زندگی تعیین شده
پارت ۹:
ویو میرا:
وقتی رسیدید به سمت اتاقت رفتی
میرا:تو برو من میام .
ا.ت:باشه پس من فیلمم اماده میکنم .
میرا:خوبه .
به سمت خدمتکار رفت و ازش پرسید که هیونجین کجاست.
میرا:هیونجین نیست؟
خدمتکار:ایشون توی اتاقشون هستن ولی گفتن کسی نره .
میرا:باشه.
به سمت اتاق هیونجین رفت و در زدو بازش کرد .
هیونجین:میرا....چرا اینجوری میای تو .... ترسیدم(ترسیده)
میرا:باید باهات درمورد یه موضوع مهم صحبت کنم .
هیونجین:بیا بشین .
در اتاقو بست و قفلش کرد و روی تخت نشست .
میرا:تا کی میخوای این کارو بکنی ؟
هیونجین:چیکار ؟
میرا:کی میخوای سولی رو ول کنی ؟
هیونجین:میرا خودتم خوب میدونی که زنعمو مجبورم کرده . وگرنه من یذرم سولی رو دوست ندارم . همه کادو هایی که براش میگیرم مجبوریه....
میرا:بنظرت ا.ت اینو متوجه میشه ؟
هیونجین:نمیفهمم منظورت چیه ؟
میرا:خودتو بزار جای اون دختر . شاید ازدواجتون از سر اجبار بوده باشه. ولی اون داره هر روز تورو با دوس دخترت میبینه که خیلیم با هم خوبین و از هیچی خبر نداره . اگه اون با دوستپسرش مدام میچرخید چه حسی میگرفتی؟
هیونجین:برام مهم نیست .من از ا.ت ..... خوشم.... نمیاد . ما فقط از سر اجبار ازدواج کردیم .
با این حرف هیونجین میرا به شدت عصبی شد و محکم از روی تخت بلند شد.
میرا: تو کی این مدلی شدی ها ؟ دارم میگم شاید اجباری باشه ولی چهره ی خوبی نداره اینو نمیفهمی ؟ ببین منو هیونجین تا وقتی اون سولیه عوضیو کنار نزاشتی سمت من نیا . فهمیدی ؟ فکر کن خواهر نداری . چون من خودمو جای ا.ت میزارم و درکش میکنم . اگر میخوای که رابطمون مثل قبل بشه باید به حرفام فکر کنی.(صدای کمی بلند)
محکم دراتاقو باز کردو به هم کوبیدش .
ویو ا.ت:
رو تخت نشسته بودی و تمام چیزارو اماده کرده بودی که میرا با عصبانیت وارد اتاق شد و محکم نشست رو تخت .
ا.ت:عه وا.چیشد ؟(نگران)
میرا:هیچی بیخیال .
ا.ت:مطمئنی ؟ اخه قیافت یه چیز دیگه میگه .
میرا:یه بحث کوچولو با هیونجین داشتم . تو نمیخواد فکرتو درگیر کنی.
ا.ت:سر سولی؟
میرا:یجورایی . بیخیال . فیلمو انتخاب کردی ؟
ا.ت:ارهه ترسناک (هیجان زده)
میرا:من شب خوابم نمیبره باید پیش خودت بخوابم . (خنده)
ا.ت:من که مشکلی ندارم .(خنده)
وسطای فیلم بود و همه تقریبا خوابیده بودن که یهویی یکی پرید توی تصویر و شما دوتا تقریبا شاشیدین به خودتون و یه جیغ کوچولو زدین.
ا.ت:یا پنج تن .
میرا: این چی بود....(نفس نفس)
وقتی فیلم تموم شد سریع لبتابو خاموش کردی و گذاشتی رو میزت .
میرا:من باید همینجا بخوابم .
ا.ت:منم نمیتونم تنها بخوابم . ترجیحممراینه که از اتاق بیرون نریم. پس جفتمون اینجا میخوابیم . اگرم تشنه شدیم از اب حموم میخوریم .
تک خنده ای کردین که میرا گفت.
میرا:بیا بخوابیم. فردا داشنگاه داریم .
ویو صبح:
میرا:در میزنن .....(خواب الو)
ا.ت:میدونم ... میشه درو باز کنی (خمیازه )
میرا:بخدا نمیتونم. ....دانشگاه ا.ت(متعجب)
دوتاتون سریع روی تخت نشستین .
سریع درو باز کردی که با هیونجین پشت در مواجه شدی . هیونجین متعب تچی اتاقو نگاه کرد که میرا رو دیدی.
هیونجین:جفتشون اینجان مامان(داد)
ا.ت:چیه ؟(سرد)
هیونجین:مگه دانشگاه ندارین؟؟
ا.ت:به تو چه ؟(سرد) خودمون میدونیم .
هیونجین:ا.ت....
درو روش بستی که میرا با خنده بهت گفت .
میرا:خوب شد دست و پاتو گم نکردی .
ا.ت:همونو بگو .
سریع حاضر شدینو به سمت داشنگاه رفتین.
ویو بعد از دانشگاه:
میرا:اخیش چقدر این کلاس طولانی بود ....
ا.ت:اصلا نمیگذشت .
همینجوری داشتین صحبت میکردین که گوشی میرا زنگ خورد .
میرا:بله مامان ؟....فردا ؟ .... ای بابا....خب ما دوتا خودمون میریم....نه بابا .... باشه باشه....احتمالا بیرون بخوریم شما بخورین ... دوست دارم ....خدافظ...
تلفنو قطع کرد که پرسیدی.
ا.ت:چیشده.؟
میرا:فردا یه مهمونی خیلی بزرگ داریم . خیلیا دعوتن . تو هم به عنوان زن هیونجین اونجایی .
ا.ت:چی....؟(متعجب و چشمای درشت)
میرا:خب زنشی دیگه (خنده)
ا.ت:اره ...زنشم(با لحن تمسخرانه)
میرا:سخت نگیر . الان باید بریم لباسای خوشگل بگیریم . کیف و کفش ..... بعدشم احتمالا باید شام بخوریم بریم خونه .
ا.ت:باشه....بریم پس...
میرا:بریم بریم.
وقتی به پاساژ رسیدین رفتین به یه مغازه خیلی معروف ....
ا.ت:وقتی خونه خودمون بودم همیشه از اینجا خرید میکردم ....
میرا:اصلا با مامانت در ارتباط نیستی ؟(ناراحت)
ا.ت:با هیچکس از اون خونه در ارتباط نیستم . مامانم خیلی بهم زنگ زد ولی هیچکدومو جواب ندادم . (با لحن ناراحت)
میرا:حق داری ...بیخیال روز خودمونو خراب نکنیم . بریم خریددددددد(خوشحال)
ا.ت:بریم(خنده)
و وارد مغازه شدین ...
خدمت شما🫶
ویو میرا:
وقتی رسیدید به سمت اتاقت رفتی
میرا:تو برو من میام .
ا.ت:باشه پس من فیلمم اماده میکنم .
میرا:خوبه .
به سمت خدمتکار رفت و ازش پرسید که هیونجین کجاست.
میرا:هیونجین نیست؟
خدمتکار:ایشون توی اتاقشون هستن ولی گفتن کسی نره .
میرا:باشه.
به سمت اتاق هیونجین رفت و در زدو بازش کرد .
هیونجین:میرا....چرا اینجوری میای تو .... ترسیدم(ترسیده)
میرا:باید باهات درمورد یه موضوع مهم صحبت کنم .
هیونجین:بیا بشین .
در اتاقو بست و قفلش کرد و روی تخت نشست .
میرا:تا کی میخوای این کارو بکنی ؟
هیونجین:چیکار ؟
میرا:کی میخوای سولی رو ول کنی ؟
هیونجین:میرا خودتم خوب میدونی که زنعمو مجبورم کرده . وگرنه من یذرم سولی رو دوست ندارم . همه کادو هایی که براش میگیرم مجبوریه....
میرا:بنظرت ا.ت اینو متوجه میشه ؟
هیونجین:نمیفهمم منظورت چیه ؟
میرا:خودتو بزار جای اون دختر . شاید ازدواجتون از سر اجبار بوده باشه. ولی اون داره هر روز تورو با دوس دخترت میبینه که خیلیم با هم خوبین و از هیچی خبر نداره . اگه اون با دوستپسرش مدام میچرخید چه حسی میگرفتی؟
هیونجین:برام مهم نیست .من از ا.ت ..... خوشم.... نمیاد . ما فقط از سر اجبار ازدواج کردیم .
با این حرف هیونجین میرا به شدت عصبی شد و محکم از روی تخت بلند شد.
میرا: تو کی این مدلی شدی ها ؟ دارم میگم شاید اجباری باشه ولی چهره ی خوبی نداره اینو نمیفهمی ؟ ببین منو هیونجین تا وقتی اون سولیه عوضیو کنار نزاشتی سمت من نیا . فهمیدی ؟ فکر کن خواهر نداری . چون من خودمو جای ا.ت میزارم و درکش میکنم . اگر میخوای که رابطمون مثل قبل بشه باید به حرفام فکر کنی.(صدای کمی بلند)
محکم دراتاقو باز کردو به هم کوبیدش .
ویو ا.ت:
رو تخت نشسته بودی و تمام چیزارو اماده کرده بودی که میرا با عصبانیت وارد اتاق شد و محکم نشست رو تخت .
ا.ت:عه وا.چیشد ؟(نگران)
میرا:هیچی بیخیال .
ا.ت:مطمئنی ؟ اخه قیافت یه چیز دیگه میگه .
میرا:یه بحث کوچولو با هیونجین داشتم . تو نمیخواد فکرتو درگیر کنی.
ا.ت:سر سولی؟
میرا:یجورایی . بیخیال . فیلمو انتخاب کردی ؟
ا.ت:ارهه ترسناک (هیجان زده)
میرا:من شب خوابم نمیبره باید پیش خودت بخوابم . (خنده)
ا.ت:من که مشکلی ندارم .(خنده)
وسطای فیلم بود و همه تقریبا خوابیده بودن که یهویی یکی پرید توی تصویر و شما دوتا تقریبا شاشیدین به خودتون و یه جیغ کوچولو زدین.
ا.ت:یا پنج تن .
میرا: این چی بود....(نفس نفس)
وقتی فیلم تموم شد سریع لبتابو خاموش کردی و گذاشتی رو میزت .
میرا:من باید همینجا بخوابم .
ا.ت:منم نمیتونم تنها بخوابم . ترجیحممراینه که از اتاق بیرون نریم. پس جفتمون اینجا میخوابیم . اگرم تشنه شدیم از اب حموم میخوریم .
تک خنده ای کردین که میرا گفت.
میرا:بیا بخوابیم. فردا داشنگاه داریم .
ویو صبح:
میرا:در میزنن .....(خواب الو)
ا.ت:میدونم ... میشه درو باز کنی (خمیازه )
میرا:بخدا نمیتونم. ....دانشگاه ا.ت(متعجب)
دوتاتون سریع روی تخت نشستین .
سریع درو باز کردی که با هیونجین پشت در مواجه شدی . هیونجین متعب تچی اتاقو نگاه کرد که میرا رو دیدی.
هیونجین:جفتشون اینجان مامان(داد)
ا.ت:چیه ؟(سرد)
هیونجین:مگه دانشگاه ندارین؟؟
ا.ت:به تو چه ؟(سرد) خودمون میدونیم .
هیونجین:ا.ت....
درو روش بستی که میرا با خنده بهت گفت .
میرا:خوب شد دست و پاتو گم نکردی .
ا.ت:همونو بگو .
سریع حاضر شدینو به سمت داشنگاه رفتین.
ویو بعد از دانشگاه:
میرا:اخیش چقدر این کلاس طولانی بود ....
ا.ت:اصلا نمیگذشت .
همینجوری داشتین صحبت میکردین که گوشی میرا زنگ خورد .
میرا:بله مامان ؟....فردا ؟ .... ای بابا....خب ما دوتا خودمون میریم....نه بابا .... باشه باشه....احتمالا بیرون بخوریم شما بخورین ... دوست دارم ....خدافظ...
تلفنو قطع کرد که پرسیدی.
ا.ت:چیشده.؟
میرا:فردا یه مهمونی خیلی بزرگ داریم . خیلیا دعوتن . تو هم به عنوان زن هیونجین اونجایی .
ا.ت:چی....؟(متعجب و چشمای درشت)
میرا:خب زنشی دیگه (خنده)
ا.ت:اره ...زنشم(با لحن تمسخرانه)
میرا:سخت نگیر . الان باید بریم لباسای خوشگل بگیریم . کیف و کفش ..... بعدشم احتمالا باید شام بخوریم بریم خونه .
ا.ت:باشه....بریم پس...
میرا:بریم بریم.
وقتی به پاساژ رسیدین رفتین به یه مغازه خیلی معروف ....
ا.ت:وقتی خونه خودمون بودم همیشه از اینجا خرید میکردم ....
میرا:اصلا با مامانت در ارتباط نیستی ؟(ناراحت)
ا.ت:با هیچکس از اون خونه در ارتباط نیستم . مامانم خیلی بهم زنگ زد ولی هیچکدومو جواب ندادم . (با لحن ناراحت)
میرا:حق داری ...بیخیال روز خودمونو خراب نکنیم . بریم خریددددددد(خوشحال)
ا.ت:بریم(خنده)
و وارد مغازه شدین ...
خدمت شما🫶
- ۲.۰k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط