رمان باران Part 3

نیکا
تازه از مزار برگشتیم هنوز باورش برام سخت بود ک هیچکس و ندارم فقط محراب و مهدی ک با صدای عمو محسن به خودم اومدم
محسن: فکرتو درگیر نکن خب
نیکا: ولی عمو من.....
محسن: هیس!هیچی نگو ببین ما یه تصمیمی گرفتیم ک خوب من تصمیم گرفتم با توهم مشورت کنیم بالاخره هرچی نباشه بعد از آزاده و محمد ط بزرگ خانواده خودتونی باید در جریان یه سری چیزا باشی
نیکا: بفرمایین
محسن: بعد از مرگ مادر پدرت خوب اداره اون خونه و خانواده برای ط سخته ما تصمیم گرفتیم هرکدومتون و تا هروقت ک سر و سامون بگیرین پیش خودمون نگه داریم
نیکا: عمو شما بزرگ نایین هرجور صلاحه تصمیم بگیرید
محسن: فردا مریم و محمود میان اینجا تا باهم صحبت کنیم دلم میخواد توهم باشی
نیکا: ن عمو من نیام بهتره گفتم ک هرجور صلاحه تصمیم بگیرید
محسن: خیلی خوب باشه من میرم توهم استراحت کن
نیکا
ب عمو لبخندی زدم و از اتاقم با لبخند رفت بیرون فیلمی ک محراب گرفته بود جلوم بود خواستم برای آخرین بار آخرین لحظه های خوشمون و ببینم فیلم و داخل دستگاه گذاشتم و با بغض رفتم عقب اول فیلم جوری ک تصور میکردم نبود فیلم آخرین سفر مامان و بابا بود ک ی ماشین سیاه همش دور و بر ماشین مامان و بابا بود فکرم درگیر شد اگه تصادف مامان و بابا تصادفی نباشه چی؟!.
____________________________(فردا خونه محسن جلسه)
محمود: اگر اجازه بدید مهدی بیاد خونه ما نمیدونین لیلا چ اتاقی براش چیده
محسن: نیکا هم پیش من باشه خیالم راحت تره
مریم: دوتا پسر بزرگ کردم عین دسته گل محرابم روش
محسن: پس اگه اجازه بدین فردا بریم خونه محمد بچه ها وسایلشون و جمع کنن
مریم: میگم دوست مسعود بره خونه محمد وسایل اضافی رو ببره
محسن: کی
مریم: متین دوست مسعود
محسن: خیلی خوب باشه
____________________________(شب خونه محمد)
متین
وارد حیاط شدم تا اینجا ی ماشین سیاه دنبالم اومد و تا وایسادم جلو خونه اونم وایساد داشتم میرفتم تو خونه ک حس کردم یکی اومد تو برگشتم و با ی آقایی مواجه شدم
متین: عذر می‌خوام شما؟
مرد: ی لحظه برگردید خواهش میکنم
متین
برگشتم و تو سرم درد عجیبی حس کردم انگار ی چوب خورد تو سرم و بعدم صدای ماشین اومد ک داشت دور میشد و بعدم سیاهی مطلق
____________________________(فردا صبح)
محسن: بیاین تو عه این کیه
مسعود: عه این متینه متین متین
مریم: آقای امینی متین جان ای بابا برو آب بیار محمود
متین
با حس خنکی آب ب هوش اومدم ی عده آدم ک فقط مسعود و خاله مریم و می‌شناختم دورم بودن
متین: س.س.سلام
محمود: سلام پسر جان خوبی چیشده چرا افتادی اینجا
متین
رفتیم داخل و قضیه دیشبو براشون گفتم
محسن:شاید یکی باهات دشمنی داشته‍ یا دزد بوده
نیکا: عذر می‌خوام من باید یه چیزی و بهتون نشون بدم
(فیلم سفر آزاده و محمد و گذاشت)
متین
ماشین سیاه داخل فیلم همون ماشینیه ک دیشب اینجا بود
متین: مسعود بیا
دیدگاه ها (۱)

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_26🍷🎸مرسدس سیاه رنگ ب...

رمان (پسری که زود بزرگ شد) چپتر ۱

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part55صدای جیغ و دادای مامان میومدمامان:نفسسس...

Love youپارت چهاردهمسوار چرخ فلک شدیم ک یهو وسط بازی برقا رف...

P18انیا:نه بابا هوا گرمه فقط🍅دامیان:خوب ما الان نامزدیم دیگه...

part 8شوگا:ات؟دست ات رو گرفت و برگردوندششوگا:چیزیت شده؟بهم ب...

وقتی برادر ناتنیت بود.

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

╭─────────────── 🥺 ───────────────╮✦ پارت ۸۸| آخرین شب کنار ...

رمان دختر خاص ماشین جلوی در خونهٔ جیمین نگه داشت. ات با خستگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط