جنون/پارت23
ا/ت
نگهبان تا داخل باغ همراهیم کرد
_میخوام یکم اینجا بمونم..هوا بخورم
کاملا مودبانه یک قدم عقب رفت
نفس عمیقی کشیدم،از دیدن هانر دوباره وحشت تو دلم افتاده بود،سعی در آروم کردن خودم داشتم
یه چند قدم رفتم سمت دیگهی باغ تو فکر بودم که بازوم توسط کسی اسیر شد
با تعجب برگشتم...
_به به پرنسس
با چشمای گشاد شده و قلبی که از ترس داشت از جاش کنده میشد بهش خیره بودم
دستمو کشیدم و گفتم:ولم کن..دستتو بکش
محکم بازومو گرفت و کشید سمت خودشو با قیافه ترسناکی گفت:تویی که تا دیروز یه ذره بودی الان با دشمنمون دست به یکی کردی پرنسس؟آره؟
جونگ کوک
بعد از بحثی که هانر کرد و تیرش به هدف نخورد سالن رو ترک کرد،تو اینکه همه گوش به فرمان من هستن که شکی نیست اما یوچان و هانر دردسر بودن و مثل یه سردرد میموندن،کارم با این مهره ها تموم شدست،بلند شدمو با درست کردن کت تو تنم سمت خروجی قدم برداشتم
_جونگ کوک
صدای یوچان متوقفم کرد
میدونستم چرا،لبخنده کجی روی لبم اومد
نیم نگاهی بهش انداختمو منتظر نگاش کردم،خودشو بهم رسوند و سریع گفت:تو با ا/ت چیکار داری؟اون پیش تو چیکار داره؟
_اون؟خودش این راهو انتخاب کرده
_امکان نداره
_چرا؟چرا نباید امکان نداشته باشه؟شاید اون فهمیده راه درست کناره کیه و با کی باید ادامه بده نه؟
برگشتم برم که گفت :اونو بازیچه نکن
به درکی زمزمه کردمو خارج شدم از اون سالن خفه
با رسیدن به باغ قیافه مزخرفش به چشمم خورد اما در کنارش ا/ت..چیکار داشت میکرد؟!
سریع سمتشون قدم برداشتم
_ولم کن
_اینجا چخبره؟
با چشمایی نم دار نگام کرد..برای اولین بار اینقدر چشماشو درمونده دیدم
بازوشو از دست هانر کشیدم
_چه غلطی میکنی؟
_فقط داشتم..
کاملا ریلکس اسلحه رو روی سرش گذاشتم،سرمو خم کردمو گفتم:میدونی دست زدن به اموال من یعنی چی
_نه..ن..نکن
اسلحه رو روی سرش فشار دادمو گفتم : آخرین بارت باشه اطرافش میبینمت
نگهبان تا داخل باغ همراهیم کرد
_میخوام یکم اینجا بمونم..هوا بخورم
کاملا مودبانه یک قدم عقب رفت
نفس عمیقی کشیدم،از دیدن هانر دوباره وحشت تو دلم افتاده بود،سعی در آروم کردن خودم داشتم
یه چند قدم رفتم سمت دیگهی باغ تو فکر بودم که بازوم توسط کسی اسیر شد
با تعجب برگشتم...
_به به پرنسس
با چشمای گشاد شده و قلبی که از ترس داشت از جاش کنده میشد بهش خیره بودم
دستمو کشیدم و گفتم:ولم کن..دستتو بکش
محکم بازومو گرفت و کشید سمت خودشو با قیافه ترسناکی گفت:تویی که تا دیروز یه ذره بودی الان با دشمنمون دست به یکی کردی پرنسس؟آره؟
جونگ کوک
بعد از بحثی که هانر کرد و تیرش به هدف نخورد سالن رو ترک کرد،تو اینکه همه گوش به فرمان من هستن که شکی نیست اما یوچان و هانر دردسر بودن و مثل یه سردرد میموندن،کارم با این مهره ها تموم شدست،بلند شدمو با درست کردن کت تو تنم سمت خروجی قدم برداشتم
_جونگ کوک
صدای یوچان متوقفم کرد
میدونستم چرا،لبخنده کجی روی لبم اومد
نیم نگاهی بهش انداختمو منتظر نگاش کردم،خودشو بهم رسوند و سریع گفت:تو با ا/ت چیکار داری؟اون پیش تو چیکار داره؟
_اون؟خودش این راهو انتخاب کرده
_امکان نداره
_چرا؟چرا نباید امکان نداشته باشه؟شاید اون فهمیده راه درست کناره کیه و با کی باید ادامه بده نه؟
برگشتم برم که گفت :اونو بازیچه نکن
به درکی زمزمه کردمو خارج شدم از اون سالن خفه
با رسیدن به باغ قیافه مزخرفش به چشمم خورد اما در کنارش ا/ت..چیکار داشت میکرد؟!
سریع سمتشون قدم برداشتم
_ولم کن
_اینجا چخبره؟
با چشمایی نم دار نگام کرد..برای اولین بار اینقدر چشماشو درمونده دیدم
بازوشو از دست هانر کشیدم
_چه غلطی میکنی؟
_فقط داشتم..
کاملا ریلکس اسلحه رو روی سرش گذاشتم،سرمو خم کردمو گفتم:میدونی دست زدن به اموال من یعنی چی
_نه..ن..نکن
اسلحه رو روی سرش فشار دادمو گفتم : آخرین بارت باشه اطرافش میبینمت
- ۱۶.۹k
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط