جنون/پارت(۲)
ا/ت
_تو به عنوان یه وکیل میتونی کارشونو یه سره کنی
چشمامو ریز کردمو زل زدم به صورت آنجلا
_دیوونهای چیزی هستی؟
با تعجب چشماشو گرد کرد که گفتم:میگم اونا اگه بخوان کل این کشور رو به آتیش میکشن تازه تا اینجا هم زیادی جلو نیومدن لطف بزرگی کردن،فکر کردی خلاصی دارم از دستشون اگه پیدام کنن؟!معلومه که نه
نفسشو کلافه بیرون داد و گفت:درست میگی پلن بعدی چیه؟
از قهوم نوشیدمو دستی به یقه کتم کشیدم
_یه پلن بهتر و پیشرفته...مخفی شدن
آنجلا انگار بادش خالی شد
_واقعا آفرین بهت اونا هم گاو نمیتونن تو رو پیدا کنن
_نگران اونجاش نباش اونش با من
چشمکی بهش زدمو ادامه قهومو نوشیدم
چند دقیقه بعد با صدای زنگ گوشی از کیفم درش آوردم
با دیدن شماره وکیل هانسو کلافه به اطراف نگاه کردم تا آنجلا خواست دهنشو باز کنه به تماس جواب دادم
_وکیل هانسو!
....
_بله حتما
....
_کِی؟
....
_باشه پس من تا نیم ساعت دیگه اونجام
تماسو قطع کردمو با حال زاری به آنجلا نگاه کردم
_چیشده ا/ت؟
_این خیلی اطرافم پرسه میزنه در واقع داره رو نروم پیاده روی میکنه
_کی هست حالا؟
همون طور که داشت از قهوش مزه میکرد گفتم : همون وکیله که اونروز تو اون مراسم نشونت دادم
با تموم شدن جملم به سرفه افتاد
با تعجب نگاش کردم که گفت : همون خوشتیپه؟
چشمامو تا ته باز کردم
_دختره...چی بگم بهت پاشو پاشو جمع کن بریم دیرم میشه همون لیاقتت اون هانسوئه نچسبه پاشو
_باشه چته آروم تر یکم
چپی نگاش کردم
آنجلا بهترین دوستم بود وقتی همه ولم کردن پیشم موند...وقتی تو تنهایی خودم غرق شده بودم دستمو گرفت و تو هیچ شرایطی تنهام نزاشت،شاید برای همینا بود که نمیخواستم دست روی آدمای اشتباه بزاره تو زندگیش
بعد از رسوندن آنجلا رفتم طرف کافهای که با هانسو قرار داشتم،نمیدونم چه کاره مهمی داشت که اصرار داشت برم،تازه فقط یک ماهه که شناختمش و کاراش از نظره من خیلی مشکوکه
وقتی رسیدم ماشینو یه گوشه پارک کردمو رفتم سمت کافه همین که درو باز کردم با دیدن کافه خالی از جمعیت متعجب سره جام ایستادم
_خوش اومدی ا/ت
با لبخنده مصنوعی که فکر کنم براش از صدتا ناسزا بدتر بود نگاش کردم
وقتی دید هنوزم وایستادم به میزه وسط اشاره کرد و من راه افتادمو اونم پشتم اومد
همین که نشستم گفتم : اینجا چه خبره؟!!
خندید و گفت: باور کن قصده بدی ندارم فقط میخواستم تنهایی حرف بزنیم
_باشه میشنوم
_چی میخوری؟
_هیچی..کار دارم لطفاً حرفتو بزن
_راستش چون مشخصه حوصله چندانی نداری سریع میرم سراغ موضوع اصلی،راستش یه نفر هست که میخواد خونتون رو بخره
_چی؟
_اره یه خریداره که پول خوبیم میده
_من قصده فروختن اون خونه رو ندارم هانسو
_گوش کن به من اگر نخوای بفروشی فقط خودتی که ضرر میکنی
_نمیفروشم
_تو به عنوان یه وکیل میتونی کارشونو یه سره کنی
چشمامو ریز کردمو زل زدم به صورت آنجلا
_دیوونهای چیزی هستی؟
با تعجب چشماشو گرد کرد که گفتم:میگم اونا اگه بخوان کل این کشور رو به آتیش میکشن تازه تا اینجا هم زیادی جلو نیومدن لطف بزرگی کردن،فکر کردی خلاصی دارم از دستشون اگه پیدام کنن؟!معلومه که نه
نفسشو کلافه بیرون داد و گفت:درست میگی پلن بعدی چیه؟
از قهوم نوشیدمو دستی به یقه کتم کشیدم
_یه پلن بهتر و پیشرفته...مخفی شدن
آنجلا انگار بادش خالی شد
_واقعا آفرین بهت اونا هم گاو نمیتونن تو رو پیدا کنن
_نگران اونجاش نباش اونش با من
چشمکی بهش زدمو ادامه قهومو نوشیدم
چند دقیقه بعد با صدای زنگ گوشی از کیفم درش آوردم
با دیدن شماره وکیل هانسو کلافه به اطراف نگاه کردم تا آنجلا خواست دهنشو باز کنه به تماس جواب دادم
_وکیل هانسو!
....
_بله حتما
....
_کِی؟
....
_باشه پس من تا نیم ساعت دیگه اونجام
تماسو قطع کردمو با حال زاری به آنجلا نگاه کردم
_چیشده ا/ت؟
_این خیلی اطرافم پرسه میزنه در واقع داره رو نروم پیاده روی میکنه
_کی هست حالا؟
همون طور که داشت از قهوش مزه میکرد گفتم : همون وکیله که اونروز تو اون مراسم نشونت دادم
با تموم شدن جملم به سرفه افتاد
با تعجب نگاش کردم که گفت : همون خوشتیپه؟
چشمامو تا ته باز کردم
_دختره...چی بگم بهت پاشو پاشو جمع کن بریم دیرم میشه همون لیاقتت اون هانسوئه نچسبه پاشو
_باشه چته آروم تر یکم
چپی نگاش کردم
آنجلا بهترین دوستم بود وقتی همه ولم کردن پیشم موند...وقتی تو تنهایی خودم غرق شده بودم دستمو گرفت و تو هیچ شرایطی تنهام نزاشت،شاید برای همینا بود که نمیخواستم دست روی آدمای اشتباه بزاره تو زندگیش
بعد از رسوندن آنجلا رفتم طرف کافهای که با هانسو قرار داشتم،نمیدونم چه کاره مهمی داشت که اصرار داشت برم،تازه فقط یک ماهه که شناختمش و کاراش از نظره من خیلی مشکوکه
وقتی رسیدم ماشینو یه گوشه پارک کردمو رفتم سمت کافه همین که درو باز کردم با دیدن کافه خالی از جمعیت متعجب سره جام ایستادم
_خوش اومدی ا/ت
با لبخنده مصنوعی که فکر کنم براش از صدتا ناسزا بدتر بود نگاش کردم
وقتی دید هنوزم وایستادم به میزه وسط اشاره کرد و من راه افتادمو اونم پشتم اومد
همین که نشستم گفتم : اینجا چه خبره؟!!
خندید و گفت: باور کن قصده بدی ندارم فقط میخواستم تنهایی حرف بزنیم
_باشه میشنوم
_چی میخوری؟
_هیچی..کار دارم لطفاً حرفتو بزن
_راستش چون مشخصه حوصله چندانی نداری سریع میرم سراغ موضوع اصلی،راستش یه نفر هست که میخواد خونتون رو بخره
_چی؟
_اره یه خریداره که پول خوبیم میده
_من قصده فروختن اون خونه رو ندارم هانسو
_گوش کن به من اگر نخوای بفروشی فقط خودتی که ضرر میکنی
_نمیفروشم
- ۱۹.۳k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط