**پارت ۳: سایههای تردید**
**پارت ۳: سایههای تردید**
می کیونگ تهیونگ را به آپارتمانش دعوت کرد، یک پنت هاوس شیک با منظره ای پانوراما از شهر. نورهای سئول در زیر آنها می درخشیدند، اما در دل می کیونگ، سایه ای از تردید سنگینی می کرد. او به ندرت کسی را به حریم شخصی خود راه می داد، به خصوص کسی که انقدر سریع قلبش را به تپش انداخته بود.
وقتی وارد آپارتمان شدند، تهیونگ با نگاهی کنجکاو به اطراف نگاه کرد. مبلمان مدرن، آثار هنری گران قیمت و یک پیانوی بزرگ در گوشه ای از اتاق، همگی نشان از ثروت و تجمل داشتند. "چه جای قشنگی." تهیونگ گفت، اما می کیونگ متوجه شد که نگاهش بیشتر به او خیره شده تا به وسایل خانه.
"ممنون." می کیونگ پاسخ داد و سعی کرد لحن صدایش را عادی نگه دارد. "می تونم برات یه چیزی بیارم بخوری یا بنوشی؟"
تهیونگ لبخندی زد. "فقط یه لیوان آب کافیه. راستش رو بخوای، هنوز یکم گیجم."
می کیونگ به سمت آشپزخانه رفت و یک لیوان آب برای تهیونگ آورد. وقتی لیوان را به او داد، دست هایشان دوباره با هم تماس پیدا کرد و می کیونگ لرزه ای را در وجودش حس کرد.
"تو واقعا کی هستی، می کیونگ؟" تهیونگ پرسید، صدایش جدی و نافذ بود. "من حس می کنم یه چیزی رو ازم پنهان می کنی."
می کیونگ نفس عمیقی کشید. او می دانست که نمی تواند برای همیشه حقیقت را پنهان کند. "این یه داستان طولانیه." او گفت. "و شاید بهتر باشه که تو درگیرش نشی."
تهیونگ ابروهایش را بالا انداخت. "چرا؟ فکر می کنی من نمی تونم از پسش بر بیام؟"
می کیونگ به چشمان تهیونگ خیره شد. او در عمق نگاهش، چیزی فراتر از یک دانشجوی معمولی دید. یک عزم راسخ، یک حس قوی از عدالت و یک قلب مهربان. "نه، اینطور نیست." او گفت. "فقط نمی خوام که آسیب ببینی."
تهیونگ دست می کیونگ را گرفت. "من می تونم از خودم مراقبت کنم. فقط بهم بگو چی داره می گذره."
می کیونگ سکوت کرد. او می دانست که با گفتن حقیقت، خودش و تهیونگ را در معرض خطر قرار می دهد. اما نمی توانست در برابر نگاه مشتاق و قلب مهربان تهیونگ مقاومت کند.
"باشه." می کیونگ گفت. "بهت میگم. اما باید قول بدی که هیچ وقت این رو به کسی نگی."
و در آن شب، زیر نور کم رنگ چراغ های سئول، می کیونگ رازهای پنهان خانواده اش را برای تهیونگ فاش کرد. رازهایی که می توانست زندگی هر دوی آنها را برای همیشه تغییر دهد.
می کیونگ تهیونگ را به آپارتمانش دعوت کرد، یک پنت هاوس شیک با منظره ای پانوراما از شهر. نورهای سئول در زیر آنها می درخشیدند، اما در دل می کیونگ، سایه ای از تردید سنگینی می کرد. او به ندرت کسی را به حریم شخصی خود راه می داد، به خصوص کسی که انقدر سریع قلبش را به تپش انداخته بود.
وقتی وارد آپارتمان شدند، تهیونگ با نگاهی کنجکاو به اطراف نگاه کرد. مبلمان مدرن، آثار هنری گران قیمت و یک پیانوی بزرگ در گوشه ای از اتاق، همگی نشان از ثروت و تجمل داشتند. "چه جای قشنگی." تهیونگ گفت، اما می کیونگ متوجه شد که نگاهش بیشتر به او خیره شده تا به وسایل خانه.
"ممنون." می کیونگ پاسخ داد و سعی کرد لحن صدایش را عادی نگه دارد. "می تونم برات یه چیزی بیارم بخوری یا بنوشی؟"
تهیونگ لبخندی زد. "فقط یه لیوان آب کافیه. راستش رو بخوای، هنوز یکم گیجم."
می کیونگ به سمت آشپزخانه رفت و یک لیوان آب برای تهیونگ آورد. وقتی لیوان را به او داد، دست هایشان دوباره با هم تماس پیدا کرد و می کیونگ لرزه ای را در وجودش حس کرد.
"تو واقعا کی هستی، می کیونگ؟" تهیونگ پرسید، صدایش جدی و نافذ بود. "من حس می کنم یه چیزی رو ازم پنهان می کنی."
می کیونگ نفس عمیقی کشید. او می دانست که نمی تواند برای همیشه حقیقت را پنهان کند. "این یه داستان طولانیه." او گفت. "و شاید بهتر باشه که تو درگیرش نشی."
تهیونگ ابروهایش را بالا انداخت. "چرا؟ فکر می کنی من نمی تونم از پسش بر بیام؟"
می کیونگ به چشمان تهیونگ خیره شد. او در عمق نگاهش، چیزی فراتر از یک دانشجوی معمولی دید. یک عزم راسخ، یک حس قوی از عدالت و یک قلب مهربان. "نه، اینطور نیست." او گفت. "فقط نمی خوام که آسیب ببینی."
تهیونگ دست می کیونگ را گرفت. "من می تونم از خودم مراقبت کنم. فقط بهم بگو چی داره می گذره."
می کیونگ سکوت کرد. او می دانست که با گفتن حقیقت، خودش و تهیونگ را در معرض خطر قرار می دهد. اما نمی توانست در برابر نگاه مشتاق و قلب مهربان تهیونگ مقاومت کند.
"باشه." می کیونگ گفت. "بهت میگم. اما باید قول بدی که هیچ وقت این رو به کسی نگی."
و در آن شب، زیر نور کم رنگ چراغ های سئول، می کیونگ رازهای پنهان خانواده اش را برای تهیونگ فاش کرد. رازهایی که می توانست زندگی هر دوی آنها را برای همیشه تغییر دهد.
- ۴.۰k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط