آخرین شکار پارت یک
The last hunt
︵﹡̤⏜︧𖥑𑩑︨⏜﹡̤︵᷼ 𑂳
𝘏𝘢𝘴𝘩𝘵𝘢𝘨;࿚⏝֯࿙࿚਼𝅄✦𝅄਼࿙࿚֯⏝࿙࿚
#story
پارت1
همه چیز از یک بوسه شروع شد؛ بوسه به قدری داغ بود که هیچکدام عقب نمیکشیدند، حتی با اینکه هردو میدانستند این اشتباه است! هردو خبر داشتند که پا در مسیری گذاشتند که راه برگشت در ان نیست؛ یا شاید اگر خوشبین باشیم، برگشتی باشد اما سخت!
اما همه چیز از کجا شروع شد؟
در بارِ محله ی آدم خوار ها، الستور گوشه ای از بار نشسته بود؛ مرتب، با لباس هایی اتو کشیده و لیوان ویسکی ای که قطره هایش روی هم میلغزید. همان لباس همیشگی، سرخ و همان چشمان همیشگی، مرموز. اما اینبار چیزی در او فرق میکرد؛ مردمک چشمانش بیشتر در حدقه میلرزید. لبخندش از همیشه مصنوعی تر بود و این دفعه، عصایش را به دست نگرفته بود.
دست مشت شده را چه به گرفتن عصای آسیب دیده اش؟
بار شلوغ بود؛ ساده گفته شود، گل های رز وحشی طبیعی و شکوفه های گیلاس مصنوعی در هم آمیخته دور تا دور سقف چیده شده بودند؛ تابلو ها در فاصله ی بند انگشت کنار هم و بطری های تزیینی مشروبات نیز با فاصلهی پنج انگشت چیده شده بودند. همه چیز تم صورتی و گلبهی و صد البته سرخ داشت و این باعث استتار رادیو دیمن میشد.
با این وجود او، هیچ صدایی نمیشنید؛ بنظر ذهنش درگیر بود اما درگیر چه چیزی؟ روزی که شروع کرده بود، مثل باقی روزها خسته کننده و بدون هیجان بود. نه پاره کردن شکم کسی، نه جیغ جدیدی در رادیو و نه آزار دادن هاسک با گفتن« حیوون خونگیه من». فقط امروز تا در را به اتاق خاص و شگفت انگیز رزی باز کرد، لوسیفر با سر در سینه ی الستور فرو رفت. البته همه ی اینها عادی است ولی نه تا زمانی که لوسیفر عقب عقب، تعادل از دست داد و الستور هم مثل عاشق ها، لوسیفر را جلوی رزی به بغل گرفت. اما بیشتر از همه این اعصابش را خط خطی کرده بود که رزی و باقی مشتریان او شروع به شیپ کردن آنها کردند و ذوق زده حرف میزدند.
این تنها چیزی نبود که اعصابش را خراب کرده بود؛ واکنش لوسیفر بیش از پیش حرصش را درمیآورد. قیافه ی خنثی با ته چهره ای از تنفر به او، دستانی که به جای حلقه کردن دور گردنش به دو طرف باز شده بود؛ انگار از لمس الستور حالش بد میشد و بدتر از همه ان جمله:« الان مثلا تو خیلی باحالی؟»
#The_last_hunt
(شرت پارت بعد: ۴۸ تایی)
︵﹡̤⏜︧𖥑𑩑︨⏜﹡̤︵᷼ 𑂳
𝘏𝘢𝘴𝘩𝘵𝘢𝘨;࿚⏝֯࿙࿚਼𝅄✦𝅄਼࿙࿚֯⏝࿙࿚
#story
پارت1
همه چیز از یک بوسه شروع شد؛ بوسه به قدری داغ بود که هیچکدام عقب نمیکشیدند، حتی با اینکه هردو میدانستند این اشتباه است! هردو خبر داشتند که پا در مسیری گذاشتند که راه برگشت در ان نیست؛ یا شاید اگر خوشبین باشیم، برگشتی باشد اما سخت!
اما همه چیز از کجا شروع شد؟
در بارِ محله ی آدم خوار ها، الستور گوشه ای از بار نشسته بود؛ مرتب، با لباس هایی اتو کشیده و لیوان ویسکی ای که قطره هایش روی هم میلغزید. همان لباس همیشگی، سرخ و همان چشمان همیشگی، مرموز. اما اینبار چیزی در او فرق میکرد؛ مردمک چشمانش بیشتر در حدقه میلرزید. لبخندش از همیشه مصنوعی تر بود و این دفعه، عصایش را به دست نگرفته بود.
دست مشت شده را چه به گرفتن عصای آسیب دیده اش؟
بار شلوغ بود؛ ساده گفته شود، گل های رز وحشی طبیعی و شکوفه های گیلاس مصنوعی در هم آمیخته دور تا دور سقف چیده شده بودند؛ تابلو ها در فاصله ی بند انگشت کنار هم و بطری های تزیینی مشروبات نیز با فاصلهی پنج انگشت چیده شده بودند. همه چیز تم صورتی و گلبهی و صد البته سرخ داشت و این باعث استتار رادیو دیمن میشد.
با این وجود او، هیچ صدایی نمیشنید؛ بنظر ذهنش درگیر بود اما درگیر چه چیزی؟ روزی که شروع کرده بود، مثل باقی روزها خسته کننده و بدون هیجان بود. نه پاره کردن شکم کسی، نه جیغ جدیدی در رادیو و نه آزار دادن هاسک با گفتن« حیوون خونگیه من». فقط امروز تا در را به اتاق خاص و شگفت انگیز رزی باز کرد، لوسیفر با سر در سینه ی الستور فرو رفت. البته همه ی اینها عادی است ولی نه تا زمانی که لوسیفر عقب عقب، تعادل از دست داد و الستور هم مثل عاشق ها، لوسیفر را جلوی رزی به بغل گرفت. اما بیشتر از همه این اعصابش را خط خطی کرده بود که رزی و باقی مشتریان او شروع به شیپ کردن آنها کردند و ذوق زده حرف میزدند.
این تنها چیزی نبود که اعصابش را خراب کرده بود؛ واکنش لوسیفر بیش از پیش حرصش را درمیآورد. قیافه ی خنثی با ته چهره ای از تنفر به او، دستانی که به جای حلقه کردن دور گردنش به دو طرف باز شده بود؛ انگار از لمس الستور حالش بد میشد و بدتر از همه ان جمله:« الان مثلا تو خیلی باحالی؟»
#The_last_hunt
(شرت پارت بعد: ۴۸ تایی)
- ۴.۱k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط