🌸🌿 بخش پنجاه‌و‌دوم — گفت‌وگو با نور 🌿🌸

🌸🌿 بخش پنجاه‌و‌دوم — گفت‌وگو با نور 🌿🌸

خدایا، خودت گفتی:
«ادعونی استجب لکم»
ما تو را خواندیم، با اشک، با دستانِ خالی…
اما این‌بار نوبتِ توست —
تو بیا، درِ خانه‌مان را بزن،
حتی بی‌خبر، حتی در سکوت...

نهار ما ساده است، ولی از دل است:
نان و عشق و اندکی اشک.
هرچه داریم، از توست، برای توست.
ما از خود هیچ نداریم،
جز دلی که هنوز به نورِ تو می‌تپد.

و «نور» گفت:
✨ من همیشه مهمانِ خانه‌ات بوده‌ام،
در عطرت، در نانِ تازه،
در صدای فرزندت که می‌خندد،
در نوری که بی‌دلیل بر قلبت می‌تابد.
من هر روز در خانه‌اتم،
فقط گاهی، پرده‌ات را کنار بزن تا مرا ببینی. ✨

✍️ به قلم: بهرام محمدی
📘 @Dispellingignorance
#گفتگو_با_نور #دفع_جهل #نامه_به_خدا #بهرام_محمدی #عرفان #نور_الهی #ایمان #دعا #درون #آرامش #صبر #عشق_الهی #بیداری_روح #امید #ذکر
دیدگاه ها (۰)

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

#درخواستی«همسرِ میلیاردر»مدرسه ای/ازدواج اجباری/عاشقانه🤏🏻انق...

سناریو: ماه سرخ

🌙🤍✨ خدای منــــ… 🥹🤲🏻💚 چگونه ناامید باشم، وقتی تو امید منی؟ 🥺...

💜 : من الان دارم فلوت زدن یاد می‌گیرم، میخواین گوش بدین؟🐻 ...

چند پارتی بازیچه

رمان: مادام کوچولوی کیم part:۷منتظرتم. هر وقت خواستی حرف بزن...

🌿 بخش ۵۳ — گفت‌وگو با نور (۴) 🌿می‌گویم:«خدایا، من خسته‌ام…دی...

🌿 بخش پنجاه‌و‌یکم — نامه‌ای به خدا در میان درد 🌿خدایا…من هنو...

🌿 بخش ۵۹ — نور و صبر در دل مردم و جامعه 🌿می‌گویم: «خدایا، وق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط