فصل چهل و سوم: طعم توتفرنگی
فصل چهل و سوم: طعم توتفرنگی
شهربازی از همان لحظهی ورود پر از هیاهو بود. صدای موسیقی، خندهی مردم و نورهای رنگارنگ، همهجا را پر کرده بود.
ایومی با هیجان به ترن هوایی اشاره کرد.
ـ اول از همه اون! هیچکس حق نداره جا بزنه!
رِن بلافاصله به سوتا نگاه کرد.
ـ شنیدی؟ مخصوصاً تو!
ـ من؟! خودت بعداً از ترس جیغ میزنی!
ملیسا خندید و همراه بقیه به سمت صف رفت.
آن روز تقریباً همهچیز را امتحان کردند؛ از ترن هوایی و چرخوفلک گرفته تا ماشینهای تصادفی و بازیهای جایزهدار. سوتا در یکی از بازیها سه بار شکست خورد و رِن تا چند دقیقه بابتش دست از سرش برنداشت.
ملیسا هم در غرفهی عروسکها یک خرگوش کوچک سفید برنده شد.
وقتی عروسک را به ایومی نشان داد، ایومی گفت:
ـ اسمش رو چی میذاری؟
ملیسا کمی فکر کرد.
ـ هنوز نمیدونم.
کایزن که کنارشان ایستاده بود، نگاهی به عروسک انداخت.
ـ اسمش رو بذار شکستناپذیر.
ملیسا با تعجب به او نگاه کرد.
ـ چرا؟
ـ چون بالاخره توی یه بازی برنده شدی.
ملیسا چند لحظه ساکت ماند و بعد متوجه شد که کایزن دارد با لحنی کاملاً جدی شوخی میکند!
ـ کایزن!
او نگاهش را برگرداند، اما لبخند کوچکی گوشهی لبش نشسته بود.
***
نزدیک ظهر، گروه برای خرید خوراکی توقف کرد. میزهای اطراف پر بودند و هرکدام چیزی سفارش داده بودند.
ملیسا بستنی توتفرنگی گرفت و کایزن طعم شکلاتی را انتخاب کرد.
وقتی کنار هم نشستند، ملیسا کمی از بستنیاش خورد و رو به کایزن گفت:
ـ باید توتفرنگی رو هم امتحان کنی.
کایزن به بستنی صورتیرنگش نگاه کرد.
ـ واقعاً؟ انقدر خوشمزهست؟
ـ آره! بیا امتحان کن.
ملیسا بستنیاش را به طرف او گرفت.
کایزن لحظهای مکث کرد. انگار انتظار نداشت ملیسا اینقدر راحت پیشنهادش را بدهد. بعد کمی خم شد و یک گاز کوچک از بستنی برداشت.
ملیسا منتظر نظرش ماند.
ـ خب؟ چطوره؟
کایزن بعد از چند ثانیه گفت:
ـ بدک نیست.
ملیسا با اعتراض گفت:
ـ فقط بدک نیست؟!
کایزن بستنی شکلاتی خودش را به طرف او گرفت.
ـ تو هم این رو امتحان کن.
ملیسا بدون معطلی کمی از بستنی شکلاتی خورد.
ـ اوه، اینم خوشمزهست!
اما وقتی خواست بستنی خودش را دوباره بخورد، متوجه شد همان قسمتی را گرفته که کایزن چند لحظه قبل از آن خورده بود.
برای یک لحظه مکث کرد، ولی بعد بیتفاوت به خوردن بستنیاش ادامه داد و مشغول تعریف کردن دربارهی طعم شکلاتی شد.
کایزن اما دیگر چیزی نمیگفت.
گوشهایش بهوضوح قرمز شده بودند.
سوتا که درست روبهرویشان نشسته بود، این تغییر را دید و ابروهایش را بالا برد.
ـ کایزن، چرا گوشهات قرمزه؟ هوا که گرم نیست!
کایزن فوراً نگاهش کرد.
ـ بستنیات رو بخور.
ـ من که دارم میخورم! فقط پرسیدم...
ـ سوتا.
ـ باشه، باشه!
رِن خندهاش را پنهان کرد و ایومی هم سرش را پایین انداخت تا ملیسا متوجه لبخندش نشود.
ملیسا بالاخره به کایزن نگاه کرد.
ـ حالت خوبه؟
ـ خوبم.
ـ مطمئنی؟
کایزن بستنی شکلاتیاش را بالا آورد و نگاهش را از او گرفت.
ـ توتفرنگیات رو بخور، ملیسا.
ملیسا شانهای بالا انداخت و دوباره مشغول بستنیاش شد.
اما چند لحظه بعد، وقتی کایزن مطمئن شد کسی نگاهش نمیکند، لبخند بسیار کوچکی زد.
شاید بستنی توتفرنگی آنقدرها هم بد نبود.
یا شاید دلیل دیگری داشت که نمیخواست دربارهاش حرف بزند.
شهربازی از همان لحظهی ورود پر از هیاهو بود. صدای موسیقی، خندهی مردم و نورهای رنگارنگ، همهجا را پر کرده بود.
ایومی با هیجان به ترن هوایی اشاره کرد.
ـ اول از همه اون! هیچکس حق نداره جا بزنه!
رِن بلافاصله به سوتا نگاه کرد.
ـ شنیدی؟ مخصوصاً تو!
ـ من؟! خودت بعداً از ترس جیغ میزنی!
ملیسا خندید و همراه بقیه به سمت صف رفت.
آن روز تقریباً همهچیز را امتحان کردند؛ از ترن هوایی و چرخوفلک گرفته تا ماشینهای تصادفی و بازیهای جایزهدار. سوتا در یکی از بازیها سه بار شکست خورد و رِن تا چند دقیقه بابتش دست از سرش برنداشت.
ملیسا هم در غرفهی عروسکها یک خرگوش کوچک سفید برنده شد.
وقتی عروسک را به ایومی نشان داد، ایومی گفت:
ـ اسمش رو چی میذاری؟
ملیسا کمی فکر کرد.
ـ هنوز نمیدونم.
کایزن که کنارشان ایستاده بود، نگاهی به عروسک انداخت.
ـ اسمش رو بذار شکستناپذیر.
ملیسا با تعجب به او نگاه کرد.
ـ چرا؟
ـ چون بالاخره توی یه بازی برنده شدی.
ملیسا چند لحظه ساکت ماند و بعد متوجه شد که کایزن دارد با لحنی کاملاً جدی شوخی میکند!
ـ کایزن!
او نگاهش را برگرداند، اما لبخند کوچکی گوشهی لبش نشسته بود.
***
نزدیک ظهر، گروه برای خرید خوراکی توقف کرد. میزهای اطراف پر بودند و هرکدام چیزی سفارش داده بودند.
ملیسا بستنی توتفرنگی گرفت و کایزن طعم شکلاتی را انتخاب کرد.
وقتی کنار هم نشستند، ملیسا کمی از بستنیاش خورد و رو به کایزن گفت:
ـ باید توتفرنگی رو هم امتحان کنی.
کایزن به بستنی صورتیرنگش نگاه کرد.
ـ واقعاً؟ انقدر خوشمزهست؟
ـ آره! بیا امتحان کن.
ملیسا بستنیاش را به طرف او گرفت.
کایزن لحظهای مکث کرد. انگار انتظار نداشت ملیسا اینقدر راحت پیشنهادش را بدهد. بعد کمی خم شد و یک گاز کوچک از بستنی برداشت.
ملیسا منتظر نظرش ماند.
ـ خب؟ چطوره؟
کایزن بعد از چند ثانیه گفت:
ـ بدک نیست.
ملیسا با اعتراض گفت:
ـ فقط بدک نیست؟!
کایزن بستنی شکلاتی خودش را به طرف او گرفت.
ـ تو هم این رو امتحان کن.
ملیسا بدون معطلی کمی از بستنی شکلاتی خورد.
ـ اوه، اینم خوشمزهست!
اما وقتی خواست بستنی خودش را دوباره بخورد، متوجه شد همان قسمتی را گرفته که کایزن چند لحظه قبل از آن خورده بود.
برای یک لحظه مکث کرد، ولی بعد بیتفاوت به خوردن بستنیاش ادامه داد و مشغول تعریف کردن دربارهی طعم شکلاتی شد.
کایزن اما دیگر چیزی نمیگفت.
گوشهایش بهوضوح قرمز شده بودند.
سوتا که درست روبهرویشان نشسته بود، این تغییر را دید و ابروهایش را بالا برد.
ـ کایزن، چرا گوشهات قرمزه؟ هوا که گرم نیست!
کایزن فوراً نگاهش کرد.
ـ بستنیات رو بخور.
ـ من که دارم میخورم! فقط پرسیدم...
ـ سوتا.
ـ باشه، باشه!
رِن خندهاش را پنهان کرد و ایومی هم سرش را پایین انداخت تا ملیسا متوجه لبخندش نشود.
ملیسا بالاخره به کایزن نگاه کرد.
ـ حالت خوبه؟
ـ خوبم.
ـ مطمئنی؟
کایزن بستنی شکلاتیاش را بالا آورد و نگاهش را از او گرفت.
ـ توتفرنگیات رو بخور، ملیسا.
ملیسا شانهای بالا انداخت و دوباره مشغول بستنیاش شد.
اما چند لحظه بعد، وقتی کایزن مطمئن شد کسی نگاهش نمیکند، لبخند بسیار کوچکی زد.
شاید بستنی توتفرنگی آنقدرها هم بد نبود.
یا شاید دلیل دیگری داشت که نمیخواست دربارهاش حرف بزند.
- ۱۰۸
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط