داستانک؛ بی اعتنا

✍ بی اعتنا

🌸در بزرگ و شیک خانه با فشار دکمه ای باز شد. به محض اینکه با مادرش وارد خانه شهین خانم شدند، دوچرخه مشگی رنگ اسپرت در گوشه حیاط به او چشمک زد. دلش پر زد تا سوارش شود و حتی تا سر کوچه رکاب بزند. دست دراز کرد تا فرمانش را بگیرد اما شایان، تک پسر شهین خانم، فوری روی زین چرم دوچرخه پرید و گفت: « صبر کن حالا، دوچرخه خودمه،بزار اول من بازی کنم.»

🍃 شایان نشست و آرام رکاب زد و محسن به دیوار حیاط تمیز و آب پاشیده شده‌ی خانه شهین خانم تکیه داد. پایش را بروی موزاییک های سفید حیاط می‌کشید و نگاهش همراه با چرخ های دوچرخه دنده‌ای شایان می‌چرخید و از این سمت به آن سمت می رفت. شایان با سرعت رکاب می‌زد. انگار که در آسمان ها پرواز می کرد. موهای لختش در هوا تاب می‌خوردند که با خوشحالی داد زد: « محسن نمیدونی چه حالی میده! بابام تازه خریده. اونقدر پدالش نرمه که نگوو!»

🌺محسن رویش را برگرداند می‌خواست بی تفاوت باشد و جلوی بال بال زدن دلش را بگیرد.

🍃بعد چند ثانیه ای سرش را بالا آورد و با صدای بم شده ای جواب داد:« دوچرخه منم با اینکه قدیمیه خیلی نرمه،اصلا آدم حس نمیکنه رکاب میزنه. »

🌸شایان بوق دوچرخه را زد و با خنده گفت:
«اون که خیلی قدیمی شده! باید بندازی بیرون مال من چرخاش دنده ایه.»

🍃محسن دیگر جوابی نداد. هیچ وقت از بازی با شایان حس خوبی نداشت. دستهایش را به جیب شلوارش برد و با کلوخی که زیر پایش پیدا کرده بود مشغول شد.

🌺دیگر به دوچرخه و شایان نگاه نکرد. با هیجان پایش را محکم به کلوخ زد و به سمت تک پله ورودی شوت کرد. کلوخ چرخید و چرخید و کنار سنگ مرمر پله آرام گرفت. محسن ذوق زده فریاد زد:«عجب شوتی میزنه، گل گل،توی دروازه، ماشالله و حالا دوباره حمله میکنه... .»

🍃شایان ترمز گرفت و پایش را به زمین گذاشت و دویدن های محسن را نگاه کرد.درست همان لحظه مادر محسن از خانه بیرون آمد. چادرش را مرتب کرد و گفت:«ممنون شهین جون، خیلی زحمت کشیدی. انشالله شما هم بیاید خونمون.»

🌸شهین خانم با صدای نازک و پرافاده اش گفت: « خواهش میکنم. چه فایده شما که چیزی نخوردید. راستی عزیزم یادت نره به شوهرت بگی که ماشین مون رو زیر قیمت میفروشیم ها، حیفه از دستتون میره. وا! محسن جان چرا با سنگ بازی میکنی؟ دوچرخه جدید پسرم رو دیدی؟»

🍃محسن جوابی نداد. دست مادرش را گرفت و با هم به سمت در قدم برداشتند.
مادر محسن گفت: «باشه میگم عزیزم؛ ولی ما که فعلا ماشین داریم. نیاز نداریم.»

🌺شهین خانم پشت چشمی نازک کرد گفت: «هرجور خودتون میدونید. گفتم شاید بخواید عوض کنید از بس سروصدا میده.»

🍃مادر محسن بدون آنکه تغییری در صورتش پیدا شود گفت:«توکل بر خدا .. فعلا همین کمک کارمون هست .خداحافظ »

✳️ قال الامام علی علیه السلام: ما أحسَنَ تَواضُعَ الأغنياءِ للفُقَراءِ طَلَبا لِما عندَ اللّهِ ! و أحسَنُ مِنهُ تِيهُ الفُقَراءِ علَى الأغنياءِ اتِّكالاً علَى اللّهِ.

امام على عليه السلام فرمود : چه نيكوست فروتنى توانگران در برابر فقيران براى به دست آوردن خشنودى و پاداش خداوند! و نيكوتر از آن ، بى اعتنايى و عزّت نفْس فقيران است در برابر توانگران به سبب توكّل به خداوند.

📚نهج البلاغه، حکمت۴۰۶

#ارتباط_با_فرزندان
#داستانک
#به‌قلم‌شاهد

🆔 @tanha_rahe_narafte
دیدگاه ها (۱)

ما عشق را پشت در این خانه دیدیمزهرا در آتش بود ؛ حیدر داشت م...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۶ دوباره از خواب بیدار شدم ج...

𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎلیــلــیوم وحــشی⁵همین که درو هل دادم بورا پشتم پ...

....پارت سیزدهم....

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

فصل دوم _ آمادگی برای ماموریت

𝖕𝖆𝖗𝖙6جشن تمام شد، اما شبِ مارال تمام نشد.وقتی به اتاقش برگشت...

*نمیخاستم پارت بزارم ولی طی اتفاقاتی مجبور شدم بزارماون عکس،...

{محکوم به لمس } part ۱۸ 杂交种 خدمتکاران بادیگارد ندیمه ها همه...

حقیقت پنهانپارت ۸ ویو ادمین :بورام متوجه نگاه ها و حرف های ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط