MIDNIGHT BET

PART:11
°°°°°°°°°
سکوت اتاق طوری سنگین بود که حتی صدای وزوز چراغ سقف هم انگار آرام‌تر شده بود.
میکا هنوز خم شده بود، نفس‌هایش نامنظم. بوی الکل و خون در هوا پیچیده و گرم شده بود. جونگکوک مستقیم نگاهش می‌کرد بی‌هیچ حرکت اضافه، فقط همان نگاه. مثل کسی که سعی می‌کند چیزی را بفهمد، یا شاید چیزی را فراموش کند.

میکا دستش را عقب برد تا قرص درد و باند را آماده کند، اما جونگکوک بدون هشدار انگشت‌هایش را گرفت. گرما و فشار دستانش غیرقابل انکار بود، قوی و مؤثر، طوری که انگار یک لحظه تصمیم گرفته بود هیچ فاصله‌ای بینشان نماند. میکا نفسش گرفت. «ول کن.»

جونگکوک لبخند تلخی زد. صدایش آرام بود ولی وزن داشت، مثل صدایی که از ته گلو می‌آید. «تو هنوزم فکر می‌کنی من اینطوری آروم می‌شم؟»

میکا سعی کرد دستش را عقب بکشد اما جونگکوک کمی بلند شد نزدیک، خیلی نزدیک. سایه‌اش روی او افتاد. «تو حتی موقعی که داری ازم فرار می‌کنی، خودت میای پشت سرم. چرا؟»

«دارم کمک می‌کنم.»
صدای میکا کمی لرزید، ولی نگاهش به او بود. «این فرق داره با اون چیزی که تو فکر می‌کنی.»

جونگکوک به‌آرامی انگشت‌هایش را رها کرد و نفسش را بیرون داد. زخم‌های سینه‌اش هنوز باز بودند؛ بوی خون تازه در هوا. «فکر می‌کنی نمی‌دونم؟»
آرام سرش را پایین آورد، چشمانش درست کنار گونه میکا. «تو کسی رو نمی‌خوای… فقط نمی‌خوای ببازی.»

میکا پلک زد، صدای قلبش واضح توی گوشش بود. «تو هم همیشه فکر می‌کنی هرچیزی بازیه، درسته؟»

او جمله را با عصبانیت گفت ولی انتهایش آرام شد، انگار خودش هم خسته شده بود از دفاع. جونگکوک به پشت تکیه داد، دستش را روی پهلوی زخمی گذاشت. چشم‌هایش بسته شد ولی لبش اندکی خم به لبخند زد. «نه. بعضی چیزها دیگه بازی نیستن مثلاً وقتی یه نفر، بدون اینکه قصد داشته باشه، وسط هر ضربه‌ای که می‌زنی پیداش می‌کنی.»

میکا لحظه‌ای نفسش را نگه داشت. در نور سرد چراغ، پوستش کمی رنگ‌پریده بود ولی چشم‌هایش تیره و درگیر. «تو خسته‌ای؛ نباید حرف بزنی.»

صدایش آرام بود، ولی تهش لرزش عمیقی مانده بود. جونگکوک با صدای گرفته گفت: «ولی وقتی حرف نمی‌زنم هم ذهنم خالی نمی‌مونه.»

میکا باند را برداشت، سعی کرد تمرکز کند روی زخم‌ها، ولی هر بار نگاهش به چشم‌های جونگکوک می‌لغزید. تنش از حالت خشم به چیزی آرام‌تر و خطرناک‌تر تغییر کرده بود مثل آتشی که زیر خاکستر مانده و با هر نفس شعله‌اش پنهان نفسی می‌کشد. او جلوتر آمد، باند را روی پهلوی جونگکوک گذاشت. دستانش بی‌اختیار لرزیدند وقتی پوست گرم و زخمی او را لمس کردند. جونگکوک چشم باز کرد و نگاه کرد به آن دستان کوچک، به آن لمس محتاط ولی صادق. صدایش مثل زمزمه‌ای پایین آمد: «میکا.»

«هوم؟»

«تو چرا این‌قدر لج‌بازی می‌کنی؟»

نفسش آرام خورد به پوست گردن او. «هر بار فکر می‌کنی داری ازم فاصله می‌گیری، ولی باز برمی‌گردی.»

«چون نمی‌تونم تحمل کنم ببینم این‌جوری خودتو له می‌کنی.»

جمله از دهان میکا بیرون پرید قبل از اینکه فکر کند. جونگکوک سرش را کمی به کنار خم کرد. «یعنی اهمیت می‌دی؟»
دیدگاه ها (۸)

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

.....پارت ششم....

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

هوا رو به تاریکی می‌رفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود. ت...

بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۵ات چن...

فاصله یک لبخند تا جنون

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³²ویو میکا_____چند دقیقه...

جنگل نفرین شده پارت ۱۸

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

قسمت هفده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط