اعتماد پارت|۸۶|

۸۶

ا/ت

این یه وضعیت عادی تو این خونه بود و باید عادت میشد!
اما هربار استرسی که همراهش داشت اذیتم میکرد..
دستکشامو درآوردم و کناره ساختمون وایستادم.
یه اقا با خونسردی وایستاده بود
–هیچکس حق ورود نداره.
یکی از محافظا اینو گفت و راه مرد رو سد کرد
مرد گفت:میتونی از رییست بپرسی،نظرت چیه؟
نگهبان با قیافه‌ای درهم گوشیو درآورد و با شخصی تماس گرفت..
بعده اتمام تلفنش به مرد اشاره زد که وارد بشه
کناره درخت وایستاده بودمو متعجب نگاش میکردم
که کیه؟! و اینجا چی میخواد؟!
با چشم دنبالش میکردم که وارده عمارت شد
تو همین لحظه جونگ کوک وارده باغ شد و تعجبمو بیشتر کرد
سریع پیاده شد و با ابرو های گره خورده وارده عمارت شد
چخبر بود؟
از کناره ساختمون رد شدمو رفتم داخل
نمیتونستم حس کنجکاویم رو کنترل کنم
صدای اون مرد از سالن اصلی میومد،جلوتر رفتم اما خاله یو جلوم ظاهر شد
–رییس گفت کسی مزاحمشون نشه
لبمو با استرس جویدم
سرمو تکون دادم و کمی فاصله گرفتم و وانمود کردم میخوام برم بالا اما بعد از رفتن خاله یو خودمو کشیدم پشت ستون و سعی کردم به حرفاشون گوش کنم.
مرد غریبه گفت:یه جایگاهه مهمیه که حدوده یکساله خالیه!
–خب؟ کیم هیان مرده،چه انتظاری داری؟
مرد غریبه به این حرف کوک خندید
–اون مرده..اما دخترش هنوز زندست.
بیشتر چسبیدم به ستون و از گوشه دیوار نگاهشون کردم
کوک مثل همیشه خونسرد پا روی پا انداخته بود و داشت مرد رو‌ نگاه میکرد!
تمام حواسمو دادم به حرفاشون
–کی قراره از دستش خلاص بشی و تو اون جایگاه بشینی؟
جمله راجب من بود..
چند لحظه سکوت شد و کوک چیزی نگفت.
–میدونم الان زنته،اما اینم همه میدونن که برای چی زنته،،درسته؟
بازم سکوت کوک که قلبمو مچاله میکرد..!
–تو از همه‌ی ما کامل تری..واردی تو اینجور بازیا،پس میدونی عشقو عاشقی به کاره ادمایی مثل ما نمیاد،تا کجا میخوای پنهانش کنی؟
انگشتام روی دیوار جمع شدن،چرا سکوت کرده بود؟ چرا نمیخواست چیزی بگه؟
مرد پوزخندی زد و کمی به جلو خم شد
–شایدم نمیتونی ازش دل بکنی؟ هوم؟
جونگ کوک نگاه سردش رو بهش دوخت و گفت:تموم شد؟
مرد بی اعتنا جواب داد
–نه
همچنان لبخنده مزخرفش روی لباش جولون میداد
–همه اینو متوجهن که اون دختر یه مانعه،تا وقتی زندست اون جایگاه مال تو نمیشه،برای همینه تعجب میکنم که چرا هنوز نفس میکشه!
صدای تپش قلبم تو گوشم میپیچید
کوک اروم از جاش بلند شد،،چند قدم جلو رفت و روبه‌روی مرد ایستاد
–مراقب حرف زدنت باش
–چیشد؟ ناراحت کننده بود؟
جونگ کوک با صدای اروم و لبخنده کجی رو لباش گفت:فقط نمیخوام مجبورم کنی زبونتو از جاش بکنم
لبخنده مرد محو شد
جونگ کوک تو صورتش خم شد و کمی سرش رو کج کرد
–هیچکس حق نداره درباره زن من تصمیم بگیره
زن من..
سرمو پایین انداختم،فاصله گرفتم از اون محوطه رفتم تو باغ.
اگه بیشتر از این اونجا میموندم شاید چیزایی میشنیدم که به نفعم نبود!
خودمو با چیدن علفای هرز سرگرم کردم
درواقع تا حدی ناراحت بودم که حس خفگی میکردم،نمیتونستم نفس بکشم
–ا/ت؟
برگشتم به پشت..بهش لبخندی اجباری تحویل دادم
اومد کنارمو دستامو گرفت
خراشای کوچیکی ایجاد شده بود روی دستام چون بدون دستکشام کار کرده بودم
–چرا خودتو خسته میکنی؟
سرمو به سینش تکیه داد و چشمامو بستم
–حوصلم سررفته بود
روی دستم بوسه‌ای زد
–جونگ کوک؟
–هوم؟
–فردا بریم بیرون؟ دوتایی..مثل یه زوج عادی
از خودش فاصلم داد و تو چشمام زل زد
–زوجای عادی مثل ما اسلحه به کمر نیستن
بی توجه به حرفش گفتم:بریم؟ فقط یه روز..
لبخنده محوی زد و موهامو کنار زد
–میریم
دستامو دوره گردنش حلقه کردم
–عاشقتم
خنده‌ی ریزی کرد
–لوس
ازش جدا شدم
لحظه‌ای چشمام سیاهی رفت و دستشو محکم چسبیدم..
این اظطرابا اخرش کار دستم میداد
–چیشده؟
–چیزی نیست
چشمامو رو هم فشردم
–دوروغگوی خوبی نیستی!
بغلم کرد و از روی زمین جدام کرد
شاکی دهن باز کردم چیزی بگم اما با لحن جدی‌ای گفت:چیزی نشنوم
دیدگاه ها (۱۱)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

THE BLACK CONTRACT قرارداد سیاهP.02 | چیزی که نباید برمی‌گشت...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

پارت ۴۲

Heir of Light and Darknesspart : 19جونگ‌کوک هنوز دست تهیونگ ...

چندپارتی جونگ کوک

اجبار به بدبختی پارت ۴۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط