{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از دروارد شدیم...چه شیکو قشنگ بود...

از دروارد شدیم...چه شیکو قشنگ بود...
رفتیم نشستیم روی صندلی ها...
ماهان سره بحثو باز کرد
-خب آقا..مهدی از خودتون بگید..
-مهدی سری تکون دادو رو به ارتین کردو گفت
-داداش تو ه..دیگه از حسه منو ماتینا به هم خبرداری...میشه با پدر مادرت خودت حرف بزنی..؟خانواده ماهم زنگ میزنه بااجازتون..اگه دختره گلتون قابل بدونه..
یه روزی بیایم برای خواستگاری بااجازتون
ارتین اول خشکش زد ولی بعد با لبخند گفت
-بله حتما...
-ممنون
وای خدا از همون اول معلوم بود..من با ماتینا رابطه ی خوبی نخواهیم داشت...
هنوزم باورم نمیشد..ماتینا آجیه آرتینه...وای خداااا
گارسون که اومد دوتا چیزه خوشمزه و گرون ..سفارش دادم...
اههه حوصلم سررفته بود دیگه...
پاشدم بدونه حرفی رفتم سمته در...
که یهو صدای مهدی اومد
-مهتاب..کجا میری..
زیر لب گفتم قبرستون
-میرم یکم باد بخوره به کلم...
-‌لازم نکرده بیا بشین سره جات
-خب میرم حداقل دستشوییی...
وای چههه کافی شاپه بزرگو ..همش گم میشدم..دستشویی که نرفتم...
انقدر رفتم رفتم رسیدم به یه حیاط...
رفتم توی این حیاطه...یکم وایسادم...
دیدم یکی زد روی شونم و گفت
-خانوم خوشگله....
تا برگشتم دیدم یه پسره ..خیلی داره بد بد منو نگاه میکنه...
دوباره گفت
-چه حیگری هسی تو...جون..ماله خودمی..
قلبم داشت میومد تو دهنم...نمیدونستم چیکار کنم...جیغ زدم..که یهو دهنمو گرفت...
وای خدا کمکم کن...این کیه دیگه...
هرچی میخواستم فرار کنم نمیشد...نمیدونستم کجا برم..محکم دستمو گرفته بود..که پسره با عصبانیت گفت
-انقدر تکون نخور...جیغم بزنی هیچکس صداتونمیشنوه....گریم افتاده بود..منو کشوند برد یه جا پشته حیاط که هیچکس نبود...
دستش رفت به سمته مانتوم...داشتم میمردم از ترس..
ای خدا حالا من چیکار کنم...اگه...اگه..
دیگه نمیتونستم کاری کنم...اون پسره منو محکم گرفته بود که ...نمیتونستم حتی یه ذره تکون بخورم..پامو با یه طنابی که اونجا بود بست..گریم شدید تر شد...
با زانوش محکم زد توی دلم...دلم داشت از درد میترکید..
خدایا دیگه از این گوها نمیخورم..خدایا نجاتم بده...خدایا لطفااا به دادم برس..
داشت یکی یکی دکمه های مانتومو باز میکردو ..من ناتوان...
به دکمه ی اخر که رسید دستشو گذاشت بغله صورتم...
.....
یهو یکی از پشت..پسررو کشید اونورو ..یکی بامشت زد توی صورتش..پسره پرت شد..اونور..
وای خدایا ارتین بود..ارتین به دادم رسید..
خدایا شکرت...ارتین الهی فداتشم...اگه ارتین نمیومد من....
ارتین پسررو تا میخورد زد...من فقط گریه میکردم...
بدنم بدونه جون بود..ارتین اومد جلو..
پاهامو باز کردو با نگرانی گفت
-چیزیت نشد که...بهت دست نزد که...
من حتی نمیتونستم حرف بزنم...انگار فکم بسته شده بود...
ارتین نگران ترگفت
-مهتاب...مهتاب..چته..بهت دست زد؟...زدت؟..چیشده خب بگو دیگه لامصب
اخه دختر تو میای اینجا چیکار...خیلی بی فکری خیلی...اصن محافظت از خودتو بلد نیسی...چرا بدونه احازه بی خبر اومدی اینجا...مگه قرار نبود بری دستشویی تو هان...
...
کثافته بیشعور به جا اینکه اشکامو پاک کنه درکم کنه..داره سرم داد میکشه...ولی اگه ارتین نبود..من دستخوره میشدم..
ارتین دید ..نمیتونم خرف بزنمو فقط از چشمام اشک میاد...
دکمه های مانتومو بست ..هنوز متوجهه درده شکمم نشده بود..که وقتی داشت دکمرو میبست..فشار اومد به شکم و یه آخ کوچولو..گفتم
ارتین با تعجب گفت
-چیه..نکنه هنوز دلت درد میکنه...
دست گذاشت روی دلم...دستشو که اورد بالا..پره خون بود..
وای خدااا....الهی دستت بشکنه پسره ی عوضی....هوس بازه هرزه...
دیگه انگار داشتم از حال میرفتم
ارتین زدروی صورتم...
یهو مانتومو باز کرد...وای خدا..نه ارتین نباید بدنمو میدید...ولی من جونی نداشتم که جلوگیری کنم...
وقتی مانتومو درآورد..بدنم شروع کرد به لرزیدن ...وای وای خدااا لباسمو زد بالا..وقتی دید چی شده زود لباسامو تنم..کرد..
یه در همونجا بود..منو بغل کردو از این در رفت بیرون...
دلم بدجور درد میکرد...
آرتین دره ماشینو باز کردو منو گذاشت روی صندلی...
انقدر تند میرفت که من بااون حالم ..داشتم میلرزیدم
رسیدیم دمه بیمارستان...آخرین چیزی که قبل از بیهوش شدن فهمیدم ..این بود که یه آمپول بهم زدن..که دردش در برابرع درده شکمم هیچ بود...
یکم یکم..چشمامو باز کردم..ناخداگاه ارتینو صدا زدم...اینجا کجا بود؟...من کجا؟..ارتین از دربا هول بودن اومد..تو
زود اومد دستمو گرفت..و گفت
-بیدار شدی..خوبی؟
با صدای گرفته ای گفتم
-اره..من کجام؟..
-بیمارستان...
تا اومدم پاشم..یه درده عمیقی تو شکمم پیچید که یه جیغ بلند زدم...گریم گرفت...شکمم خیلی درد میکرڌ..
ارتین زود...منو گرفتو گفت تکون نخور...
وای..تازه یاده اتفاقه ..افتادم
وقتی یادم اومد..یهو محکم آرتینو بغل کردم..
ارتینم بغلم کردو گفت
-نگران نباش...دیگه خطری نیس
دیدگاه ها (۱۱)

گفتم-ولی اون پسر...اون پسر...ارتین دوباره منو اروم گذاشت سره...

بابا به مهدی گفت-ببرش مواظبشم باش...مهدی روحرفه بابا حرف نمی...

-همدیگرو میشناسید؟...ارتین زود گفت-‌ن...نه...داشتم حالشو میپ...

کمک دارم روانی میشم وای یکی همین چند دیقه پیش زنگ زده بود به...

آغوش عشق در کنار مافیا .میرا"به دکتر خیره شدم ، دستکش هاشو د...

در ون ها باز شد که با عمه هام ودوتا دیگه از عمو هام مواجه شد...

وای بزارید براتون یه خاطره تعریف کنم😂آقا تو دوران مدرسه (پار...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

ازدواج به اجبارپارت ۱۰ویو چند روز بعد:افسردگی ا.ت بهتر شده ب...

«نفرت و عشق».  پارت سوم🚬 [از زبان پریسا]ماشین جلوی یه ساختمو...

وقتی خیانت کرد.پارت سه.

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط