𝓤𝓷𝔀𝓪𝓷𝓽𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
چه ادمین گلی دوتا پارت گذاشته😂
P:2
~~~~
با دیدن صحنه رو به روم خشکم زد.
مادرم!
روی زمین افتاده بود و از شکم و پهلوش خون میومد. لیا هم اونطرف تر کنار دیوار افتاده بود و بیهوش بود. جیغ کشیدم. اول رفتم سمت مادرم که وضعش وخیم بود. نبضشو گرفتم. ضعیف میزد. زنگ زدم اورژانس. بعد چن دقیقه اومد و لیا و مادرم و سمت بیمارستان بردن.
توی بیمارستان
به دیوار تکیه داده بودم و اشک میریختم. چن ساعت گذشت که دکتر از اتاق عمل اومد بیرون. دویدم سمتش و جال مادرم رو جویا شدم. سرش رو انداخت پایین و گفت: متاسفانه خانم کیم رو از دست دادیم. ولی حال اون خانم جوانتر خوبه. میتونید ببینیدشون.
رفتم تو اتاق. لیا به تهت تکیه داده بود و آروم و بی صدا اشک میریخت. چه صحنه غمناکی! آروم اسمشو صدا زدم: لیا
با چشمای اشکی نگام کرد و گفت: متاسفم! نتونستم مراقب مادرت باشم.
اروم بغلش کردم و اشک میریخت منم اشکام ریخته شد. گفتم: نگران نباش. من تورو مقصر نمیدونم.
از وقتی کوچیک بودم با لیا و مادرم زندگی میکردم. لیا خانوادشو از دست داده بود و با ما زندگی میکرد. مث خواهر بود برام. حواسش به همه چیز بود.
از بغلم درش آوردم و گفتم: حالا که گذشت. نگران نباش.
سر تکون داد
پرش زمانی به سه روز بعد
دیروز مراسم خاکسپاری مادرم بود. و امروز، با لیا دنبال کار بودیم. شب بود. همینطور داشتیم قدم میزدیم که یه صدایی از داخل یه کوچه اومد. گفتم: بیا بریم ببینیم چیه
لیا: نه. اگه چیز خطرناکی باشه چی؟
ا.ت: مهم نیس. بیا لیا
لیا: ا.ت اگه اتفاقی افتاد چی؟
ا.ت: داد میزنیم!
لیا: اعتماد به سقفو!
رفتیم تو کوچه. تاریک تاریک بود. یکم که بیشتر رفتیم دونفر ریختن سرمون. خواستیم جیغ بزنیم که دستمال گرفتن جلوی صورتمون و بیهوشمون کردن و بعد سیاهی مطلق...
P:2
~~~~
با دیدن صحنه رو به روم خشکم زد.
مادرم!
روی زمین افتاده بود و از شکم و پهلوش خون میومد. لیا هم اونطرف تر کنار دیوار افتاده بود و بیهوش بود. جیغ کشیدم. اول رفتم سمت مادرم که وضعش وخیم بود. نبضشو گرفتم. ضعیف میزد. زنگ زدم اورژانس. بعد چن دقیقه اومد و لیا و مادرم و سمت بیمارستان بردن.
توی بیمارستان
به دیوار تکیه داده بودم و اشک میریختم. چن ساعت گذشت که دکتر از اتاق عمل اومد بیرون. دویدم سمتش و جال مادرم رو جویا شدم. سرش رو انداخت پایین و گفت: متاسفانه خانم کیم رو از دست دادیم. ولی حال اون خانم جوانتر خوبه. میتونید ببینیدشون.
رفتم تو اتاق. لیا به تهت تکیه داده بود و آروم و بی صدا اشک میریخت. چه صحنه غمناکی! آروم اسمشو صدا زدم: لیا
با چشمای اشکی نگام کرد و گفت: متاسفم! نتونستم مراقب مادرت باشم.
اروم بغلش کردم و اشک میریخت منم اشکام ریخته شد. گفتم: نگران نباش. من تورو مقصر نمیدونم.
از وقتی کوچیک بودم با لیا و مادرم زندگی میکردم. لیا خانوادشو از دست داده بود و با ما زندگی میکرد. مث خواهر بود برام. حواسش به همه چیز بود.
از بغلم درش آوردم و گفتم: حالا که گذشت. نگران نباش.
سر تکون داد
پرش زمانی به سه روز بعد
دیروز مراسم خاکسپاری مادرم بود. و امروز، با لیا دنبال کار بودیم. شب بود. همینطور داشتیم قدم میزدیم که یه صدایی از داخل یه کوچه اومد. گفتم: بیا بریم ببینیم چیه
لیا: نه. اگه چیز خطرناکی باشه چی؟
ا.ت: مهم نیس. بیا لیا
لیا: ا.ت اگه اتفاقی افتاد چی؟
ا.ت: داد میزنیم!
لیا: اعتماد به سقفو!
رفتیم تو کوچه. تاریک تاریک بود. یکم که بیشتر رفتیم دونفر ریختن سرمون. خواستیم جیغ بزنیم که دستمال گرفتن جلوی صورتمون و بیهوشمون کردن و بعد سیاهی مطلق...
- ۲.۳k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط