فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)
پارت ۱۰
دختر با دیدن حضور ناگهانی شاهدخت، رنگ از رخسار پرید. انگار با دیدن نگاهِ مقتدرِ اولیویا، متوجه شد که وارد قلمروی ممنوعه شده است. او بدون کلامی، تنها با یک نگاهِ وحشتزده، چرخید و با سرعت از میان جمعیت فرار کرد.
تهیونگ هم میخواست از آن موقعیت آزاردهنده فرار کند، اما پاهایش گویی به زمین چسبیده بودند. او نمیتوانست در مقابل نگاه پرسشگر و کمی هم غیرتیِ اولیویا، عقبنشینی کند.
اولیویا با قدمهایی آرام اما پر از اقتدار، به سمت آنها آمد. نگاهش به دنبال دختر گمشده میگشت و سپس روی تهیونگ ثابت ماند. با لحنی که ترکیبی از هشدار و صمیمیت بود، گفت:
`+ به این دخترا اعتماد نکن، تهیون. اینها فقط دنبال هیجان و توجه هستن.`
تهیونگ که از این برخوردِ ناگهانی و نگاهِ اولیویا جا خورده بود، با صدای بسیار آرام و بیرمقی پاسخ داد:
`- چ... چشم.`
به محض اینکه اولیویا روی برگرداند و مطمئن شد که دیگر کسی از مکالمهی آنها خبر ندارد، ناگهان لبخندی شیطنتآمیز روی لبهایش نشست و زیر لب خندید. این خنده، گرم و دلنشین بود، و برای لحظهای، تمام سنگینیِ آن مراسم را از دل تهیونگ بیرون کرد.
او به سمت تهیونگ برگشت و با نگاهی که حالا کاملاً متفاوت بود، ادامه داد:
`+ ترسیدی؟ دیدم چطور خشک شدی! فقط میخواستم اون رو فراری بدم تا از این وضعیت خلاص بشیم. راستی... حرفاتون رو شنیدم. اینکه گفت همه از تو خوششون اومده... راستش رو بخوای، منم فهمیدم. واقعاً جذبهی عجیبی داری، حتی وقتی سعی میکنی خودت رو پنهان کنی. ولی باز هم میگم... به این آدمها اعتماد نکن.`
تهیونگ در حالی که سعی میکرد لرزشِ خفیفِ لبهایش را پنهان کند، به چشمان اولیویا خیره شد. در آن لحظه، میان آنها، دیواری از رازها، خطر و یک کششِ ناگفته وجود داشت که هر لحظه بلندتر میشد.
از زبان اولیویا
در حالی که در راهروهای طولانی و سنگ مرمرین قصر قدم میزدم، صدای پاشنههایم روی زمین، در سکوت شب طنینانداز میشد. اما سکوتِ بیرون، به هیچ وجه با آشوبِ درون من یکی نبود. فکر من، مدام میان دو چیز گیر کرده بود: شک و کنجکاوی.
تهیون... آن پسرِ مرموز و در عین حال به طرز عجیبی با مزه. او را میشد به راحتی در میان جمعیت گم کرد، اما حضورش، مثل بویی که در هوا پخش میشود، هر جایی را پر میکرد. شنیده بودم که او، همین سرباز سادهای که با وقار و آرامشی عجیب در کنار من ایستاده، توانسته است هانز ویلارد را شکست دهد؛ مردی که پدرم او را قدرتمندترین و بیرحمترین سرباز قلمرو میشناسد. این موضوع مثل یک معمای حلنشده در ذهن من میچرخید. دلم میخواست از او بپرسم: *"تو واقعاً کی هستی؟"* اما میترسیدم. میترسیدم اگر بیش از حد فشار بیاورم، او مثل یک گربهی وحشی، از من فرار کند یا پشت نقابِ سردش پنهان شود.
و اما یک چیز دیگر بود که در اعماق قلبم، مثل یک خوره کوچک میخارید... حسادت. بله، من، شاهدخت انگلستان، وقتی میدیدم دخترهای دیگر با آن نگاههای شیفته و چشمهای براق سعی میکنند به او نزدیک شوند، دلم برای خودم کلافه میشد. انگار بخشی از من، میخواست فریاد بزند و بگوید: *"او محافظ من است، او متعلق به دنیای من است!"* اما چطور میتوانستم این را به خودش بیاورم؟
اگر لایک و کامنت ها بیشتر بشه روزی ۲ تا پارت میزارم و از یجایی به بعد شرط نمیزارم یهو دیدی شما شرط رو زود رسوندین تو یک رو ۴ پارت آپ کردم .
بچه ها این فیک نسبتا طولانی هست نسبتا که نه خیلی طولانیه ۲ فصله و هر فصل نزدیک ۵۰ حالا شاید کمتر یا بیشتر قسمت داره من بعد فصل اول که الان دارین میخونید یک فیک کوتاه میزارم و بعد فصل دوم رو گفتم بهتون توضیح بدم
دختر با دیدن حضور ناگهانی شاهدخت، رنگ از رخسار پرید. انگار با دیدن نگاهِ مقتدرِ اولیویا، متوجه شد که وارد قلمروی ممنوعه شده است. او بدون کلامی، تنها با یک نگاهِ وحشتزده، چرخید و با سرعت از میان جمعیت فرار کرد.
تهیونگ هم میخواست از آن موقعیت آزاردهنده فرار کند، اما پاهایش گویی به زمین چسبیده بودند. او نمیتوانست در مقابل نگاه پرسشگر و کمی هم غیرتیِ اولیویا، عقبنشینی کند.
اولیویا با قدمهایی آرام اما پر از اقتدار، به سمت آنها آمد. نگاهش به دنبال دختر گمشده میگشت و سپس روی تهیونگ ثابت ماند. با لحنی که ترکیبی از هشدار و صمیمیت بود، گفت:
`+ به این دخترا اعتماد نکن، تهیون. اینها فقط دنبال هیجان و توجه هستن.`
تهیونگ که از این برخوردِ ناگهانی و نگاهِ اولیویا جا خورده بود، با صدای بسیار آرام و بیرمقی پاسخ داد:
`- چ... چشم.`
به محض اینکه اولیویا روی برگرداند و مطمئن شد که دیگر کسی از مکالمهی آنها خبر ندارد، ناگهان لبخندی شیطنتآمیز روی لبهایش نشست و زیر لب خندید. این خنده، گرم و دلنشین بود، و برای لحظهای، تمام سنگینیِ آن مراسم را از دل تهیونگ بیرون کرد.
او به سمت تهیونگ برگشت و با نگاهی که حالا کاملاً متفاوت بود، ادامه داد:
`+ ترسیدی؟ دیدم چطور خشک شدی! فقط میخواستم اون رو فراری بدم تا از این وضعیت خلاص بشیم. راستی... حرفاتون رو شنیدم. اینکه گفت همه از تو خوششون اومده... راستش رو بخوای، منم فهمیدم. واقعاً جذبهی عجیبی داری، حتی وقتی سعی میکنی خودت رو پنهان کنی. ولی باز هم میگم... به این آدمها اعتماد نکن.`
تهیونگ در حالی که سعی میکرد لرزشِ خفیفِ لبهایش را پنهان کند، به چشمان اولیویا خیره شد. در آن لحظه، میان آنها، دیواری از رازها، خطر و یک کششِ ناگفته وجود داشت که هر لحظه بلندتر میشد.
از زبان اولیویا
در حالی که در راهروهای طولانی و سنگ مرمرین قصر قدم میزدم، صدای پاشنههایم روی زمین، در سکوت شب طنینانداز میشد. اما سکوتِ بیرون، به هیچ وجه با آشوبِ درون من یکی نبود. فکر من، مدام میان دو چیز گیر کرده بود: شک و کنجکاوی.
تهیون... آن پسرِ مرموز و در عین حال به طرز عجیبی با مزه. او را میشد به راحتی در میان جمعیت گم کرد، اما حضورش، مثل بویی که در هوا پخش میشود، هر جایی را پر میکرد. شنیده بودم که او، همین سرباز سادهای که با وقار و آرامشی عجیب در کنار من ایستاده، توانسته است هانز ویلارد را شکست دهد؛ مردی که پدرم او را قدرتمندترین و بیرحمترین سرباز قلمرو میشناسد. این موضوع مثل یک معمای حلنشده در ذهن من میچرخید. دلم میخواست از او بپرسم: *"تو واقعاً کی هستی؟"* اما میترسیدم. میترسیدم اگر بیش از حد فشار بیاورم، او مثل یک گربهی وحشی، از من فرار کند یا پشت نقابِ سردش پنهان شود.
و اما یک چیز دیگر بود که در اعماق قلبم، مثل یک خوره کوچک میخارید... حسادت. بله، من، شاهدخت انگلستان، وقتی میدیدم دخترهای دیگر با آن نگاههای شیفته و چشمهای براق سعی میکنند به او نزدیک شوند، دلم برای خودم کلافه میشد. انگار بخشی از من، میخواست فریاد بزند و بگوید: *"او محافظ من است، او متعلق به دنیای من است!"* اما چطور میتوانستم این را به خودش بیاورم؟
اگر لایک و کامنت ها بیشتر بشه روزی ۲ تا پارت میزارم و از یجایی به بعد شرط نمیزارم یهو دیدی شما شرط رو زود رسوندین تو یک رو ۴ پارت آپ کردم .
بچه ها این فیک نسبتا طولانی هست نسبتا که نه خیلی طولانیه ۲ فصله و هر فصل نزدیک ۵۰ حالا شاید کمتر یا بیشتر قسمت داره من بعد فصل اول که الان دارین میخونید یک فیک کوتاه میزارم و بعد فصل دوم رو گفتم بهتون توضیح بدم
- ۱۲.۳k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط