زیر نور ماه2 پارت 1، بخش اول

#زیر_نور_ماه
ᴘᴀʀᴛ 1:

باد ارومی می وزید و لابه لای بوته ها حرکت میکرد..
همه جا ساکت بود..
فقط صدای باد بود و...نفس های سنگین..
نفس هایی که دیگه به اخر رسیده بودن و داشتند اخرین توانشونو مصرف میکردند..برای دیدن خاطره هایی از درد و عشق..
خاطره هایی که یکی یکی محو میشدند و از بین میرفتند..
برای همیشه...

«روز نامعلوم، راوی»

چشماشو روی هم فشار داد و شروع کرد به تکون دادن سرش..
قطره های سرد عرق از روی صورتش سر میخوردند و میچکیدند..
یکی باید از این کابوس نجاتش میداد ولی کسی اونجا نبود..
فقط تصویر های تار و صدای فریاد...

- تو هیچکاری نمیتونی بکنی
- نمیخوام فراموشت کنم
- ببینم، ارزو کردی؟
- خیلی دیوونه ای
- کنارم بمون
- این..مدرک عشقمه
- دوست دارم..ه..هویجک قشنگم
- فکر کنم قصه منم همینجا به پایان میرسه..
- چویا..؟

مثل کسی که از اب بیرون کشیده باشنش، از جاش پرید و شروع کرد به نفس نفس زدن..
میدونست کابوس دیده..ولی..درمورد چی؟..
سراسیمه نگاهی به اطرافش انداخت و منتظر شد تا چشماش به تاریکی عادت کنه ولی فرقی نداشت..
همه چیز براش مبهم بود..
+ ا..اینجا دیگه..کجاست؟!

«19 جولای، ویو چویا»

نفس عمیقی کشیدم و لیوان رو گذاشتم روی میز
اون صدا، اون صحنه، قطره های بارون، همه توی ذهنم پشت سر هم تکرار میشد و باعث میشد سرگیجه بگیرم
درست مثل تک تک حرفاش که هرشب توی ذهنم مرور میشه و داره دیوونه ام میکنه..
و کابوس هایی که هیچ شبی ترکم نمیکنن
کابوس های زنده بودنش و... اینکه دیگه خودش نباشه..فراموشم کرده باشه و تبدیل به یه ادم دیگه شده باشه...
+ هوففف...
چشمامو بستم و سعی کردم به همهمه و شلوغی اونجا دقت کنم
این هفته، اولین هفته ای بود که اینجا انقدر شلوغ میشد
دلیلشو نمیدونستم..هرچند برام اهمیتی هم نداشت
چشمامو اروم باز کردم و کتمو از روی صندلی انداختم رو شونم و رفتم سمت پله ها که یهو...
چویا: هی ..اخه چطور...خودتی..؟!
با ذوق و خوشحالی دستمو بردم جلو و استینشو کشیدم تا روشو برگردونه ولی چشماشو که دیدم لبخندم خشک شد
هرچند غیر از اینم انتظار نمیرفت
- امم..با من بودین؟
کلاهشو از سرش برداشت و دیدن موهاش باعث شد کاملا مطمئن بشم که اشتباه کردم
لبخندی زدم و سرمو پایین انداختم
+ ببخشید..با یکی دیگه اشتباه گرفتم..
لبخندی زد و چشماشو بست
- خواهش میکنم
بدون اینکه دوباره بهش نگاهی بکنم از اونجا اومدم بیرون و مثل هرشب سمت مقصد بعدیم قدم برداشتم
توی راه فقط به این فکر بودم که..اگه واقعا خودش میبود چی..؟
یعنی ممکن بود دوباره ببینمش..؟
خنده تلخی کردم و سرمو بردم بالا
+ هه...چی میگی چویا..دازای..دیگ مرده..
یخورده جلوتر رفتم و بلاخره بهش رسیدم
سرمو پایین انداختم و بااینکه همه رو حفظ بودم بازم از روش زمزمه کردم: دازای اوسامو..متولد 2002/06/19..مرگ در 2025/06/19..
خنده ای کردم و جمله اخر و خوندم: همیشه در یاد ما خواهی ماند..
سرمو انداختم پایین و نگاهی به سنگ قبرش انداختم
دوباره خندم گرفت
+ ای احمق خوش شانس..مگه چقدر پیش میاد که تاریخ مرگ یکی با تولدش دقیقا تو یه روز باشه..
دستمو بردم توی جیبم و یه نخ سیگار برداشتم و همونطور که به سنگ قبرش تکیه دادم، روشنش کردم و پکی بهش زدم
سرمو بردم بالا و نگاهی به تیرگی اسمون انداختم و دود رو از توی ریه هام به ارومی بیرون دادم
لبخند تلخی زدم
+ بااینکه تازه یه ماه گذشته ولی..

*فلش بک، 20 ژوئن، یک ماه قبل، ویو چویا*

چشمامو اروم باز کردم و نگاهی به دور و برم انداختم
+ اکوتا..گاوا؟
اکوتاگاوا نگاهی بهم انداخت و فوری اومد سمتم و روی لبه تخت نشست
- بلاخره بیدار شدید؟..
از جام پریدم و همونطور که پرده اشکی جلو جشامو گرفته بود گفتم: یه خواب خیلی مزخرف دیدم..باید زودتر بیدارم میکردی
خودمو کشیدم لبه تخت
+ باید برم اون منتظرمه بهش قول دادم زود برگردم
خواستم از جام بلند شم که دستمو گرفت و مانعم شد
سرشو انداخت پایین و با بغض گفت: چویا سان..من واقعا متاسفم..ولی اون..مُرده
قطره های اشک به سرعت از چشمام پایین میریخت
خودم میدونستم که خواب نبوده ولی نمیخواستم قبولش کنم
+ بگو ببینم..چی شد؟
اکو: دیشب چند نفر شما رو پیدا کردن و اوردن اینجا..گفتن تو قبرستون بیهوش افتاده بودین..
همینطور که به زمین خیره شده بودم گفتم: نه..اون چیشد؟
سری تکون داد و گفت: امشب ساعت هشت مراسم خاکسپاریش بود..
نفس عمیقی کشیدم و اروم، بااینکه صدام میلرزید گفتم: ب..بود؟..مگه الان..ساعت چ..چنده؟
- 9..
از جام بلند شدم و بدون توجه به اکو که صدام میکرد از اونجا زدم بیرون
بارون شدیدی میومد ولی اصلا مهم نبود
تند تند راه میرفتم تا بلاخره رسیدم به قبرستون..

ادامه پست بعدی..
دیدگاه ها (۰)

زیر نور ماه 1

دیو و دلبر پارت ۱۹ عقب کشیدم و پامو سمت زن عمو زیور کشیدم دس...

چند پارتی (درخواستی)

چند پارتی

چند پارتی (درخواستی)

چند پارتی (درخواستی)

اخرین دعا 30

My professorChapter:2Part:111با شنیدن این صدا...قلبم شروع به...

چند پارتی (درخواستی)

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part هیجان داشتم... دل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط