پارت 10
یونجون:تهیون..تهیون..کجایی؟. تهیون:ای وای این از کجا پیداش شد..بومگیو سوبین برید توی اون کمد قایم بشید بجنبید. سوبین و بومگیو سریع رفتند داخل کمد... تهیون:بله..چی میگی؟. یونجون:اینجایی؟. تهیون:نه پس خونه آقا شجاعم؟بگو چی میخوای بگی؟. یونجون:بیام داخل بهت میگم. یونجون میخواست بره داخل که تهیون جلوش رو گرفت:همینجا بگو. یونجون:تهیون...برو کنار. تهیون:نمیخوام. یونجون:بهت گفتم برو کنار. تهیون:منم گفتم نمیخوام. یونحون پوزخندی زد و گفت:تهیون..کاری نکن که_. تهیون:که چی؟مثلا میخوای منو از سر راهت بندازی کنار. یونجون پوزخندی مرموزانه زد و خواست تهیون رو هل بده که تهیون زود تر هولش داد و یونجون افتاد زمین. یونجون:مثل اینه دست کمک گرفتم جوجه. تهیون:تو دیگه در برابر من پیر شدی پیرمرد. یونجون شنل قرمزش رو در آورد و جلوی تهیون ایستاد:امروز دلم یه دعوای حسابی میخواست.... فکر کنم پدر قراره به خاطر کتک خوردنت به راحتی تنبیهت کنه. تهیون پوزخندی زد و گفت:نترس...امروز بالاخره میفهمی من از تو قوی ترم. یونجون اینبار دیگه نتونست طاقت بیاره و به سمت تهیون حمله ور شد.. تهیون در برابرش دفاع کرد و یونجون رو انداخت زمین و یونجون بلند شد و خودش رو تبدیل به یه مار کرد و دور گردن تهیون پیچید و داشت خفه اش میکرد...تهیون بهش چنگ زد و تنش رو زخمی کرد و انداختش زمین.. یونجون به شکل قبلش در اومد ولی اینبار لباس هاش کمی پاره بود... یونجون اینبار از جادو استفاده کرد و کاری کرد که تهیون مثل آدم های مس.ت بشه و کنترلی نداشته باشه روی خودش و قدرتش کم بشه... یونجون اینبار به سمت تهیون رفت و انداختش زمین... جنون تمام وجودش رو گرفته بود و نمیدونست که چه جوری دندون های نیشش رو فرو کرده بود توی شونه ی برادر کوچکش... یونجون داشت خون تهیون ر میمکید.. که ناگهان صدایی از پشت سرش اومد:ولش کن...یالا. یونجون دندون هاشو از توی شونه ی تهیون بیرون کشید و صورتشو برگردون سمت بومگیو:هه...بازم که تویی. بومگیو بدون توجه به یونجون رفت پیش تهیون و اون رو بلند کرد و توی آغوشش گرفت.. پشت سرش سوبین اومد..دستشو گذاشت روی زخم روی شونه تهیون و وردی رو زیر لب زمزمه کرد...کمی بعد لکه های خون ناپدید شدند و چای زخم پر شد...سوبین برای اینکه تهیون به هوش بیاد باز هم از جادو استفاده کرد...یونجون که تازه متوجه شده بود چیکار کرده..ولی غرورش اجازه نمیداد که پشیمون باشه. تهیون به هوش اومد و اولین چیزی که دید صورت نگران بومگیو بود. بومگیو:تهیون..تهیون...منو میبینی؟تهیون. تهیون:سل.سلام. بومگیو تهیون رو محکم بغل کرد و شروع کرد به گریه کردن. تهیون هم دستشو دور کمر بومگیو حلقه کرد و گفت:چرا گریه میکنی؟. بومگیو:فکر کردم مردی. تهیون:نه بابا خون آشام ها به این راحتی نمیمیرن. بومگیو تهیون رو گذاشت روی زمین و به سمت یونجون رفت و یه سیلی محکم زن توی گوش یونجون:اینو زدم چون حتی به برادرت هم رحم نکردی. یه سیلی دیگه هم زد و گفت:اینم به خاطر اینکه داشتی دوستمو به کشتن میدادی. یونجون هیچ ری اکشنی نشون نداد..اون چوی یونجون بی رحم که کسی حق نداشت حتی یه نگاه چپ بهش داشته باشه چون درجا میمرد...حالا از یه گرگینه سیلی خورد..اونم نه یکی...دوتا...و خیلی ریلکس هیچکاری نکرد... تهیون وقتی دید که بومگیو به یونجون سیلی زد به سختی بلند شد و رفت جلوش تا مثلا اگه یونجون خواست بلایی سرش بیاره اون نزاره....اما یونجون فقط ایستاده بود..تهیون تعجب کرد....یونجون تا دو دقیقه پیش داشت اون رو به کشتن میداد و حالا از یه غریبه سیلی خورده و هیچکاری نمیکنه. تهیون:هیونگ..برو..خواهش میکنم...و راجع به این دو نفر ..به بابا چیزی نگو...خواهش میکنم..همین یکبار رو به حرفم گوش بده...همین یکبار. یونجون پوفی کشید و سوار اسبش شد و رفت. تهیون برگشت به سمت بومگیو و گفت:خوبی؟بلایی سرت نیاورد؟. بومگیو دوباره شروع کرد به گریه کردن..اینبار تهیون بغلش کرد و گفت:باز چیه؟. بومگیو:دلم برات میسوزه. تهیون:چرا؟که اینقدر راحت کتک میخورم؟. بومگیو:نه..یعنی آره..هم به خاطر این...هم به خاطر اینکه اگه تو خون انسان میخوردی قطعا الان تو ولیعهد بودی..و داداشت ...خیلی بی رحمه..ازش متنفرم. تهیون بومگیو ر محکم تر بغل کرد..از چی میترسید؟یونجون که رفته بود...پس چرا میترسید که اتفاقی براش بیوفته؟ شاید چون میدونست برادرش ممکن بود در ثانیه بومگیو رو بکشه ؟ یا شاید چون میدونست اگر الان خون انسان هارو میخورد میتونست از بومگیو و سوبین دفاع کنه و ازشون مراقبت کنه.
(ادامه در کامنت)
(ادامه در کامنت)
- ۸۸۸
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط