My Vampire P34
P34
اتاق بعد از رفتن یونگی سقوط کرد…توی سکوت.
هیچکس هیچ حرکتی نمیکرد.فقط صدای نفسهای بریدهٔ جیا به گوش میرسید…
و همینطور لرزش ملایم سها !
سها تمام مدت کنار دیوار ایستاده بود،نه حرف زده بود،نه نفس درست میکشید،نه حتی جرئت کرده بود سرشو بلند کنه!.ولیهمهٔ مکالمه را شنیده بود.
حتی آن جملهای که باعث شد خون توی رگهایش یخ بزند—«چون تو… مالِ منی.»
سها انگار تازه برگشت به دنیا…
با صدای نصفهجونی گفت: جیا…؟
جیا هنوز به جعبهی نیمهباز خیره بود…چشمهاش خسته…ترسیده…ولی یک چیز دیگه هم بود.احساس گمشدنی که خودش هم ازش میترسید.سها نشست کنارش، آهسته،انگارمیترسید جیا با یک لمس فرو بریزه.
– جیا… تو… تو حالت خوبه؟
جیا پلک زد.اشکش چکید.
– سها… اون… اون چی بود؟ اون…
سها سریع گفت:
– نمیخوام بدونم. اصلن نمیخوام بدونم.
بعد آروم، با ترس:
– اما جیا… اون…اون پسره امروز بهم پیام نداد…
جیا فقط سرش رو به آهستگی تکون داد.گلوی سها خشک شد.
– یعنی… یونگی… این کارو کرد؟
سکوت…سکوتی که جواب بود.
سها دستش رو جلوی دهنش گرفت تا جیغ نکشه.
– جیا… تو… با یه… هیولا دوست بودی…و الان عاشقته؟
جیا لرزید.
– نه… نه… من… من فقط…
سها با ترس و جدیت:
_«فقط» چی؟
جیا عقب رفت، انگار خودش هم از حسش خجالت میکشید.
– من…نمیدونم…
سها:داری بهش علاقه پیدا میکنی؟
جیا چشم بست.نفسش برید.
چیزی گفت که خودش رو هم ترسوند:
– سها… وقتی میگه “مالِ منی”… نمیدونم چرا…بجای اینکه فرار کنم…قلبم تندتر میزنه؟
سها خشک شد.
– جیا… این… این طبیعیه؟؟ کسی که… یکی رو اینطور…
جیا با صدای خفه:
– ولی… من هیچوقت حس نکردم یکی اینطور بخوادم…
سها با ترس:
– این “خواستن” نیست، این وسواسه… این جنونه
این…
– این خطره.
جیا نگاهشو از جعبه گرفت.
– ولی چرا… چرا حس میکنماگهنبینمش..میمیرم؟
سها دست جیا رو گرفت:
– چون اون داره ذهنتو میخوره… آرومآروم.
مکث کرد
– جیا…تو باید ازش دور شی.
اما جیا چیزی گفت که سها رو میخکوب کرد:
– نمیتونم.
سها:…چرا؟
جیا آهسته، با صدایی شکسته و مخفیانه عاشقانه:
– چون… اون…خودش گفت میاد دنبالم.
سها نفسش برید.
قبل از اینکه حرف دیگهای بزنن—صدای پای کسی در سالن پیچید…سنگین.محکم و آرام.
سها وحشتزده:اون… برگشته؟؟
جیا گوش داد…
_نه.این صدا…متفاوته…انگارصدای هوسوکه
سها رنگش پرید.
اتاق بعد از رفتن یونگی سقوط کرد…توی سکوت.
هیچکس هیچ حرکتی نمیکرد.فقط صدای نفسهای بریدهٔ جیا به گوش میرسید…
و همینطور لرزش ملایم سها !
سها تمام مدت کنار دیوار ایستاده بود،نه حرف زده بود،نه نفس درست میکشید،نه حتی جرئت کرده بود سرشو بلند کنه!.ولیهمهٔ مکالمه را شنیده بود.
حتی آن جملهای که باعث شد خون توی رگهایش یخ بزند—«چون تو… مالِ منی.»
سها انگار تازه برگشت به دنیا…
با صدای نصفهجونی گفت: جیا…؟
جیا هنوز به جعبهی نیمهباز خیره بود…چشمهاش خسته…ترسیده…ولی یک چیز دیگه هم بود.احساس گمشدنی که خودش هم ازش میترسید.سها نشست کنارش، آهسته،انگارمیترسید جیا با یک لمس فرو بریزه.
– جیا… تو… تو حالت خوبه؟
جیا پلک زد.اشکش چکید.
– سها… اون… اون چی بود؟ اون…
سها سریع گفت:
– نمیخوام بدونم. اصلن نمیخوام بدونم.
بعد آروم، با ترس:
– اما جیا… اون…اون پسره امروز بهم پیام نداد…
جیا فقط سرش رو به آهستگی تکون داد.گلوی سها خشک شد.
– یعنی… یونگی… این کارو کرد؟
سکوت…سکوتی که جواب بود.
سها دستش رو جلوی دهنش گرفت تا جیغ نکشه.
– جیا… تو… با یه… هیولا دوست بودی…و الان عاشقته؟
جیا لرزید.
– نه… نه… من… من فقط…
سها با ترس و جدیت:
_«فقط» چی؟
جیا عقب رفت، انگار خودش هم از حسش خجالت میکشید.
– من…نمیدونم…
سها:داری بهش علاقه پیدا میکنی؟
جیا چشم بست.نفسش برید.
چیزی گفت که خودش رو هم ترسوند:
– سها… وقتی میگه “مالِ منی”… نمیدونم چرا…بجای اینکه فرار کنم…قلبم تندتر میزنه؟
سها خشک شد.
– جیا… این… این طبیعیه؟؟ کسی که… یکی رو اینطور…
جیا با صدای خفه:
– ولی… من هیچوقت حس نکردم یکی اینطور بخوادم…
سها با ترس:
– این “خواستن” نیست، این وسواسه… این جنونه
این…
– این خطره.
جیا نگاهشو از جعبه گرفت.
– ولی چرا… چرا حس میکنماگهنبینمش..میمیرم؟
سها دست جیا رو گرفت:
– چون اون داره ذهنتو میخوره… آرومآروم.
مکث کرد
– جیا…تو باید ازش دور شی.
اما جیا چیزی گفت که سها رو میخکوب کرد:
– نمیتونم.
سها:…چرا؟
جیا آهسته، با صدایی شکسته و مخفیانه عاشقانه:
– چون… اون…خودش گفت میاد دنبالم.
سها نفسش برید.
قبل از اینکه حرف دیگهای بزنن—صدای پای کسی در سالن پیچید…سنگین.محکم و آرام.
سها وحشتزده:اون… برگشته؟؟
جیا گوش داد…
_نه.این صدا…متفاوته…انگارصدای هوسوکه
سها رنگش پرید.
- ۱۴.۲k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط