پسر بد (8)
جونگ کوک شده بود همه ی دنیام جوری که بدون هم نمیتونستیم نفس بکشیم. هر کاری میکردیم هر جا میرفتیم باهم بودیم. جونگ کوک باعث میشد قلبم لبخند بزنه و من از تاریکی نجات پیدا کنه. جونگ کوک با بامزه بودنش باعث میشد من لبخند بزنم و از ته دلم بخندم. یه روز باهم تصمیم گرفتیم تا کتاب خونه مسابقه دو بزاریم هرکی زود تر برسه یه جایزه داشت. جونگ کوک خیلی مطمئن راه افتاد و منم پشت سرش میدویدم. روی پله ها که رسید سه تا پله بالا رفت و شروع کرد به مسخره بازی در اوردن...
جونگ کوک : چیشده بازنده نفس کم آوردی؟ (میخنده..)
تهیونگ : اصلا.. فقط تو خیلی سریع میدوی یکم آروم... تر..
جونگ کوک : گگگگگگگگگگگگگگگگگگگ... اگه تونستی بیا بگیر منو..
تهیونگ : جونگ کوک مواظب باش.. نهههه..
وقتی جونگ کوک اومد پاشو بزاره روی پله پنجم پاش لیز خود و افتاد پایین. پیشونیش زخمی شدهبود منم ترسیده بودم سریع خانم پارک رو صدا کردم تا بیاد. خانم پارک اومد.. جونگ کوک رو درحالی که از پیشونیش خون میریخت بلند کرد و سریع به سمت بیمارستان برد. اون شب چشم روی هم نزاشتم و کنار در منتظر بودم. نه غذا خوردم نه خوابیدم. مدام به در نگاه میکردم تا اینکه بلاخره خانم پارک برگشت اما جونگ کوک نبود..
خانم پارک : تا کی میخوای منتظر بمونی؟ جونگ کوک حالش خوبه فقط امشب رو باید بستری بمونه آقای هان امشب پیشش میمونه.. تو باید بخوابی..
تهیونگ : نمیخوام..
خانم پارک : جدی میگم م اون خوبه..
تهیونگ : من بدون جونگ کوک غذا نمیخورم..
خانم پارک : که اینطور.. خب... اگه پسر خوبی باشی به حرفم گوش کنی.. منم قول میدم فردا ببرمت پیش جونگ کوک..
تهیونگ : خالی میبندی..
خانم پارک : نه این دفعه خالی بندی نیست..
تهیونگ : جون من؟
خانم پارک : جون تو.. حالا بلند شو غذا بخور و بخواب..
تهیونگ : چشم..
بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه شام خوردم و رفتم بخوابم. اما خوابم نمیبرد مدام به تخت خالی جونگ کوک خیره میشدم و یادم میومد که حرفای جونگ کوک برام مثل یه قصه بود و من گوش میکردمو به خواب میرفتم اما امشب دیگه خبری از قصه نبود باید میخوابیدم. صبح شد آماده برای رفتن شدم با خانم پارک سوار ماشین شدیم و رفتیم بیمارستان ملاقات جونگ کوک. وقتی وارد بیمارستان شدم همش دور و برمو نگاه میکردم. بلاخره رسیدیم در اتاقی که جونگ کوک بود. درو باز کردم و رفتم داخل. جونگ کوک درحالی که روی تخت دراز کشیده بود یک پتو روی سرش بود صداش زدم اما تکون نخورد رفتم بالا سرش تکونش دادم بازم صدا نکرد همینجور گریه میکردم که...
تهیونگ : جونگ کوکاا.. بیدار شو... جونگ کوک.. زود باش من اومدم دیدنت..
جونگ کوک :هم اتاقی چیکار میکنی..
تهیونگ : جونگ کوک!... پس این کیه..
اقای هان : وای خدای من.. نام نام.. تهیونگ اینجا چی میخوای..
تهیونگ :آقای هان!... جونگ کوک!.. (میره و جونگ کوک رو بغل میکنه) کجا بودی..
جونگ کوک : رفته بودم برای سیتی اسکن سر...
تهیونگ : حالت خوبه؟.. سر گیچه نداری؟..
جونگ کوک : نگران نباش من خوبه خوبم فقط یکم سرم ضرب دیده که زود خوب میشم..
تهیونگ : وای.. از دست تو من یه روز سکته میکنم.. خوشحالم خوبی.. برات خوراکی گرفتم..
جونگ کوک : اخ جون ممنونم..!..
خانم پارک : خب حالا خیالت راحت شد؟.
تهیونگ : اوهوم...
بعد با جونگ کوک شروع به حرف زدن کردیم و کلی شوخی میکردیم و میخندیدیم. پرستار اومد و از خانم پارک خواست تا به اتاق دکتر برن. خانم پارک رفت و منو جونگ کوک همون جا موندیم. تا اینکه....
جونگ کوک : چیشده بازنده نفس کم آوردی؟ (میخنده..)
تهیونگ : اصلا.. فقط تو خیلی سریع میدوی یکم آروم... تر..
جونگ کوک : گگگگگگگگگگگگگگگگگگگ... اگه تونستی بیا بگیر منو..
تهیونگ : جونگ کوک مواظب باش.. نهههه..
وقتی جونگ کوک اومد پاشو بزاره روی پله پنجم پاش لیز خود و افتاد پایین. پیشونیش زخمی شدهبود منم ترسیده بودم سریع خانم پارک رو صدا کردم تا بیاد. خانم پارک اومد.. جونگ کوک رو درحالی که از پیشونیش خون میریخت بلند کرد و سریع به سمت بیمارستان برد. اون شب چشم روی هم نزاشتم و کنار در منتظر بودم. نه غذا خوردم نه خوابیدم. مدام به در نگاه میکردم تا اینکه بلاخره خانم پارک برگشت اما جونگ کوک نبود..
خانم پارک : تا کی میخوای منتظر بمونی؟ جونگ کوک حالش خوبه فقط امشب رو باید بستری بمونه آقای هان امشب پیشش میمونه.. تو باید بخوابی..
تهیونگ : نمیخوام..
خانم پارک : جدی میگم م اون خوبه..
تهیونگ : من بدون جونگ کوک غذا نمیخورم..
خانم پارک : که اینطور.. خب... اگه پسر خوبی باشی به حرفم گوش کنی.. منم قول میدم فردا ببرمت پیش جونگ کوک..
تهیونگ : خالی میبندی..
خانم پارک : نه این دفعه خالی بندی نیست..
تهیونگ : جون من؟
خانم پارک : جون تو.. حالا بلند شو غذا بخور و بخواب..
تهیونگ : چشم..
بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه شام خوردم و رفتم بخوابم. اما خوابم نمیبرد مدام به تخت خالی جونگ کوک خیره میشدم و یادم میومد که حرفای جونگ کوک برام مثل یه قصه بود و من گوش میکردمو به خواب میرفتم اما امشب دیگه خبری از قصه نبود باید میخوابیدم. صبح شد آماده برای رفتن شدم با خانم پارک سوار ماشین شدیم و رفتیم بیمارستان ملاقات جونگ کوک. وقتی وارد بیمارستان شدم همش دور و برمو نگاه میکردم. بلاخره رسیدیم در اتاقی که جونگ کوک بود. درو باز کردم و رفتم داخل. جونگ کوک درحالی که روی تخت دراز کشیده بود یک پتو روی سرش بود صداش زدم اما تکون نخورد رفتم بالا سرش تکونش دادم بازم صدا نکرد همینجور گریه میکردم که...
تهیونگ : جونگ کوکاا.. بیدار شو... جونگ کوک.. زود باش من اومدم دیدنت..
جونگ کوک :هم اتاقی چیکار میکنی..
تهیونگ : جونگ کوک!... پس این کیه..
اقای هان : وای خدای من.. نام نام.. تهیونگ اینجا چی میخوای..
تهیونگ :آقای هان!... جونگ کوک!.. (میره و جونگ کوک رو بغل میکنه) کجا بودی..
جونگ کوک : رفته بودم برای سیتی اسکن سر...
تهیونگ : حالت خوبه؟.. سر گیچه نداری؟..
جونگ کوک : نگران نباش من خوبه خوبم فقط یکم سرم ضرب دیده که زود خوب میشم..
تهیونگ : وای.. از دست تو من یه روز سکته میکنم.. خوشحالم خوبی.. برات خوراکی گرفتم..
جونگ کوک : اخ جون ممنونم..!..
خانم پارک : خب حالا خیالت راحت شد؟.
تهیونگ : اوهوم...
بعد با جونگ کوک شروع به حرف زدن کردیم و کلی شوخی میکردیم و میخندیدیم. پرستار اومد و از خانم پارک خواست تا به اتاق دکتر برن. خانم پارک رفت و منو جونگ کوک همون جا موندیم. تا اینکه....
- ۹.۵k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط