*_* زندگی متفاوت

🐾پارت 52







#paniz






چند هفته ای میشد از پاریس دور بودیم
اونم بخاطر اینکه مصبب کل این مشکلاتو پیدا کنیم از خونه ی جدیدی که تازه اومده بودیم بزرگ بود ولی به عمارت خونه های خودمون نمیرسید
از خونه تو کل این چند هفته نرفته بودیم بیرون امن نبود که
در اتاق به صدا در اومد
پانیذ:بیا تو
که در وا شد دیانا اومد تو
دیانا:وقت داری
پانیذ:اره بیا بشین
با هم دیگه روبروی هم نشستیم
پانیذ:چیشده اتفاقی افتاده دخترا کجان
دیانا:مهشاد و نیکا با هم گرم گرفتن پسرا هم که خونه نیستن منم دلم گرفت اومدم پیش تو ؛ تو چی خوبی
پانیذ:بد نیستم ولی تو دلم کلی غوغاست
دیانا:دقیقا میگم یه خواهشی میتونم ازت کنم
پانیذ:اره بگو
دیانا:بیا با هم بریم خرید چند وسیله بگیریم شب شام ما درست کنیم
پانیذ:اما امیر گف از خونه اصن نریم بیرون اصلا من راضی این همه بادیگارد چی کار کنیم
دیانا:با مهشاد و نیکا هماهنگ میکنیم
پانید:اما....
دیانا:اما نداره دیگه پاشو اینجوری یه حال و احوالی عوض میکنیم بعدشم الان ساعت4 تا 6 برمیگردیم
پانید:چی بگم بریم
دیانا:من برم با دخترا حرف بزنم توام اماده شو
سری تکون دادم که رفت از اتاق بیرون منم شلوار مام فیت تنم بود یه آستین بلند طوسی پوشیدم جردن مشکیمم پوشیدم رفتم پایین دیانا فقط گوشی برداشت چون شماره ی منو میدونستن میتونستم سریع ردم بزنن منم برنداشتم
با بچها هماهنگ کردیم از در پشتی اومدیم بیرون به محض اینکه اومدیم بیرون یه نفس عمیقی کشیدم
پانیذ:اخیشششش مرده بودمااا
با دیانا مقی زدیم زیر خنده
سوار تاکسی شدیم رفتیم سمت بازار نزدیک خونه
وقتی رسیدیم پول حساب کردیم راه افتادیم تو بازار به خرید کردن چقد لذت بخش بود تو خرید کردن همه جوره میوه
بعد کلی خرید میور سبزیجات لبنیات و...... کلی خرید
کرده بودیم دستامون پر شده بود دیانا نگاهی به ساعت
دیانا:واییی خاک تو سرم پانیذ ارسلانن 40 بار زنگ زده
پانیذ:خب زنگ بزن ببین چی شده
دیانا:باش
دیانا با تلفن زنگ میزد به ارسلان که اونم جواب نمیداد
دیانا:جواب نمیده
پانید:ساعت چنده
دیانا 5 دقیقه مونده به 6
پانیذ:منم باشم نگران میشم الان تا برسیم خونه 6 هم رد میکنه زود باش بیا
با دیانا کل راه خونه رو پیاده رفتیم تاکسی گیرمون نیومد حتی اسنپپ هم نتونستیم بگیریم
خلاصه با کلی مکافات رسیدیم خونه از در پشتی رفتیم تو خداروشکر پسرا خونه نبودن
دیانا:اخیششش خداروشکر ندیدن بیا بریم اشپز خونه
رفتیم اشپز خونه چون خدمتکار بود دیگه غذا رو اون گذاشت نذاشت ما کاری انجام بدیم منم رفتم تو اتاقم حوصله ی بیرون اتاق زیاد نداشتم
هوا ابری بود مث اینکه قرار بود بارونن بیاد در بالکن باز کردم وارد شدم بوی نم نم خاک تو ریه ها منتقل کردم
عاشق بوی بارون نم نم خاک بودم.....
دیدگاه ها (۰)

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

عشق خیانت انتقام

فردا صب ساعت ۶کوک ویو:صبح نوری که به چشمم میخورد بیدار شدمآی...

عمارت مافیا قسمت ⁶ رفتم پایین تا صبحونه بخورم هنوز تو شک بود...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part50ماهم باید آماده بشیم بریم خریدسری تکون ...

اتاق هفتمپارت اولوقتی پامون گذاشتیم توی خونه یه حس عجیبی داش...

Part40ویو نیلا صبح با دل درد خیلی بدی بیدار شدم زیر شکمم تیر...

پارت ۶= چرا نیام صد درصد میام÷ خبب پاشو بریم = کجا بریم ؟ + ...

Cruel Love پارت ۱۰ که صدای لارا اومد#:شما باز دارید دعوا میک...

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط