( بوسه دردناک )
( بوسه دردناک )
پارت ۱۳۶
الکس لبخندش محو شد سپس دست هایش را از دست تهیونگ بیرون کشید بلافاصله سفت دور گردن تهیونگش حلقه کرد نمیخواست هیچ وقت آن آغوش را رها کنه نمیخواست هیچ وقت تهیونگش از وجودش خارج بشه ... یعنی وجودش نیست یعنی دیگری تهیونگش را از دست میده خبری از خوشبختی نبود بلکه همه چی دردناک تر از زندگی بود اینم پایان این زوج
الکس با صدا به شدت بغضش به سختی گفت...
الکس : ....
دو سال بعد ....
هوای آفتابی و پایین برگ ریزان شهری دور افتاده دور و بدون هیچگونه کسی ... به سختی از آن ون پیاده شد دخترکش همراه با گرفت دست مادرش به کمکش راهی شد با هر قدمی که آن مادر و دختر روی زمین میگذاشت بیشتر به آن قبر خاکی نزدیک میشد دخترک چهار سالع به شدت بغضش گرفته بود جون امروز سالگرد رفتن عزیز ترینی فرد زندگیش میشد ...
و الکس چی سخت آب دهنش را قورت داد و دست دیگرش را روی شکم ۶ یا ۷ ماه اش گذاشت ... موهای میکشی و بلند الکس همراه با آن باد آرامی میرقصید صورت به شدت سفید و کج اش اندام لاغرش و شکن ۷ ماه اش به قشنگی معلوم بود با ام پیراهن مشکی تا زانو و کفش های بارداری ..
بلاخره به مقصد خودشان رسیدن ... خسته و کوفته هر دو جلو آن قبر خاکی ایستاد ... اشک هایش جاری شد و به آرامی گفت ...
الکس : سلام ... بازم من اومدم بازم اومدم به این قبر ... ساکت و سکوت ... ساعت ها باهات حرف میزنم ولی تو هیچی نمیگی ... کم کم بغضش گلوش ترکید و چونش به حدی سخت لرزید .. دخترکش تند دست مادرش را گرفت و الکس تا حدی ضعیف شده بود که روی پاهایش هم شد و کنار آن سنگ قبر نشست
الکس : تنهام گذاشتی ... امروز پنج میشه ... این بغض لعنتی پایین نمیره .
ته مین : مادر.. لطفا آروم باش
ته مین تند گوشی مادرش را از کیف برداشت سپس شماره ای را گرفت ..
ته مین : آلو .. زود باش بیا بازم اومده قبرستان
اوهمم ای گفت سپس گوشی را تو کیف گذاشت دخترک باهوش تند کنار مادرش نشست و با دست کوچیکش اشک های سرازیر مادرش را پاک کرد .. درست در آن حالت نیک ساعت گذشت الکس حالا ساکت بود و هیچ حرفی نمیگفت حتی دیگری نمیتوانست گریه ای هم بکنه ته مین از مادرش فاصله گرفت سپس تند سمت ماشین مشکی هجوم برد
ته مین : زود باشید
الکس به نقطهای نامعلوم خیره بود تا اینکه دست ای نرم روی بازوش کشیده شد و تو انگشت های الکس قفل شد دست دیگرش از پست سمت پهلو الکس رفت و چانش درست سمت گوشش گفته شد
تهیونگ: بازم که اومدی اینجا ...
الکس سخت آب دهنش را قورت داد
الکس : پدرم ... همیشه میگفت وقتی پسر رو حامله بودی باید به سمت قبرستان نزدیک هم نشی ..
پارت ۱۳۶
الکس لبخندش محو شد سپس دست هایش را از دست تهیونگ بیرون کشید بلافاصله سفت دور گردن تهیونگش حلقه کرد نمیخواست هیچ وقت آن آغوش را رها کنه نمیخواست هیچ وقت تهیونگش از وجودش خارج بشه ... یعنی وجودش نیست یعنی دیگری تهیونگش را از دست میده خبری از خوشبختی نبود بلکه همه چی دردناک تر از زندگی بود اینم پایان این زوج
الکس با صدا به شدت بغضش به سختی گفت...
الکس : ....
دو سال بعد ....
هوای آفتابی و پایین برگ ریزان شهری دور افتاده دور و بدون هیچگونه کسی ... به سختی از آن ون پیاده شد دخترکش همراه با گرفت دست مادرش به کمکش راهی شد با هر قدمی که آن مادر و دختر روی زمین میگذاشت بیشتر به آن قبر خاکی نزدیک میشد دخترک چهار سالع به شدت بغضش گرفته بود جون امروز سالگرد رفتن عزیز ترینی فرد زندگیش میشد ...
و الکس چی سخت آب دهنش را قورت داد و دست دیگرش را روی شکم ۶ یا ۷ ماه اش گذاشت ... موهای میکشی و بلند الکس همراه با آن باد آرامی میرقصید صورت به شدت سفید و کج اش اندام لاغرش و شکن ۷ ماه اش به قشنگی معلوم بود با ام پیراهن مشکی تا زانو و کفش های بارداری ..
بلاخره به مقصد خودشان رسیدن ... خسته و کوفته هر دو جلو آن قبر خاکی ایستاد ... اشک هایش جاری شد و به آرامی گفت ...
الکس : سلام ... بازم من اومدم بازم اومدم به این قبر ... ساکت و سکوت ... ساعت ها باهات حرف میزنم ولی تو هیچی نمیگی ... کم کم بغضش گلوش ترکید و چونش به حدی سخت لرزید .. دخترکش تند دست مادرش را گرفت و الکس تا حدی ضعیف شده بود که روی پاهایش هم شد و کنار آن سنگ قبر نشست
الکس : تنهام گذاشتی ... امروز پنج میشه ... این بغض لعنتی پایین نمیره .
ته مین : مادر.. لطفا آروم باش
ته مین تند گوشی مادرش را از کیف برداشت سپس شماره ای را گرفت ..
ته مین : آلو .. زود باش بیا بازم اومده قبرستان
اوهمم ای گفت سپس گوشی را تو کیف گذاشت دخترک باهوش تند کنار مادرش نشست و با دست کوچیکش اشک های سرازیر مادرش را پاک کرد .. درست در آن حالت نیک ساعت گذشت الکس حالا ساکت بود و هیچ حرفی نمیگفت حتی دیگری نمیتوانست گریه ای هم بکنه ته مین از مادرش فاصله گرفت سپس تند سمت ماشین مشکی هجوم برد
ته مین : زود باشید
الکس به نقطهای نامعلوم خیره بود تا اینکه دست ای نرم روی بازوش کشیده شد و تو انگشت های الکس قفل شد دست دیگرش از پست سمت پهلو الکس رفت و چانش درست سمت گوشش گفته شد
تهیونگ: بازم که اومدی اینجا ...
الکس سخت آب دهنش را قورت داد
الکس : پدرم ... همیشه میگفت وقتی پسر رو حامله بودی باید به سمت قبرستان نزدیک هم نشی ..
- ۲۰.۳k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط