همان روز، نامه‌ای از مرز شمالی به عمارت رسید.

همان روز، نامه‌ای از مرز شمالی به عمارت رسید.

دست‌خط نایک بود.

کوک آن را با دست‌هایی لرزان باز کرد.

«کوک عزیزم،

اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی بالاخره فهمیدی چرا تمام این سال‌ها از بعضی سؤال‌ها فرار می‌کردم.

من نمی‌خوام تو مثل من زندگی کنی؛ با فکر اینکه هر اتفاق بدی، حتماً تقصیر تو بوده.

الیاس برادر ماست. و اگر هنوز زنده باشه، پیداش می‌کنیم.

اما حالا چیزی هست که باید بدونی: بلک‌وود قصد داره اسناد رو نابود کنه. اگر این اتفاق بیفته، حقیقت برای همیشه دفن می‌شه.

من نمی‌تونم اجازه بدم.

آرون رو باور کن. تهیونگ رو هم.

و لطفاً… وقتی به ساعت نگاه می‌کنی، یادت باشه که زمان فقط برای گذشته نیست. هنوز چیزهایی هست که می‌تونی بسازی.

دوستت دارم، نقاش کوچولو.

نایک»

کوک نامه را پایین آورد.

تهیونگ پرسید:

ـ چی نوشته؟

کوک به آرامی گفت:

ـ نایک می‌خواد جلوی بلک‌وود رو بگیره.

آرون که کنار در ایستاده بود، سرش را پایین انداخت.

ـ پس باید آماده بشیم.

کوک نامه را به سینه‌اش فشرد.

ـ من نمی‌خوام فقط آماده بشم. می‌خوام برم دنبالش.

تهیونگ بلند شد.

ـ پس تنها نمی‌ری.

در مرز شمالی، صدای زنگ هشدار در محوطه‌ی نظامی پیچید.

نایک از پنجره‌ی ساختمان فرماندهی بیرون را نگاه کرد. سربازها در حال آماده شدن بودند. آسمان تیره شده بود و باد، پرچم‌ها را به شدت می‌کوبید.

افسر جوانی وارد شد.

ـ قربان، دستور جدید رسیده. نیروهای بلک‌وود در حال پیشروی هستن. مسیر عقب‌نشینی هم بسته شده.

نایک به نقشه نگاه کرد.

اگر دستور بلک‌وود اجرا می‌شد، گروهی از سربازان در مسیر باریکی گرفتار می‌شدند؛ همان مسیری که در گزارش قدیمی الیاس هم دیده بود.

نایک دستش را روی نقشه گذاشت.

ـ این دستور رو اجرا نمی‌کنیم.

افسر با نگرانی گفت:

ـ قربان، این یعنی سرپیچی از فرماندهی.

نایک به او نگاه کرد.

ـ پس بنویس که من مسئولیتش رو می‌پذیرم.

افسر رفت.

نایک تنها ماند. از جیبش، تصویر کوچکی بیرون آورد؛ نقاشی کوک از عمارت، با پنجره‌هایی روشن و آسمانی سبز یشمی.

پشت نقاشی نوشته شده بود:

«برگرد خونه، نایک.»

نایک انگشتش را روی جمله کشید.

ـ دارم تلاش می‌کنم، کوک.

صدای انفجار دوردستی در هوا پیچید.

او نقاشی را دوباره در جیب گذاشت، پالتویش را برداشت و به سمت در رفت.

این بار، دیگر فقط برای کشف حقیقت نمی‌رفت.

برای اینکه آدم‌های بیشتری فرصت برگشتن به خانه داشته باشند، می‌رفت.

و در عمارت، کوک هنوز نمی‌دانست که این آخرین نامه‌ای خواهد بود که با دست‌خط برادرش می‌خواند.

پایان پارت نوزدهم.

ادامه دارد...

حمایتا با شما چون من واقعا برای این پارت زحمت کشیدم امتحان، مشابقه تیر اندازی مسابقه استانی بسکتبال در کنار همه اینا وقت گذاشتم و نوشتم تا خستگی این هفتتون از تنتون در بره فرشته هام💖🤏🏻
دیدگاه ها (۱۲)

فصل بیست و هفتم: برادری که همه‌چیز را می‌دانستآرون هنوز درست...

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 47[راوی]جمعه با...

ادامه ی پارت ۱۹۵

چند پارتی بازیچه

چند پارتی

چندپارتی جونگ کوک

متاسفانه سریال عمارت مرجان به دلیل ریت پایین در قسمت هفت فین...

𓆩 پارت ۸۳ 𓆪 🖤مرد با نگرانی به جیمین نگاه کرد.ـ وقتش رسیده حق...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۳ | چهره‌ی آشنامرد آرام وارد خانه شد.ج...

پارت یازده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط