P:²² «قربانی»

ویو ا.ت
از خواب بلند شدم...نگاه ساعت کردم...یا خداااا ۱۱:۳۰ چرا بیدار نشدم...رفتم دستشویی...و اومدم حوصله روتین نداشتم اما فقط یه کرم مرطوب کننده...زدمو رفتم پایین...اما ب/ت....اون کیه دیگه.......
ویو ب/ت
داشتیم با هانی آشپزی میکردیم...و بهش یاد میدادم ک چطور پاستا درست کنه....ک دیدم ا.ت اومد پایین...وایسا ببینم مگه اون خونه آرا نبود؟
(فلش بک دیشب بعد از مکالمه آرا با ا.ت)
﴿مکالمه آرا و ب/ت﴾
ب/ت:بله آرا تو رفتی؟!
آرا:سلام ب/ت...نه من هنوز نرفتم...میخواستم بگم پروازم عوض شده فردا میرم ا.ت امشب پیش منه...نگرانش نباش.(همه حرفاش دروغ)
ب/ت:آها خب باشه...ممنون ک گفتی...
﴿پایان مکالمه آرا . ب/ت﴾
حالا مکالمه ب/ت و هانی (دوست دخترش)
ب/ت:سلام هانیییی
هانی:سلام...کاری داری این وقت شب...
ب/ت:نه عزیزم..میخواستم بگم ک ا.ت فردا خونه نیست تو بیا خونمون با هم آشپزی کنیم...
هانی:مطمعنی؟!
ب/ت:اره ساعت هشت صبح بیا...منتظرم..
هانی:اوکی بای
(پایان مکالمه)
..................................
پایان فلش بک
ویوا.ت
ا.ت:ب ب/ت این کیه...
ب/ت:تو مگه خونه آرا نبودی...
ا.ت:چی؟!
ب/ت:مگه دیشب خونه آرا نخوابیده بودی؟!
شوکه شدم از حرفش ولی گفتم شاید آرا اینجور گفته ک ب/ت به من گیر نده. ..
ا.ت:ها؟ اره اره...من خونه آرا بودم اما صبح زود اومدم خونه...
ب/ت:ساعت چند اومدی ک من ندیدمت؟!
ا.ت:هفت...ساعت هفت اومدم چون آرا باید می‌رفت فرودگاه...
ب/ت:اما من از ساعت ۶بیدار بودم.
وای خدا میگم چرا انقد خونه مرتب و تمیز هست نگو آقا داشته از صبح زود خونه رو جمع میکرده واسه دوست دخترش...
ا.ت:حالا نمیخوای دوست دخترت رو بهم معرفی کنی؟!
ب/ت:خیلی خب با هانی آشنا ش....
هانی:خودم میگم...من هانی هستم...خوشبختم از دیدنت...
ا.ت:منم ا.ت خوشبختم...اما شما دوتا خیلی بهم میاین...چرا بهم نگفتی ب/ت.
ب/ت:ما مجازی با هم دوست شدیم...نمی‌دونستم رابطمون انقد جدی میشه...هانی یه دختر فرانسوی هست...
ا.ت:اوه چ باحال...(ذوق)
هانی:خب پس ما دیگه از الان دو تا دوستیم(لبخند)
ا.ت:اوهوم....فقط چند سالته؟!
هانی:۲۰...
ا.ت:آها منم...
هانی:نیازی نیست...ب/ت گفته بهم😁
ا.ت:اوففف ب/ت خیلی بدیییی
هانی:خب بیخیال...بیا ب/ت داشت به من یاد میداد چطور پاستا درست کنیم...بیا تو هم یاد بگیر...
ا.ت:باشههه
ب/ت:هوففففف چقد زود صمیمی شدید...واقعا از دخترا هیچی نمی‌فهمم...
....................................
(پرش زمانی شب خونه ا.ت)
ویو ا.ت
حوصلم به شدت سر رفته بود...گوشیم درست شده بود اما چیزی توش نبود ک بخوام سرگرم بشم...گفتم بزار برم یه سر کتابخونه...حداقل شاید کتاب های جدید آورده باشن...
به ب/ت گفتم میرم...آماده شدم یه هودی بلند تا رو زانوم پوشیدم کلاش هم گذاشتم رو سرم...هودی طرح پاره ای داشت البته اینم بگم ک از لباس های ب/ت دزدکی برداشتم...رنگ مشکی و سفید یجورایی تیکه ای بود...اما باحال بود...رفتم کتابخونه خیلی خلوت بود...حتی پشه هم پر نمیزد...داشتم داخل قفسه ها کتاب هارو نگاه میکردم ک یکی از پشت سر چشمامو گرفت...
(علامت اون یارو&)
&:حدس بزن من کیم بیب..
ا.ت:ببخشید...فکر کنم اشتباه گرفتید.
&:نه....من هیچ وقت چیزیو اشتباه نمی‌گیرم..
دستشو از روی چشمام برداشت...برگشتم نگاش کردم...یه پسر بود ک ماسک مشکی زده بود...روی چشم سمت چپش هم یه خطی بود..
&:چه لیدی زیبایی...
ا.ت:ببخشید من باید برم..
همین ک اومدم از کنارش رد بشم دستمو گرفت و از پشت چسبوند ب خودش...سرشو آورد کنار گوشم و آروم زمزمه کرد:عزیزم من چیزیو ک پیدا کردم..(مکث) ..هیچ وقت از دست نمی‌دم...
خیلی مورمورم میشد...نزدیک بود از ترس سکته کنم...بهش میخورد خیلی آدم خرابی باشه...مخصوصا با اون صدای ترسناکش...سعی کردم قانعش کنم.
ا.ت:ت...تو چیزیو پیدا نکردی..
&:ههه من الان تورو اینجا پیدا کردم.....
_____________________________
بچه ها....راستش هانی اسم دوست دختر داداش خودم هست...اگه خوشتون نیومد بگید تا اسمش رو عوض کنم...🙄🐥
💜✨
دیدگاه ها (۱۸)

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

سناریو مایکی پارت ۲

سناریو میتسویا پارت ۳

Forbidden love⑥کوک: بیا یه لحظها/ت: باید برمبی‌اغتنا به حرفش...

تکپارتیـ درخواستیــــــــــــــــ«🥺»ــــــــــــــوقتی بهت س...

☆-هزار یک شب-☆قسمت [۱]ویو ا/تسلام من ا/تم. من پدرم زمانی که ...

پارت ۴ (سرنوشت)

رین بخواد خودکشی کنه*ویو ا.ت*یروز خیلی بد رو شروع کردمبا رین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط