازد، گفت:
«توضیح بده… میکتوریالسیک، میستیرالکیت و مینترالگیت دقیقاً چیان.»
پیشخدمت لحظهای مکث کرد؛ انگار سنگینی نامها روی زبانش ترس ریخته بود.
«چشم، قربان...»
کمرش را صاف کرد، صدایش را جمع و جور کرد و شمرده گفت:
«میستیرالکیت، لقبیست مخصوص افراد صاحب قدرت و خاندان؛ مثل خود شما.
فرزندان آنها "میسترل" خوانده میشوند. و اگر نسلشان ادامه پیدا کند، نوهها "میسِلکیت" خواهند بود.
با مرگ یک میستیرالکیت، وارثش، یعنی میسترل او، تاج را بهدست میگیرد؛ مگر آنکه نالایق باشد... در آن صورت، قدرت مستقیماً به "بِیلکیت" منتقل میشود.»
چشمانش لرزید؛ اما ادامه داد:
«مینترالگیتها، بیگانههاییـن که—»
کیم، با پوزخندی کوتاه، رشته کلامش را برید:
«زیاد حرف میزنی. بذار سادهاش کنم براتون…
ما، میستیرالکیتایم.
بچههامون: میسترل.
نوههامون؟ میسِلکیت.
مینترالگیتها، اوناییان که به ساید مثبت تعلق دارن.
و میکتوریالسیک؟ خدمتکارا. همه اونایی که برای ما خم میشن و زندهان چون ما اینو خواستیم.»
آقای پاتیامشان از انتهای میز، آرام گلویش را صاف کرد.
لحنش مؤدب بود، اما ته تهش بوی ترس میداد:
«فکر میکنم... بهتره بحث رو همینجا تموم کنیم. اجازه بدید از شاممون لذت ببریم.»
کیم لبخند محوی زد، لیوانش را با حرکتی آهسته وارونه کرد.
خون لختهشده، آرام و براق، مثل لعاب جادویی روی سفره سفید پخش شد.
«درسته...»
«توضیح بده… میکتوریالسیک، میستیرالکیت و مینترالگیت دقیقاً چیان.»
پیشخدمت لحظهای مکث کرد؛ انگار سنگینی نامها روی زبانش ترس ریخته بود.
«چشم، قربان...»
کمرش را صاف کرد، صدایش را جمع و جور کرد و شمرده گفت:
«میستیرالکیت، لقبیست مخصوص افراد صاحب قدرت و خاندان؛ مثل خود شما.
فرزندان آنها "میسترل" خوانده میشوند. و اگر نسلشان ادامه پیدا کند، نوهها "میسِلکیت" خواهند بود.
با مرگ یک میستیرالکیت، وارثش، یعنی میسترل او، تاج را بهدست میگیرد؛ مگر آنکه نالایق باشد... در آن صورت، قدرت مستقیماً به "بِیلکیت" منتقل میشود.»
چشمانش لرزید؛ اما ادامه داد:
«مینترالگیتها، بیگانههاییـن که—»
کیم، با پوزخندی کوتاه، رشته کلامش را برید:
«زیاد حرف میزنی. بذار سادهاش کنم براتون…
ما، میستیرالکیتایم.
بچههامون: میسترل.
نوههامون؟ میسِلکیت.
مینترالگیتها، اوناییان که به ساید مثبت تعلق دارن.
و میکتوریالسیک؟ خدمتکارا. همه اونایی که برای ما خم میشن و زندهان چون ما اینو خواستیم.»
آقای پاتیامشان از انتهای میز، آرام گلویش را صاف کرد.
لحنش مؤدب بود، اما ته تهش بوی ترس میداد:
«فکر میکنم... بهتره بحث رو همینجا تموم کنیم. اجازه بدید از شاممون لذت ببریم.»
کیم لبخند محوی زد، لیوانش را با حرکتی آهسته وارونه کرد.
خون لختهشده، آرام و براق، مثل لعاب جادویی روی سفره سفید پخش شد.
«درسته...»
- ۱.۳k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط