╭─────────────── 🌷 ───────────────╮
╭─────────────── 🌷 ───────────────╮
✦ پارت ۶۱ | یه جمله و صدتا سؤال ✦
╰─────────────── 🌷 ───────────────╯
🌷 ویو آت
زنگ دوم که خورد، همهی بچهها رفتن سمت حیاط.
هنوز هیچکدوممون نمیدونستیم قراره چه اتفاقی بیفته.
جیا کنارم راه میرفت و هی غر میزد.
جیا:
فقط امیدوارم این مراسم طولانی نباشه. من گشنمه. 😭
آت:
منم 😂
همون موقع درِ حیاط باز شد.
دایی وارد شد...
و پشت سرش لیام هم بود.
جیا:
دایی؟! 😳
آت:
لیام؟! 😳
لیام دست تکون داد.
لیام:
سلام بچهها! 😂
جین:
شما اینجا چی کار میکنید؟
دایی لبخند زد.
دایی:
امروز یه برنامهی ویژه داریم.
همه با تعجب به هم نگاه کردیم.
هنوز هیچکس نمیدونست امروز روز دختره. 😂🎀
دایی چند تا جعبهی کادو توی دستش داشت.
اول رفت سمت جیا.
دایی:
این برای تو.
جیا:
برای من؟! 😳
جعبه رو گرفت.
جیا:
ولی چرا؟!
دایی:
امروز روز دختره.
جیا با چشمهای گرد شده به جعبه نگاه کرد.
جیا:
واااای! 😭🎀
همه شروع کردن به خندیدن.
منم نتونستم جلوی خودمو بگیرم.
آت:
جیا دختر نیست که...
همه ساکت شدن.
من با خونسردی ادامه دادم:
آت:
زنه! 😂
...
سه ثانیه سکوت مطلق.
جیا:
آت؟! 😐
جین:
چی گفتی؟! 😂
لیام:
صبر کن... چی؟! 😭
ته فقط به من خیره شده بود. 😐
دایی هم چند لحظه کپ کرده بود.
دایی:
آت... منظورت چی بود؟ 😂
آت:
خب... جیا دیگه دختر نیست! زنه دیگه! 😭😂
جیا:
یعنی الان من پیر شدم؟! 😭
آت:
نه باباااا! منظورم این نبود ! 😂
همه ریختن سرم.
جین:
پس دقیقاً منظورت چی بود؟!
لیام:
چرا «زن»؟! 😂
یکی از بچهها:
یعنی جیا چند سالشه؟!
یکی دیگه:
آت از کجا میدونه؟! 👀
جیا:
بچههااااا یکی اینا رو ساکت کنه! 😭😭
من از خنده خم شده بودم.
آت:
بابا چند روز پیش هیون وو جیا باهمممم 👌👈! 😂
جیا
اتتتتتت
دایی
اتتت
ته که تا اون لحظه ساکت بود، بالاخره گفت:
ته:
فقط آت میتونه وسط یه مراسم، همچین چیزی بگه. 😐😂
آت:
چیه خب؟ 😭😂
ته یه لبخند کوچیک زد.
ته:
هیچی... سنیوریتا.
همین یه کلمه باعث شد خندهم یه لحظه قطع بشه. 🥺💜
جیا سریع برگشت سمت ته.
جیا:
عهههههه! دوباره گفت «سنیوریتا»! 👀😂
آت:
جیاااااا! 😭
همه شروع کردن به خندیدن.
دایی سرشو تکون داد.
دایی:
من فقط اومده بودم کادو بدم... نمیدونستم قراره بازجویی هم بشم. 😂
لیام:
منم پشیمون شدم اومدم. 😭
صدای خندهی همه حیاط رو پر کرده بود.
اما من نمیدونستم...
کادویی که ته برای من آماده کرده بود، هنوز توی جیبش بود...
و قرار بود چند دقیقه بعد، جلوی همه منو غافلگیر کنه. 🎁🦋💜
#پشت_نگاه_سردت #عاشقانه #رمان_عاشقانه #پارت_جدید #تهیونگ #Taehyung #BTS
✦ پارت ۶۱ | یه جمله و صدتا سؤال ✦
╰─────────────── 🌷 ───────────────╯
🌷 ویو آت
زنگ دوم که خورد، همهی بچهها رفتن سمت حیاط.
هنوز هیچکدوممون نمیدونستیم قراره چه اتفاقی بیفته.
جیا کنارم راه میرفت و هی غر میزد.
جیا:
فقط امیدوارم این مراسم طولانی نباشه. من گشنمه. 😭
آت:
منم 😂
همون موقع درِ حیاط باز شد.
دایی وارد شد...
و پشت سرش لیام هم بود.
جیا:
دایی؟! 😳
آت:
لیام؟! 😳
لیام دست تکون داد.
لیام:
سلام بچهها! 😂
جین:
شما اینجا چی کار میکنید؟
دایی لبخند زد.
دایی:
امروز یه برنامهی ویژه داریم.
همه با تعجب به هم نگاه کردیم.
هنوز هیچکس نمیدونست امروز روز دختره. 😂🎀
دایی چند تا جعبهی کادو توی دستش داشت.
اول رفت سمت جیا.
دایی:
این برای تو.
جیا:
برای من؟! 😳
جعبه رو گرفت.
جیا:
ولی چرا؟!
دایی:
امروز روز دختره.
جیا با چشمهای گرد شده به جعبه نگاه کرد.
جیا:
واااای! 😭🎀
همه شروع کردن به خندیدن.
منم نتونستم جلوی خودمو بگیرم.
آت:
جیا دختر نیست که...
همه ساکت شدن.
من با خونسردی ادامه دادم:
آت:
زنه! 😂
...
سه ثانیه سکوت مطلق.
جیا:
آت؟! 😐
جین:
چی گفتی؟! 😂
لیام:
صبر کن... چی؟! 😭
ته فقط به من خیره شده بود. 😐
دایی هم چند لحظه کپ کرده بود.
دایی:
آت... منظورت چی بود؟ 😂
آت:
خب... جیا دیگه دختر نیست! زنه دیگه! 😭😂
جیا:
یعنی الان من پیر شدم؟! 😭
آت:
نه باباااا! منظورم این نبود ! 😂
همه ریختن سرم.
جین:
پس دقیقاً منظورت چی بود؟!
لیام:
چرا «زن»؟! 😂
یکی از بچهها:
یعنی جیا چند سالشه؟!
یکی دیگه:
آت از کجا میدونه؟! 👀
جیا:
بچههااااا یکی اینا رو ساکت کنه! 😭😭
من از خنده خم شده بودم.
آت:
بابا چند روز پیش هیون وو جیا باهمممم 👌👈! 😂
جیا
اتتتتتت
دایی
اتتت
ته که تا اون لحظه ساکت بود، بالاخره گفت:
ته:
فقط آت میتونه وسط یه مراسم، همچین چیزی بگه. 😐😂
آت:
چیه خب؟ 😭😂
ته یه لبخند کوچیک زد.
ته:
هیچی... سنیوریتا.
همین یه کلمه باعث شد خندهم یه لحظه قطع بشه. 🥺💜
جیا سریع برگشت سمت ته.
جیا:
عهههههه! دوباره گفت «سنیوریتا»! 👀😂
آت:
جیاااااا! 😭
همه شروع کردن به خندیدن.
دایی سرشو تکون داد.
دایی:
من فقط اومده بودم کادو بدم... نمیدونستم قراره بازجویی هم بشم. 😂
لیام:
منم پشیمون شدم اومدم. 😭
صدای خندهی همه حیاط رو پر کرده بود.
اما من نمیدونستم...
کادویی که ته برای من آماده کرده بود، هنوز توی جیبش بود...
و قرار بود چند دقیقه بعد، جلوی همه منو غافلگیر کنه. 🎁🦋💜
#پشت_نگاه_سردت #عاشقانه #رمان_عاشقانه #پارت_جدید #تهیونگ #Taehyung #BTS
- ۳۲۸
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط