ردپای هزارساله part 4

باد موهامو به هم ریخت. نسیمی که از پنجره‌ی بلند و مشبک تالار می‌اومد، پرده‌های نازک رو مثل ارواح خسته به حرکت انداخته بود.
صدای ساز، از دور شنیده می‌شد. مراسمی بود؟ یا خواب می‌دیدم؟

نشستم. نگاهم به دست‌هام افتاد.
همون دست‌ها، ولی یه چیزی فرق داشت. انگار این انگشت‌ها قبلاً حلقه‌ای داشتن... یا شاید زخمی...
نمی‌دونم.

نایا...
دوباره توی ذهنم صدا پیچید.
"نایا..."
صدای زنی بود. مهربون، ولی خسته.
چرا وقتی شنیدمش، قلبم تیر کشید؟

سعی کردم ذهنم رو از اون صدا دور کنم... ولی همون لحظه، سایه‌ای پشت پرده ایستاد.
ایستادنش ساکت بود. مثل کسی که همیشه اونجا بوده...
بدون صدا گفتم:
«تو بازم اومدی؟»
ولی خودمم نمی‌دونستم دارم با کی حرف می‌زنم.

قلبم تندتر زد.

چرا این حضور، همزمان ترسناک و آشناست؟
چرا حس می‌کنم باید ازش فرار کنم، ولی نمی‌تونم چشم بردارم؟
همین‌طور که نگاش می‌کردم، انگار چیزی ته ذهنم قلقلکم داد...

"اون شاهزاده کی بود...؟"
"چرا وقتی اسمش میاد، کل وجودم یخ می‌زنه؟"

نه، فقط به‌خاطر اینکه قاتلم بود...
یه چیز دیگه‌ست.
یه رابطه‌ای که همون‌قدر که سوزوند، عمیق هم بود.
ولی الان فقط ترس مونده.

سایه محو شد...
من موندم با هزار سؤال و قلبی که هیچ‌جوره آروم نمی‌شد.


#رمان_جدید #ردپای_هزار_ساله #تناسخ #درام_تخیلی #غزل_مینویسه
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه های شبنم

«,پارت‍ـــــ... ـــ1ـــ »«رقص سایه ها»مهمونی خونه‌ی سارا بو...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

انگار من توی هیچ جمعی جا نمی‌شم؛ همیشه یه گوشه‌ام، همیشه ساک...

...ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ‎──‎ ꫂ᭪݁ ──────────────مثل آخرین برگ‌های پاییز که ف...

آی آدمای زندگی من...کاش می‌فهمیدین پشت این سکوت و بی‌تفاوتی،...

تو زندگی یه دشمن پنهان داری ولی هیچ وقت نمی‌فهمی اون کیه می‌...

پارت ۴۳بعد از اتفاقات دیشب، چند روز گذشت.من و تهیونگ دوباره ...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.21(روایت از زبان ا.ت)ه...

زیبای کوچک فریبکار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط