نه آن که دید، نه آن که گفت part¹

#جیسونگ
#هان
#استری_کیدز

آنا پشت میز نشسته بود. مهره‌های ستونِ‌ گردنش خمیده، و دست‌هایش روی جلد چرمی دفترچه بی‌حرکت مانده بودند. چشم‌هایش به یک جمله دوخته شده بود—نه به واژه‌ها، که به ناتمامی‌اش. جمله، همین‌جا تمام شده بود:
«اگر صدایت به گوشش نرسید… فقط بگو که…»
دگر چیزی نبود. نه نقطه‌ای، نه ادامه‌ای.
برای لحظه‌ای، باد انگار کلمات نانوشته را میان صفحه‌ها می‌چرخاند. و آنا، میان آن جمله‌ی ناتمام، چیزی را جست‌وجو می‌کرد—نه پاسخ، نه نام… چیزی بی‌شکل‌تر از هر دو.
و سکوت، همه چیز را با خود به عقب بُرد. به اولین بار، وقتی آن صدا را شنیده بود، ظهر سردی بود در سومین پاییز جنگ…

-«اسمش لوسینه؟»
صدای او، خش‌دار بود ولی آهسته؛ نه از فرسایش جسم، که از تردیدِ دل.
آنا، ملقب به لوسین، چیزی نگفت. فقط قلم را در دست گرفت و دفتر را ورق زد.
او ادامه داد: «می‌خوام برای کسی بنویسی که بتونه چیزی رو باور کنه… حتی اگر هرگز ندونست اون صدای پشت پرده کی بود.»
صدایش آهسته بود، اما نه ضعیف—لحنش انگار از جایی خیلی دور می‌آمد، جایی که انسان برای ادامه دادن، چیزی فراتر از زنده بودن لازم دارد.
دست آنا لرزید. نه از ترس، بلکه از آشنایی ناگهانی با چیزی که نامش را نمی‌شناخت، اما به طرز عجیبی واقعی بود. و عجیب‌تر این‌که، لحظه‌ای کوتاه، آرزو کرد می‌توانست چیزی بگوید—یک کلمه، یک جمله، فقط برای این‌که بداند آن‌سوی پرده، کسی هست که خواست بداند "او" کیست.
اما سکوت، شغل او بود. و حالا، تنهاتر از همیشه، در میان صدای مردی که نمی‌شناخت و ضربان قلب خودش که آرام آرام نام او را زمزمه می‌کرد، مانده بود.
صدای جیسونگ از آن‌سوی پرده نرم بالا آمد؛ آرام، اما نه خسته — مثل کسی که کلمه‌ها را نه از حافظه، که از استخوان‌هایش بیرون می‌کشد:
-«می‌خوام اول برای مادرم بنویسی. ولی نه چیزی که دکترها می‌نویسن. ننویس که حالم خوبه. بنویس که شب‌ها، وقتی همه خوابن، خواب می‌بینم صدای ظرفا از آشپزخونه میاد... همون صدای قاشقِ چای‌خوری توی لیوان سفیدش.»
آنا قلم را در دست گرفت. نگاهش بر صفحه ماند، اما ذهنش بر واژه‌ها توقف نکرد — رفت جایی پشت آن صدا.
جیسونگ ادامه داد:
-«و بعد، برای پدرم... ننویس که منتظرم. بنویس که ساکت موندم، چون یاد گرفتم بعضی چیزها رو با فریاد نمی‌شه گفت. و آخرش... برای خواهرم چیزی کم‌تر. بذار بدونه هنوز اون بازی رو یادمه، همون که وسط پله‌ها قایم می‌شد...»
صدایش مکثی کرد؛ آرام، کش‌دار، نه برای فکر، بلکه برای تسلی بخشیدن به دردی که به واژه نرسید.
آنا نوشت. اما نه کلمه‌به‌کلمه. آن‌چه بر صفحه آمد، تصویر بود؛ واژه‌هایی با رنگ، با بو، با گرمای چراغ کم‌نور گوشه‌ی تخیلاتِ‌ ناشناخته.
وقتی کارش تمام شد، لحظه‌ای مردد ماند. انگشتانش لبه‌ی دفترچه را لمس کردند، مثل نوازش چیزی ناپیدا. بعد، با مکثی آرام، آن را به‌سمتِ دیگر پرده سراند.
چند ثانیه گذشت. صدای ورق‌زدن آمد، و بعد از سکوت، تنها یک زمزمه‌.
-«تو… این رو از حرف‌های من نوشتی؟ یا از جایی دیگه‌؟»
آنا پاسخ نداد.
نه از ترس، نه از پشیمانی. فقط چون هیچ پاسخی نمی‌توانست بهتر از سکوتش باشد.
سپس، صدای آهی آمد — بلند نه، اما زنده:
-«هر چی که هست… بهتر از هر چیزی‌یه که من می‌تونستم بگم.»

سکوتِ آن‌سوی پرده همچنان جاری بود، اما آنا دیگر نمی‌نوشت.
نور خاکستری غروب، سایه‌ی دستش را روی صفحه انداخته بود.
انگشتش روی واژه‌ای مکث کرد، نه از زبان خودش، نه از زبان او. شاید واژه‌ای که وقتی نوشت، هنوز نمی‌دانست معنایش چیست.
دفترچه را کمی ورق زد. صفحه‌ای کهنه‌تر، با جوهر کمرنگ‌تر، نمایان شد.
و آن لحظه، بی‌آن‌که بداند چرا، همه‌چیز برگشت به همان روز بارانی... روزی که جیسونگ برای اولین بار، نخواست برای کسی دیگر بنویسد.

باران، پشت پنجره‌ی تاریک، به‌آرامی می‌بارید. صدایش گاهی شبیه واژه بود، گاهی شبیه اشک. پرده کمی خیس شده بود، از بخار اتاق یا بخار دل.
دیدگاه ها (۱۱)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_43فصل هجدهم | ش...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت پنجاهم | پایان 𓆪 🖤🥀اسما مدت زیادی به صفحه‌ی ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

LESSON

🍷 شراب قرمزپارت ۱۵ | انتخابرینا به صفحه‌ی گوشی خیره شده بود....

#my.FUCKER.mafai. part7تلفن هیونجین ناگهان زنگ خو...

فاصله یک لبخند تا جنون

فاصله یک لبخند تا جنون

اتاقی که وجود نداشت(part3)روزهای بعد، خانه دیگر به اندازه‌ی ...

راز خون پارت چهارم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط