در مرهم سایه

p1
ویو ا.ت


تازه مریض هامو فراری داده بودم حس خوبی داشتم که میتونستم به کسانی کمک کنم که بیمارستان های عادی بهشون نگاهی نمیکنن... فقط چون از قانون فراری آن....
ا.ت: داشت قهوه اش رو می‌خورد که کمی از خستگیش کم کنه.... که در با شدت زیادی باز شد ا.ت از جاش پرید و رفت کمک بیمار و همراهان کنارش...
ا.ت بدون معطلی رفت و درد بیمار رو تسکین داد ..... ا.ت چشمش به بیمار افتاد که اثرات دارو روش اثر کرده بود و کمی آرام تر شده بود
چند ساعت بعد، صدای نفس‌های یونگی منظم‌تر شده بود. زخم شکمش را با دقت پانسمان کرده بود و حالا در یکی از اتاق‌های پشتی کلینیک، روی تختِ موقتی دراز کشیده بود. ا.ت با یه سینی چای داغ و چند تا مسکن اومد تو.

“بهتره کمی استراحت کنید. هنوز خیلی ضعیف هستید.”

یونگی به آرامی چشم‌هاش رو باز کرد و مستقیم به چشم‌های ا.ت خیره شد. نگاهش سرد و نافذ بود، انگار داشت تمام وجود ا.ت رو می‌سنجید.

“ممنونم.” صدایش خش‌دار اما هنوز همون لحنِ یخی رو داشت. “کارِت رو خوب انجام دادی.”

ا.ت لبخندِ کمرنگی زد. “وظیفه‌ام بود. مهم نیست کی باشی، وقتی کسی نیاز به کمک داره…”

حرفش را قطع کرد. “نیازی به این همه مهربونی نیست.” با دستِ سالمش، چیزی رو از جیبِ داخلیِ کتش بیرون آورد. یه کارتِ ویزیتِ سیاه و ساده بود، بدونِ هیچ اسم یا شماره تلفنی، فقط یه آرمِ حک شده‌ی عجیب داشت که شبیه یه عقابِ درهم‌تنیده بود. ( الاان یه نکته بگم فقط اینکه الان یونگی مست هست )

“اگه بتونی این رو نگه‌داری، شاید یه روزی به دردت خورد.” کارت رو روی میز کنار تخت گذاشت. “من باید برم.”

ا.ت با تعجب نگاهش کرد. “وایستید! حالتون هنوز خوب نیست. تازه، خواهر کوچیکترم نابی، نزدیک بود از ترس سکته کنه. باید حداقل یه خبر به خانواده‌تون بدید.”

یونگی پوزخندی زد، پوزخندی که به چشم‌هاش نمی‌اومد. “خانواده؟ من خانواده‌ای ندارم.” نگاهش دوباره به سمتِ آرمِ روی کارت کشیده شد. “و تنها کسی که می‌تونه این رو بفهمه، خودتی.”

از جا بلند شد، انگار نه انگار که چند ساعت پیش تا پای مرگ رفته بود. “حواست به این باشه.” دوباره به کارت اشاره کرد. “این فقط یه کارت نیست. کلیدِ یه سری چیزهاست. اگه یه روزی خواستی بدونی من کی هستم، یا اگه خودت رو توی دردسر انداختی… بیا اینجا.” سرش رو به سمتِ درِ کلینیک تکان داد. “اگه خواستی دنبالم بگردی، فقط کافیه این رو به کسایی که می‌شناسنش نشون بدی. اون‌ها خودشون می‌دونن باید چکار کنن.”

بعد، بدونِ هیچ حرفِ اضافه‌ای، از اتاق بیرون رفت و در سکوتِ شب ناپدید شد. ا.ت به کارتِ سیاه روی میز خیره مانده بود. این مرد کی بود؟ و چرا این‌قدر مرموز؟ انگار که فقط یه زخمِ ساده، پایِ یونگی رو به کلینیکِ ا.ت نکشونده بود، بلکه یه نخِ نامرئی رو هم بینشون گره زده بود؛ نخی که ا.ت رو مجبور می‌کرد روزی دوباره دنبالِ صاحبِ این کارتِ عجیب بگرده.
دیدگاه ها (۰)

پارت آخر

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

ریاکشن پارت ۲

ادامه سناریو

فاصله یک لبخند تا جنون

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

سناریو سانزو پارت 2

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط